معراج السعادة - النراقي، المولى احمد - الصفحة ١٩٩ - نقش قوّه خياليّه و واهمه و عاقله
احتراز را لازم شمارد.و بلكه محبت هر چيزى كه غير از خداست از دل بيرون كند.و خانه دل را بالمرّه از ما سوى اللّه بپردازد،تا ياد خدا ملكۀ او شود.و بدون اين،مطمئن از اينكه خاتمه به خير خواهد بود نمىتوان شد.
بلى دانستى كه بيهوشىاى كه نزديك مردن هم مىرسد حكم خواب را دارد.و ملاحظه كن حالت خود را كه در اكثر اوقات خوابهائى كه مىبينى مطلقا در آن حالت در دل خود محبت خدا را نمىبينى.و به خاطرت نمىگذرد كه تو را خالقى است به صفات كمال آراسته.بلكه امور باطله و خيالات فاسدهاى كه به آنها انس گرفتهاى در خواب مىبينى.و اگر-نعوذ باللّه-در هنگام قبض روح،دل تو مشغول چيزى از امور دنيويّه بوده باشد و ملتفت معرفت خدا و در بهجت و سرور از محبت او نباشى بعد از مردن هميشه بر اين حال خواهى بود،و زيانكارى ابد،و شقاوت سرمد نصيب تو خواهد شد.
پس اى دوست!از خواب غفلت بيدار،و از مستى طبيعت هشيار شو.دوستى دنياى دنيّه را از دل خود بيرون كن.و دل خود را به محبت انس پروردگار آباد ساز.از دنيائى كه خانه عاريت است به قدر ضرورت قناعت كن.و از منزلى كه بايد رفت،به مقدار حاجت كفايت نما.از غذا و طعام تو را اين قدر بس است كه حفظ حيات كند،و زياده خوردن آدمى را از قرب پروردگار دور،و از بساط قرب عزت مهجور مىسازد.و از جامه به قدرى كه ساتر بدن باشد تو را كافى است،و افزون از آن انسان را از كار آخرت باز مىدارد.و از مسكن و خانه آن قدر كه تو را از باران و آفتاب محافظت كند كفايت مىكند،و ازين بيشتر،خانۀ جاويد را خراب مىكند.
و اگر به اينها كسى ساخت،يمكن كه به كار آخرت پرداخت.و اگر از اين تجاوز نمايد شغل او در دنيا بسيار،و دل او هر لحظه به فكرى گرفتار مىگردد.و هر دمى غمى،و هر ساعتى محنتى،هر نفسى مشغلهاى،و هر زمانى در مرحلهاى خواهد بود.
بركات اوقات او به فكر اين و آن تلف مىشود،و وقت و فرصت بر طرف.
و بعد از آنكه مشاغل دنيويّه را از خود دور كنى متوجه دل خود باش،و لحظهاى از آن غافل مشو تا به هر وادى نيفتد.و سعى كن كه پيوسته در فكر و ذكر خدا باشد و با او انس گيرد،كه به واسطه آن به بهجت ابديّه و سعادت دائميّه فايز گردد.
و چگونه عاقل دست از چنين مرتبهاى بر مىدارد به جهت مشغول شدن به فضول دنيا و امور خسيسه اين عاريت سرا،كه نه آن را بقائى،و نه با كسى وفائى كرده.كسى زياده از نصيب خود نخورده،و از اينجا چيزى با خود همراه نبرده.
بند بگسل باش آزاد اى پسر
چند باشى بند سيم و بند زر