معراج السعادة - النراقي، المولى احمد - الصفحة ٦١٢ - مواضعى كه غيبت در آنها جايز است
شاهد است بر اينكه:هر كه ميان خود و خدا از عيبى خالى باشد،به عيب گوئى ديگران مرتبه او ساقط نمىشود و مذمّت كسى به او ضرر نمىرساند.چنان كه مشهور است كه:
«سر بىگناه،به پاى دار نمىرود».بلكه،غالب آن است كه:آن عيب گو در نظرها بى وقع،و در ميان مردم رسوا مىگردد.
آرى،كسى كه خداوند عالم او را پاك داند،به عيب گفتن ناپاكى،معيوب نمىشود.
و از مذمّت ديگران پست و مذموم نمىگردد.و آن ذمّ و پستى به مذمّت كننده راجع مىشود.
كى شود دريا ز پوز سگ نجس
كى شود خورشيد از پف«منطمس» [١]
اى بريده آن لب و حلق و دهان
كان كند پف سوى ماه آسمان
تف به رويش بازگردد بىشكى
تف سوى گردون نيابد مسلكى
و آنچه مذكور شد معالجه علمى است.
علاج عملى صفت مذكور
اما علاج عملى آنكه:چون كسى مدح او را گويد روى از آن گرداند و سخن او را قطع كند،بلكه با او درشتى و نكوهش كند،و آنچه مقصود او است به عمل نياورد.و در خصوص مذمّت كننده،بر خلاف اين،رفتار كند تا به تدريج اين صفت نقص،از او زايل شود.و مدح و ذمّ در نظر او مساوى گردد.به اين معنى كه:از راه قوّت نفس،و بصيرت در دين،هيچ يك از مدح و ذمّ و نيك و بد در وى تأثير نكند،نه از راه جهل و حماقت و بىدينى و بىحميّتى،چنانچه بعضى از«اجلاف» [٢] و اوباش و«اجامرۀ» [٣] بازار هستند.و چنين شخصى در اين ازمنه،وجود«عنقا»[١] دارد.و بسا باشد كه كسى دعوى اين حالت كند و از روى ريا و تدليس،عوام النّاس را بفريبد و چنان نمايد كه مدح و ذمّ در نظر او مساوى است،و حال اينكه چنين نيست،بلكه گاه باشد كه بر خود آن شخص مشتبه شود.
و صاحب اين حالت را علاماتى است،مانند اينكه:همنشينى و اختلاط با مرد بدگوى، بر وى گرانتر نباشد از اختلاط و همنشينى با مرد مدح گوى.و سعى و نشاطاش در قضاى حوائج ثانى بيشتر نباشد از سعى در قضاى حوائج اوّل.و ذلّت و عزّت هيچ يك در نظر
[١] خاموش و ناپديد.
[٢] فرومايگان و انسانهاى پست.
[٣] گروه غوغا طلب و او باش،و به معنى ساخته شده.