معراج السعادة - النراقي، المولى احمد - الصفحة ٨٣١ - صبر حضرت ايّوب(ع)
و مردم مىگفتند كه:چون او به دروغ دعوى پيغمبرى كرد خدا او را به اين بلا مبتلا ساخت.
روزى مناجات كرد كه:پروردگارا!به اين همه بلا راضيم و بجز رضاى تو نمىجويم.
كه در آن وقت پارۀ ابرى بر سر او ايستاد و به چندين هزار آوازهاى عتاب آميز بر آمد كه:اى ايّوب!چه بلا بر تو روى داده؟با تو چه كردهايم؟و چه مصيبتى بر تو گماشتهايم؟چندين پيغمبر اين بلا را از ما خواستند و ما به ايشان عطا نفرموديم.
ايّوب-عليه السّلام-در اين وقت مشتى خاكستر برداشت و دهان مبارك خود را به آن انباشت و عرض كرد:الهى!توبه كردم.
و چون چندى بر اين گذشت و ايّوب در خرابهاى افتاده بود و رحيمه در آبادىها قوتى به صد مشقّت به وى مىرسانيد تا روزى به دهى رفت به در سراى پيره زنى رسيد كه به عروسى دختر خود مشغول بود و طعامى براى مردم ساخته.چون بوى آن طعام به مشام رحيمه رسيد گفت:شايد قدرى از اين را به جهت آن پير تحصيل كنم.
پس به در آن خانه آمد و به آن پيره زن فرمود كه:سالهاى بسيار است كه غذاى پخته به كام ايّوب پيغمبر نرسيده تواند شد كه قدرى از طعام خود را در راه خدا به من دهى تا به جهت او ببرم؟ آن پيره زن گيسوان رحيمه را ديد كه چون خرمن سنبل پيرامون او را گرفته گفت:
اگر گيسوان خود را قطع مىكنى و به جهت دختر من مىدهى تو را طعام مىدهم؟ گفت:اى پيره زن!آيا تو روا دارى كه گيسوان دختر يوسف صدّيق-عليه السّلام- به عوض لقمه طعامى بريده شود؟ گفت:آرى! پس رحيمه گيسوان خود را بريده به آن پيره زال داد و قدرى طعام گرفته به نزد ايّوب-عليه السّلام-برد.ايّوب چون گيسوان او را بديد از آن حال سؤال كرد دل او به درد آمد و گفت:« أَنِّي مَسَّنِيَ الضُّرُّ وَ أَنْتَ أَرْحَمُ الرّٰاحِمِينَ ».[١] در آن وقت،تير دعاى او به هدف اجابت رسيد. [١]
و بعضى وجوه ديگر از براى گفتن اين قول ذكر كردهاند.و بلاهايى كه از جفا كاران امّت به پيغمبر آخر الزّمان-صلّى اللّه عليه و آله-و به عترت طاهرين و اولاد طيّبين او -عليهم السّلام-رسيد از حدّ و حصر افزون است.و كتب تواريخ به آنها مشحون.حتّى
[١] بحار الأنوار،ج ١٢،ص ٣٤٤-٣٤٢.