معراج السعادة - النراقي، المولى احمد - الصفحة ٣٤٠ - مذمت دنيا و بىارزشى و بىاعتبارى آن
كم هم در روند.يكى به دنيا مىآيد و يكى از دنيا مىرود.اگر اول نمىآمد مردم تمام مىشدند و اگر دوم نمىمرد جا بر مردم تنگ مىشد.پس امير گفت:از من چيزى خواهش كن.گفت:عمر گذشته مرا به من باز ده و اجل آينده مرا از من دور كن.گفت:
قدرت ندارم.گفت:پس مرا هم با تو كارى نيست». [١]
يكى از بزرگان گفته است كه:«بهشت خانهاى است آباد،و آبادتر از آن،دل كسى است كه خواهد آن را آباد كند.و دنيا خانهاى است خراب،و خرابتر از آن،دل كسى است كه خواهد آن را آباد كند». [٢]
آرى:
جهان چيست ماتم سرائى در او
نشسته دو سه ماتمى رو به رو
جگر پارۀ چند برخوان او
جگر خوارهاى چند مهمان او
و اخبار و آثارى كه:در مذمت دنيا و محبت آن،و بىوفائى و كمى منزلت آن،و در ذم اهلش و هلاكت ايشان وارد شده بىحد و حصر است. [٣]
و در كلمات ائمه معصومين،بخصوص سيد و سرور زاهدين،امير المؤمنين -عليه السّلام-اين قدر رسيده كه تأمل در آنها دل را از دنيا سير،و آدمى را از زينت آن دلگير مىكند.
و هر كه ملاحظه فقرات مواعظ و خطبههاى آن بزرگوار را كه در نهج البلاغه [٤]و غير آن مذكور است بكند پستى مرتبه دنيا و ردائت و ذلت آن را مىفهمد،و حمق اهل دنيا و سفاهت ايشان را بر مىخورد.
و يحتمل شنيده باشى كه:«حضرت روح الامين از نوح نبى الله-عليه السّلام-،-كه به روايت صدوق دو هزار و پانصد سال عمر داشت-پرسيد كه:اى دراز عمرترين پيغمبران!دنيا را چگونه يافتى؟گفت آن را مانند خانهاى يافتم كه دو در داشته باشد از يك در آمدم و از در ديگر بيرون رفتم». [٥]
و گويا به گوشت رسيده باشد كه:«حضرت روح الله به دهى گذشت كه همه اهل آن هلاك شده و در كوچهها و راهها افتاده بودند.و همه ايشان را محبت دنياى دنيّه هلاك كرده بود. [٦]و از بسيارى آفات دنيا و حقارت آن،آن است كه:خدا آن را براى هيچ يك از دوستانش نپسنديد و ايشان را به اجتناب از آن امر فرمود و ايشان هم دل از آن برداشتند و به قدر ضرورت اخذ،و باقى را پيش فرستادند.و از جامه،بجز ساتر
[١] محجة البيضاء،ج ٥،ص ٣٧١.و احياء العلوم،ج ٣،ص ١٨٢.
[٢] محجة البيضاء،ج ٥،ص ٣٧٢.و احياء العلوم،ج ٣،ص ١٨٢.
[٣] رك:بحار الانوار،ج ٧٣،صفحات ١٣٥-١.
[٤] رك:سيرى در نهج البلاغه شهيد مطهرى.
[٥] محجة البيضاء،ج ٥،ص ٣٥٧.و احياء العلوم،ج ٣،ص ١٧٧.
[٦] كافى،ج ٢،ص ٣١٨،ح ١١.