معراج السعادة - النراقي، المولى احمد - الصفحة ٧٦٦ - اعتراض بر اراده و تقديرات خدا
و مروى است كه:«به حضرت داود وحى رسيد كه:تو مىخواهى و من مىخواهم و آنچه خواهش من است به وجود مىآيد پس اگر سر تسليم به خواهش من گذاردى آنچه خواهش توست كفايت مىكند.و اگر قبول نكردى خواهش مرا،در تعب مىاندازم تورا در آنچه مىخواهى.و در آخر هم نخواهد شد مگر آنچه من خواهم». [١]
و بالجمله هر كه دانست كه:عالم و جميع آنچه در آن يافت مىشود صادر از حضرت آفريدگار است به مقتضاى حكمت و خيريّت و موافق صلاح نظام،به نحوى كه از آن بالاتر متصوّر نمىشود.و اگر يك جزو آن متغيّر شود صلاح و خيريّت مختل مىگردد.و هر كه خدا را به خدايى،و خود را به بندگى شناخت مىداند كه:نارضايى و اعتراض در امرى كه بر او وارد مىشود غايت جهل،و نهايت جرأت است.و به اين جهت هيچ يك از پيغمبران در هيچ امرى هرگز نگفتند:كاش چنين بودى.
يكى از اصحاب سيّد المرسلين مىگويد كه:«ده سال خدمت آن سرور را كردم و هرگز به من نفرمود كه:چرا چنين كردى و چرا چنين نكردى؟و هرگز نگفت:كاش چنين مىشد يا كاش چنين نمىشد.و چون يكى از اهل بيت در امرى از من مؤاخذه مىنمود حضرت مىفرمود:بگذاريد او را اگر مقدّر مىبود مىشد». [٢]
مروى است كه:«فرزندان خرد حضرت آدم بر بدن او بالا مىرفتند و پائين مىآمدند و پاهاى خود را بر دندههاى مبارك آن حضرت مىگذاشتند مانند نردبان و بالا مىرفتند تا سر او و بعد از آن به اين نحو پائين مىآمدند.و او سر به پيش افكنده بود و چشم از زمين بر نمىداشت و سخن نمىگفت.يكى از اولاد بزرگ او گفت:اى پدر!چرا از اين حركت آنها را منع نمىكنى؟گفت:اى پسر!آنچه من ديدهام شما نديدهايد.و آنچه من دانستهام شما ندانستهايد.يك حركت كردم مرا از سراى كرامت و شرف به خانه ذلّت و خوارى افكندند.و از منزل نعمت و راحت به محل رنج و محنت انداختند مىترسم يك حركت ديگر كنم بلايى ديگر به من نازل شود». [٣]
و مروى است كه:«روزى حضرت عيسى-عليه السّلام-را در بيابان،باران شديد گرفت،به هر طرف مىدويد پناهى نمىديد.تا رسيد به مكانى كه شخصى در نماز ايستاده بود در حوالى او باران نمىآمد در آنجا قرار گرفت تا آن شخص از نماز فارغ شد.عيسى-عليه السّلام-به او گفت:بيا تا دعا كنيم كه باران بايستد.گفت:اى مرد!من چگونه دعا كنم،و حال آنكه گناهى كردهام كه مدّت چهل سال است كه در اين موضع
[١] محجة البيضاء،ج ٨،ص ٩٠.و احياء العلوم،ج ٤،ص ٢٩٦.
[٢] احياء العلوم،ج ٤،ص ٢٩٦.
[٣] محجة البيضاء،ج ٨،ص ٨٩ و ٩٠.و احياء العلوم،ج ٤،ص ٢٩٦.