مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٦٦٨ - ماهیت ملکات روحی
خاصی وارد شده باشد ولی اگر تعمیم بدهیم مثل نظر آنها میشود که فقط آموزش است و پرورش در کار نیست. ارسطو آمد مسأله تربیت و پرورش را مطرح کرد، گفت: نه، معلم به تنهایی کافی نیست برای انسان، تربیت یعنی ایجاد ملکات متناسب هم لازم است؛ یعنی هم باید آموخت و هم باید ملکات متناسب ایجاد کرد. علم جزء علت است، شرط است، ولی کافی نیست. مثالهای آن زیاد است. مثلًا شخص میداند و جزم دارد که کم باید بخورد، ولی سر سفره که مینشیند، چون مبارزه با این قوه شهوانی برای او ملکه نشده است، بیخیال میخورد.
در اینجا نظریه دیگری هم میشود ابراز کرد که به نوعی جمع بین نظریه ارسطو و افلاطون است و آن این که ملکات، ازدیاد علم است. علم مراتب دارد؛ یعنی این چیزی که ما در شعور آگاهمان به آن «علم» میگوییم یک درجهای از علم است؛ انسان وقتی زیاد ممارست میکند بر یک چیزی [و آن چیز برای او] ملکه میشود، آن علم است که رسوخ بیشتری پیدا کرده است؛ همان حرفی که آن آقایان (حکما) میگویند که انسان وقتی عملی را انجام میدهد روحش صورت آن را میگیرد. معلوم نیست که آن صورت غیر صورت علمی باشد. آقای طباطبائی روی این مطلب خیلی تکیه دارند که ملکات جز علم چیز دیگری نیست. مثلًا انسان وقتی میخواهد خط بنویسد، ممکن است قانون خط را به او درست یاد داد که الف باید چطور و ب چطور باشد و قاعدهاش چیست، به طوری که بتواند به دیگران هم درس بدهد، ولی در مقام عمل، خودش نمیتواند یک الف درست بنویسد، اما وقتی تکرار میکند، کم کم قادر میشود آنچه را که میداند به وجود بیاورد. این امر نیست مگر برای این که در اثر عمل علمش فزونی پیدا میکند به طوری که میتواند این کار را با دقت انجام دهد، جز این نیست که علمش بیشتر شده است.
یک مثال دیگر: شخصی هست که زبانی را میداند و شخص دیگری هست که با آن زبان حرف میزند؛ فرق ایندو چیست؟ مثلًا اگر از ما بپرسند در زبان عربی برای فلان مفهوم چه کلماتی وجود دارد، ممکن است بعد از فکر و تأمل جملهای درست کنیم، ولی در عین حال نمیتوانیم حرف بزنیم، یا اگر هم حرف بزنیم خیلی کند حرف میزنیم، ولی بعد از آن که مدتی مکالمه کردیم برایمان ملکه میشود، وقتی برای ما ملکه شد حتی بدون توجه مثل زبان فارسی کلمات را ادا میکنیم، میگوییم برای ما ملکه شده. آیا ملکه جز این است که علم ما افزوده شده است، یعنی آن قدر حضور