معراج السعادة - النراقي، المولى احمد - الصفحة ٣٣٥ - مذمت دنيا و بىارزشى و بىاعتبارى آن
در پس اين پرده زنگارگون
غارتياناند [١]ز غايت برون
عيشش ناگوار و راحتش ناپايدار،سكنهاش هدف تير حوادث و بلا،و اهلش به صد هزار بلا مبتلا.اى بندگان خدا بدانيد كه شما نيز در منزلى هستيد كه پيش از شما كسانى در آنجا بودهاند كه عمر ايشان درازتر،و هيبت ايشان بيشتر،و ديارشان آبادتر، و آوازهشان بلندتر،شب با صد هزار آرزو و امل با يكديگر نشستند،و با هم عهد شادى و خرمى بستند و چون شب سر آمد و داخل روز شدند با زبانهاى خاموش و لال،و دهانهاى از خاك مالامال،بدنهايشان پوسيده،و منازلشان خالى مانده،و نام و نشانشان از صفحه روزگار برافتاده.
نه پيداست از خيمهها جز نشان
نه باقى است از خيمگى غير نام
قصرهاى زرنگارشان به تنگناى قبر مبدل گشته.و فرشهاى زرتارشان به خاك گور بدل شده.به محلهاى منزلشان دادند كه اهل آن به خود مشغول،و از يكديگر متوحّش و دورند.آه!محلهاى كه اهل آن همه همسايگان و ليكن آمد و شد با يكديگر ندارند.
خانههاى ايشان به هم پيوسته و همديگر را نمىبينند.و همشهريهائى هستند كه همديگر را نمىشناسند.و همسايگانى هستند كه با هم انس ندارند.عمارتها پرداخته و به آن گذر نمىكنند.خانهها ساخته و از آن ياد نمىآورند.و در خانههاى قبر سر بر سنگى نهاده و با كوه حسرت خوابيده.
آرى:چگونه با يكديگر آمد و شد نمايند و حال آنكه سنگ بلا اجزاى وجودشان را خورده.و سنگلاخ عنا استخوانشان را در هم شكسته.خاك قبر،بدنهاى ايشان را خورده.
روزگار دفتر زندگانيشان را درهم نورديده.و عيش و عشرتشان به ناكامى و گرفتارى بدل گشته.دست روزگار بر خاكشان نشانده.و دوستانشان خاك ماتم بر سر فشانده.سفرى كردهاند كه در آن اميد بازگشتن نيست.به ورطهاى غرق شدهاند كه از آن تمناى خلاصى نيست.
هيهات: «كَلاّٰ إِنَّهٰا كَلِمَةٌ هُوَ قٰائِلُهٰا» يعنى:«از برگشتن بجز نامى بر زبانشان نخواهد گذشت». [٢]
«وَ مِنْ وَرٰائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلىٰ يَوْمِ يُبْعَثُونَ » يعنى:«و در قفايشان برزخى است كه در آنجا گرفتار خواهند بود تا روز قيامت». [٣]
پس فرمودند كه:«خود را چنان تصور كنيد كه به روزگار ايشان نشستهايد.و از
[١] غارتگران.
[٢] مؤمنون،(سورۀ ٢٣)،آيه ١٠٠.
[٣] مؤمنون،(سورۀ ٢٣)،آيه ١٠٠.