معراج السعادة - النراقي، المولى احمد - الصفحة ٦٢٦ - مواضعى كه غيبت در آنها جايز است
كليد ابواب مقاصد دو جهانى در دست مشيت او.دلهاى همه بندگان مسخّر امر اويند.و اراده تمام مردمان مضطرّ اراده او.و اگر بالفرض تمام پادشاهان روزگار،و سلاطين ذو الاقتدار با همه خيل و حشم،بلكه تمام اهل عالم با هم توأم شوند و بخواهند يك جو نفع يا يك سر مويى ضرر به كسى رسانند بىقضا و قدر الهى و بدون اذن و مشيّت پادشاهى نتوانند.
هيچ دندانى نخندد در جهان
بىرضا و امر آن فرمان روان
هيچ برگى مىنيفتد از درخت
بىرضا و حكم آن سلطان بخت
از دهان لقمه نشد سوى گلو
تا نگفت آن لقمه را حق«ادخلوا» [١]
هر كه را كه بينى محتاج و درويش و درماندۀ كار خويش است،گاهى دست و پاى عالمى را به بند بىدست و پايى مىافكند.و زمانى كاروانى را در كار خويش حيران و سرگردان مىنمايد.
يكى را چنان تنگى آرد به پيش
كه نانى نبيند در انبان خويش
يكى را به دست افكند كوه گنج
به سنجيدهها مىدهد كوه رنج
كند هر چه خواهد بر او حكم نيست
كه جان دادن و كشتن او را يكىست
نشايد سر از حكم او تافتن
نه جز او توان حاكمى يافتن
علاوه بر اينها آنكه:سبب شدن عبادت ريايى از براى فساد عبادت و سخط ربّ العزة يقين و معلوم،و آنچه از مردمان منظور است حصول آن،احتمالى و موهوم است.و بسا باشد كه حقّ-تعالى-رياى تو را بر ايشان ظاهر گرداند.و بر تقديرى كه ظاهر نشود و در دام تدليس تو افتند جزم نيست كه ايشان به مدح و ثناى تو زبان گشايند.يا از ايشان نفعى به تو رسد.و بر تقديرى كه نفع دنيوى به تو عايد گردد همه آن خوارى و مذلّت،و مشوب به صد هزار منّت است.با وجود اينها هر كه مبتلا به رياست،هميشه در دنيا متزلزل و مشوّش خاطر است،زيرا مقصود او رضاى مردم و دل جوئى ايشان است،و هر كسى را خواهشى و هوايى،و هر دلى را ميلى و رضايى است.و دل مردم به اندك چيزى متغيّر مىگردد.
پس پيوسته بايد متوجّه بوده،پاس خشنودى ايشان را داشته باشد.و چون طايفهاى را از خود راضى مىكند جمعى ديگر از او مىگسلند.و چون دل يكى را مىجويد ديگرى از او دل شكسته مىگردد.و با همه اينها همچنان كه اخبار و آثار بر آن شاهد،و به تجربه و عيان ثابت است،هر كه دست از رضاى حق برداشته،طالب رضاى مردم باشد خداوند و خلق او را دشمن مىدارند و احدى از او راضى نيست.و هر كه رضاى
[١] داخل شويد.