مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٦٠١ - آورده خاص مارکس
ماتریالیسم دیالکتیک جز یک دید مادی- آن هم به نحو خاص- درباره جهان چیز دیگری نیست؛ البته مستلزم نفی دین هم هست، چون ماتریالیسم طبعا دین را نفی میکند. فوئرباخ هم به دلیل اینکه ماتریالیست بود دین را نفی میکرد، حتی یک قدم هم جلو آمد، یعنی ماهیت دین را از نظر روانی توجیه کرد، انسان را یک موجود دو سرشتی تشخیص داد که دارای یک سلسله نیکیها و یک وجود متعالی و همچنین دارای یک وجود منحط است، و بعد که سقوط میکند در وجود منحط، این تعالیهایی که برای خودش وجود داشته، اینها را در موجودی بیرون از خودش به نام خدا فرض میکند.
مارکس هم مثل فوئرباخ خدا را نفی میکند ولی در نحوه توجیه با او فرق دارد. مادیهای قبل هم دین را نفی میکردند ولی خودشان را قانع کرده بودند به اینکه پیغمبران مردمان مصلحی بودند و بهترین راهی که به نظرشان آمد اختراع کنند این بود که مردم را به یک سلسله امور غیبی سوق دهند. یک عده دیگر که چنین خوشبینیای هم به پیغمبران نداشتند، میگفتند (العیاذ باللّه) آنها برای منافع خودشان این کار را میکردند؛ یعنی به هر حال ریشه دین را پیغمبران میدانستند و میگفتند ابتکاری است که از ناحیه یک گروه به نام پیغمبر صورت گرفته است. در اروپا به قول خودشان مطلب را به صورت علمیتر مطالعه کردند، یعنی این را کافی ندانستند که دین را اختراع پیغمبران بدانند، بلکه معتقد شدند که یک زمینه اجتماعی وجود داشته که پیغمبران مظهر آن زمینه هستند و یا اینکه از آن زمینه موجود استفاده کردند؛ نه اینکه دین اختراع پیغمبران بود. همانهایی که گفتند دین مولود جهل بشر است زمینه را در مردم خواستند جستجو کنند. فوئرباخ آمد زمینه پیدایش دین را در یک امر روانی که اسمش را «از خود بیگانگی» گذاشت تشخیص داد. مارکس آمد و یک درجه آنطرفتر رفت و گفت نه، مسأله را تنها در یک امر روانی و به صورت امر روانی نمیشود توجیه کرد، بلکه به صورت یک امر اجتماعی و اقتصادی باید توجیه کرد.
بنابراین لازمه ماتریالیسم- هر ماتریالیسمی که باشد- نفی دین است و در این بحثی نیست، بحث و اختلاف در توجیه پیدایش دین است. عدهای آن را مستند به پیغمبران میدانستند، فوئرباخ یک علت روانی برای آن درست کرد و مارکس آن را تعلیل اجتماعی- اقتصادی کرد. آندره پییتر سپس در ادامه مطلب میگوید: