معراج السعادة - النراقي، المولى احمد - الصفحة ١٢٧ - افكارى كه دل را مشغول مىكند
هست.يا المى كه در روزى به او رسيده.يا ناخوشى كه حال دارد.يا اختلالى كه در امر معاش او هست.و از اين قبيل است تصور كردن اموال نفيسهاى كه دارد،از مساكن و املاك و دكاكين و باغات و اسبان و اشتران و جواهر و نقود،و به آن ملتذّ شدن.يا متذكر شدن چيزهائى را كه ندارد و به آن غمناك گشتن و نحو اينها.و مانند تصور نمودن محاسبه دكان و بازار و شريك و يار و جواب خصماء و برطرف كردن دشمنان به عذابهاى گوناگون،بدون اينكه اين فكر و خيال منشأ اثرى باشد يا فايدهاى بر آن مترتب باشد.
و گاه است خصمى از براى او نيست و گفتگوئى با يكديگر ندارند بلكه محض خيال و فكر است،مانند:تصور كردن حالات و امورى كه هرگز تحقق آنها در نظر آن شخص نيست و مىداند كه به وجود نمىآيد و تمنا و آرزوى آن را نيز نمىكند بلكه به مجرد تصوير آن،لذت خيالى مىبرد.مانند اينكه خيال نبوت و پيغمبرى مىكند و در ذهن خود قواعد و احكامى قرار مىدهد و وصى و خليفه از براى خود تعيين مىكند.يا گدائى هشتاد سال تصور سلطنت و پادشاهى و تسخير ربع مسكون را مىنمايد،و هر مملكتى را به وضعى خاص مسخر مىنمايد،و امراء و حكام نصب مىسازد و قرون بىشمار و سالهاى بسيار سرورى مىكند.
و از جمله آنها است فال بد زدن-كه آن را تطيّر گويند-و به بعضى از امور اتفاقيه دل را بد كردن و آن را علامت حدوث بعضى مكاره دانستن.
و گاه باشد كه به اين حال به حدى مىرسد كه آدمى در نزد خود بعضى امور را دليل وقوع مكروهى بر خود قرار مىدهد و به حدوث آن امر به غايت مضطرب و مشوش مىشود،اگر چه آن امر مطلقا در زبان مردم مشهور به اين نباشد.
و بسا باشد كه در قوّه واهمه،خباثت و ردائتى حاصل شود كه در اغلب اوقات تصور وقوع مكروهات،و خيال حدوث مصائب و آلام از براى خود مىكند،و هيچ ذهن او ملتفت خيال امورى كه موجب فرح و سرور گردد نمىشود،مثل تصور كردن مردن اولاد و عيال،و تلف اموال،و ابتلا به انواع بيمارى،و گرفتارى به ذلت و خوارى،و غالب شدن دشمنان و رسيدن اذيت به او از ديگران.
و گاه باشد كه بدون سبب،نوع اعتقادى به وقوع اين نوع امور مىكند كه غم و اندوه از براى او هم مىرسد.و بسيار مىشود كه منشأ اين نوع،اختلالى است كه در دماغ حاصل مىشود.
و از جمله افكار فاسده وسوسه در عقايد است،به حدى كه مؤدّى به شك نمىشود و منجر به شبهه نمىگردد،بلكه مجرد حديث نفس باشد،و الا موجب خروج از ايمان