معراج السعادة - النراقي، المولى احمد - الصفحة ٧٢ - راه معالجه امراض نفسانى
كه هيچ يك از آن معالجات مفيد نيست،كه بايد به داغ كردن و سوزانيدن معالجه كرد، و گاه هست كه بايد عضوى از اعضاء را قطع كرد همچنان كه در«شقاقلوس»، [١]و اين آخر علاج است.
پس،قاعده كليه در معالجه امراض نفسانيه و دفع صفات رذيله نيز همين است.
و بعد از آنكه آدمى انحراف اخلاق خود را از حد اعتدال يافت،و صفت بدى در خود ديد،بايد ابتدا افعالى كه ضد آن است و از آثار صفت حميده است،كه در مقابل آن است مرتكب شود،و مواظبت آن افعال كند.و اين،به منزله غذاى ضد مرض است، همچنان كه حرارت مزاج به غذاهاى«بارده» [٢]دفع مىشود،همچنين هر صفت فضيلتى كه در نفس حادث[حاصل]شد ازاله ملكه رذيله كه ضد آن است مىكند.
پس اگر اين عمل فايده نبخشيد،در مقام سرزنش و ملامت نفس برآيد و در دل و زبان خود را نكوهش كند،و بديها و ناخوشيهاى آن صفت را در دل بگذراند و تصور كند و به زبان آورد و با خود عتاب و خطاب كند،و بگويد:اى نفس«اماره»[١]و «مكاره»مرا و خود را هلاك كردى،و در معرض غضب پروردگار در آوردى،و از پادشاهى بىزوال،خود را محروم ساختى،و تا چشم بر هم مىزنى زمان رفتن و وقت مردن است،و بايد در آتش جهنم با مار و كژدم قرين،و با اشرار و شياطين همنشين بود، و اين،بجاى دو او معاجين و شربتها است.
و چنان كه اينها نيز فايده نكرد،مرتكب آثار و اعمال صفت رذيلهاى كه ضد اين رذيله است شود،مثلا اگر در خود صفت بخل را ملاحظه كرد و به هيچ وجه معالجه نشد،خواهى نخواهى مال خود را زياده از اندازه بذل،و اعمال مسرفين را ظاهر كند.و اگر صفت جبن را مشاهده كرد،خود را به مواضع هولناك بيندازد،و از محل خوف و خطر احتراز نكند.و ليكن،هر گاه استنباط كند كه بخل يا جبن نزديك به زوال رسيدهاند، خود را نگهدارد،كه ملكه اسراف يا صفت تهوّر در او پيدا نشود.و اين،به منزله زهرها و سمومى است كه به مريض مىدهند.
و گاه هست كه:بايد مرتكب اعمالى شود كه از براى صاحبان اخلاق حسنه پسنديده نيست،بلكه منافى شرف و مردى است.اما همچنان كه زهر در معالجه بدن مباح مىشود،اين اعمال نيز در معالجه نفس جايز مىشود.
[١] «شقاقلوس»مأخوذ از يونانى،به معنى بى حسّى و فاسد شدگى عضوى از اعضاى بدن.
[٢] سرد.