معراج السعادة - النراقي، المولى احمد - الصفحة ٣٤١ - مذمت دنيا و بىارزشى و بىاعتبارى آن
عورتى نپوشيدند.و از غذا به غير از سد رمقى نخوردند.دنيا را منزل گذرگاه ديدند پس از آن به غير از توشه نخواستند.دنياى خود را خراب و ويران،و آخرت را معمور و آبادان ساختند.كه:«صبروا قليلا و نعموا طويلا»يعنى:«زمانى اندك بر زحمت صبر كردند و به جاويد راحت و نعمت رسيدند».
پس تو نيز اى جان برادر!به ايشان اقتدا كن و دل از اين دنياى فانى بردار،و بدان كه:
دنيا را بقائى نمىباشد.و اين عجوزۀ خونخواره را وفائى نيست.بسى عاشقان خود را كشته و بسى دلهاى طالبان خود را به خون آغشته.
آبستنى كه اين همه فرزند زاد و كشت
ديگر كه چشم دارد از او مهر مادرى
شاهان عرب و عجم را ببين كه از خيل چشم و خدم با خود چه به گور بردند!و خسروان ترك و ديلم را نگر كه بجز لقمه نانى از دنيا چه خوردند!شاه و گدا از لوح مزار سنگ بر سينه زمان خفته،و صالح و«طالح» [١]در حجله قبر خود را نهفته،هيچ گل زمينى نيست كه يوسف جبينى در چاه نيفتاده،و هيچ راهى نيست كه سليمان جاهى در آن رو به خاك فنا ننهاده،هيچ صبحى نيست كه پسرى را در مرگ پدرى گريبان چاك نه،و هيچ شامى نمىباشد كه پدرى در عزاى پسر،غمناك نباشد.سپهسالاران را نگر كه تنها در دست شحنه اجل گرفتار،و گردن فرازان را ببين كه سرها در پيش و به كار خود دركارند.وزيران را بين كه دفتر وزارتشان بر باد رفته،اميران را نگر كه بىسپه و لشكر در وحشت آباد گور خفته،عالمان را بين كه پا بر منبر تابوت نهاده بر دوش مىكشند،عابدان را نگر كه در محراب لحد سر بر خشت خام مىنهند.كدام پادشاهى بر سرير دولت نشست و آخر الامر طعمه گرگ اجل نشد؟!و كدام شهنشاهى را بر تخت عزت متمكن ساخت كه دست مرگ به خاك مذلتش نكشيد؟!صد قرن بيش است كه «ذو القرنين»[١]در زندان لحد محبوس،و داراى جهاندار،از دارائى خود مأيوس است.
دستان«رستم»[٢]دستان مقيد به زنجير قضا و قدر،افسر«افراسياب»[٣]را نگر با خاك راه
[١] بدكار.