معراج السعادة - النراقي، المولى احمد - الصفحة ١٤٨ - تفكّر در استخوانها و رگهاى بدن
بالاتر از آنى كه بگويم چون كن
خواهى جگرم بسوز و خواهى خون كن
من صورتم و ز خود ندارم خبرى
نقاش توئى عيب مرا بيرون كن
تفكر در استخوانها و رگهاى بدن
و اگر تورا ديدۀ بصيرت بينا باشد،تفكر كن در اندكى از عجايب و حكمتهائى كه در بعضى از اين اعضاست،نظر كن در استخوانها،كه چگونه آنها را از نطفۀ روان در ميان آب و خون صلب،محكم خلق كرده،و آنها را ستون بدن قرار داده،به مقدار مختلف و شكل متفاوت،بزرگ و كوچك،بلند و كوتاه،راست و كج،پهن و باريك،و مجوّف و مصمّت، [١]به نحوى كه مقتضاى حكمت و مصلحت بود.
و نظر به آنكه انسان،گاه محتاج به حركت تمام بدن،و زمانى محتاج به حركت بعض اعضا بود،او را از يك استخوان خلق نكرد،بلكه استخوانهاى بسيار از براى او قرار داد،و ميان آنها مفاصل مقرر كرد تا هر نوع حركتى كه خواهد از براى او ميسر باشد،و هر استخوانى كه در حركت به آن محتاج نبود آن را مصمّت آفريد،و آنچه در حركت به آن محتاج بوده مجوف،خلق كرد تا سبك بوده و به سهولت حركت نمايد.و هر كدام كه احتياج به استحكام آن بيشتر،تجويف آن را كمتر،و هر يكى كه سبكى آن مطلوبتر تجويف آن را بيشتر قرار داد.و غذاى هر استخوانى را كه مخ بوده باشد،در جوف آن معين كرد تا استخوان به جهت حركت خشك نشود،و از هم پاشيده نگردد.
و مفاصل استخوانها را به يكديگر به اوتار وصل نموده،و در بعضى از آنها زيادتى خلق كرد،و در بعضى ديگر گودى به هيئت آن زيادتى،تا داخل شده به يكديگر منطبق گردند،و چون استخوان صلب و گوشت رخو بود،و اتصال آنها به يكديگر متعذر،ميان گوشت و استخوان جسمى ديگر آفريد از استخوان نرمتر و از گوشت صلبتر كه آن را غضروف نامند تا گوشت متصل به آن و آن ملصق به استخوان گردد.
تأمل كن در رگها،و عجايب حكمتهائى كه در آنهاست.و بدان كه آنها بر دو نوعاند:يكى رگهاى متحرك و ديگرى ساكنه كه اولى را«شرائين»و دومى را«اورده» [٢]مىنامند.
[١] مجوّف به معناى ميان تهى و مصمّت به معناى ميانپر مىباشد.
[٢] شرائين جمع شريان به معناى سرخرگ و اورده جمع وريد به معناى سياهرگ است.