معراج السعادة - النراقي، المولى احمد - الصفحة ٦٥٣ - مواضعى كه غيبت در آنها جايز است
كه زنهار از اين صوفيان خموش
پلنگان درنده صوف پوش
كه چون گربه زانو به دل برنهند
اگر صيد افتد چو سگ برجهند
و گاه باشد كه كلامى از توحيد حقّ-سبحانه و تعالى-،يا شعرى كه متضمّن عشق و محبّت باشد بشنوند،و خود را بر زمين اندازند و كف برلب آورند،و معذلك از حقيقت توحيد و عشق و سرّ محبت،ايشان را مطلقا اطّلاعى نيست.
آرى:
چه خبر دارد از حقيقت عشق
پاى بند هواى نفسانى
و چنان پندارند كه:با اين حركات،تارك دنيا و درويش مىشوند و به درجات اهل توحيد و عرفان ترقّى مىكنند و داخل زمره زهّاد و دوستان خدا مىگردند.زنهار،زنهار:
درويش او را نام نى
ور چاشت باشد شام نى
و ندر دلش آرام نى
و ز مهر بر جانش رقم
و گروه ديگر دست از شريعت برداشته و اساس دين و ملّت را نابود انگاشته،و احكام خدا را پشت پا زده و«مباحى»[١] مذهب گشتهاند،نه حرام مىدانند و نه حلال.از هيچ مالى اجتناب نمىكنند،و بر مائده اهل ظلم و عدوان حاضر مىگردند.
صوفئى گشته به پيش اين لئام
الخياطه و اللواطه و السلام
و بسا باشد كه گويند:«المال مال اللّه و الخلق عيال اللّه».و گاهى گويند كه:خدا از عبادت ما بىنياز است،پس چرا خود را به عبث رنجه داريم.و زمانى گويند كه:خانه دل را بايد عمارت كرد و اعمال ظاهريّه را چه اعتبار.و دلهاى ما و اله و حيران محبّت خداست و در انواع معاصى و شهوات فرو مىروند و مىگويند كه:نفس ما به مرتبهاى رسيده است،كه امثال اين اعمال،ما را از راه خدا باز مىدارد،و عوام النّاس و ضعفاء النّفوس محتاج عبادت و طاعتاند.و اين گمراهان ملحد،مرتبه خود را از مرتبه پيغمبران و اوصيا بالاتر مىدانند،زيرا ايشان مىفرمودند كه:امور مباحه دنيويّه،ما را از ياد خدا باز نمىدارد،چه جاى گناهان و معصيت.بلكه گاه بود كه به واسطه ترك «اولائى»[٢] كه از ايشان سر مىزد،سالهاى بسيار بر خود مىگريستند.
و شكّ نيست كه:اين طايفه،بىدينترين طوايف،و ملعونترين ايشاناند.و بر مؤمنين احتراز از ايشان لازم،بلكه قلع و قمع ايشان متحتّم است.