معراج السعادة - النراقي، المولى احمد - الصفحة ٤٠٣ - طمع و مفاسد آن
مىگويد.اما صاحبان طمع،در ركاب ارباب جاه و دولت مىدوند.و در برابر اهل دنيا دست بر سينه مىنهند.و اگر به خدمتى سرافراز گرديدند روز و شب نمىآسايند تا آن را به انجام رسانند،كه شايد از فضول اموال آنها چيزى بربايند.و اين به غير از خادمى و بندگى چيست؟! شخصى دو كودك را در راهى ديد كه:هر يك نانى داشتند و يكى از آنها قدرى عسل بر روى نان داشت،آن ديگرى از وى عسل خواست.گفت سگ من شو تا تو را عسل دهم.گفت شدم.صاحب عسل رشتهاى به دهان او داد تا به دندان گرفت.و از عقب او مىدويد و صداى سگ مىكرد.و اگر آن كودك به نان خود ساختى سگ او نگرديدى.
از حضرت امام محمد باقر-عليه السّلام-مروى است كه:«بد بندهاى است بندهاى كه او را طمعى است،كه وى را به هر خانه مىكشد.و بد بندهاى است بندهاى كه خواهشى دارد،كه او را ذليل مىگرداند». [١]
و اخبار و آثار وارده در مذمّت طمع بىحد و بىنهايت است.و همين قدر در مذمّت آن كافى است كه هر طامعى ذليل و خوار،و در نظر مردم خفيف و بىاعتبار است.به طمع لقمهاى نان،بر در اين و آن مىرود.و به جهت اخذ درهم و دينار،به خانۀ آن و اين مىرود.گاهى خود را بندۀ كسى مىخواند كه از پس ماندۀ او خورد.و زمانى خود را برده خسى مىنمايد كه از متاع او چيزى برد.در تملّق بىسروپائى هزار دروغ بر هم مىبافد،تا جامهاى به جهت او بافته گردد.و در خوش آمد آدم پستى صد هزار رطب و يابس بر هم مىپيچد،تا تر و خشكى به دست او آيد.سجده كافر را مىكند تا كلاهى بر سر نهد.و كمر خدمت فاسقى را بر ميان مىزند تا كمرى بر ميان بندد.زهى ذلت و حقارت چنين شخصى! و مثال كسانى كه به جهت اخذ مالى طمع را پيشه خود كرده و به هر نوعى ممكن باشد چيزى به دست آورده مثال آن زن روستائى است كه:پيراهنى پوشيده بود و لباسى ديگر نداشت نامحرمى پيدا شد،دامن پيراهن را برچيده،روى خود را به آن پوشيد و ندانست كه اگر روى پوشيده شد چه جائى پيدا شد.
طامع بيچاره،مالى را به چنگ مىآورد و اما خود را خوار و خفيف مىكند.و صاحب مناعت نفس و بزرگى ذات،همّت خود را از آن بالاتر مىبيند كه:به جهت فضول مال دنيا بر در خانهاى رود.و نان و پياز خود را از الوان طعام ديگران بهتر مىداند.و به طمع جامه تازه،آبروى خود را كهنه نمىسازد.
[١] بحار الأنوار،ج ٧٣،ص ١٧٠،ح ٩.