مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٥٧٧ - تکامل
و ماده واجب الوجود است. سپس میگوید:
«چنین استدلالی دیگر به طور قاطع فراتر از نظریات فوئرباخ بود. همان طور که فوئرباخ پندارهگرایی هگل را به سطح طبیعتگرایی تنزل داده بود، به همانگونه نیز مریدانش طبیعتگرایی وی را به مادیگرایی تغییر دادند اما به یک مادیگرایی تحولگرای با بیانی نوین.» [١]
در اینجا اشاره شده است به اینکه فوئرباخ یک شخص بود بدون اینکه مادیگرایی او از اصول تحول برخوردار باشد، و به قول اینها یک مادیگرای متافیزیکی بود، یعنی مادیگرا بود ولی طرز تفکرش دیالکتیکی نبود و اینها بودند که مادیگرایی متافیزیکی او را به مادیگرایی دیالکتیکی تبدیل کردند.
اینجا دو سه مطلب هست که به معارف اسلامی مربوط میشود و باید طرح شود.
یک مطلب که مطلب بسیار مهمی است این است: میگویند تغییرات کمّی که تبدیل به تغییرات کیفی شد ماهیت شئ عوض میشود، ماهیت شئ که عوض شد، قوانین مربوط به آن هم جبرا عوض میشود. مثلا آب تا آب است قوانین مخصوص مایعات را دارد، ولی همینکه تبدیل به بخار شد، آن قوانین دیگر بر آن حاکم نیست و یک سلسله قوانین دیگر که مربوط به گازهاست بر آن حکومت میکند. به همین دلیل جامعه وقتی مراحل را طی میکند، وقتی به مرحله تازه رسید، دیگر قوانینی که در مرحله سابق حاکم بود به درد جامعه نمیخورد و جامعهای که با ماهیت جدید به وجود آمده است قانون جدید میخواهد. این یکی از آن حرفهای مهمی است که دارند راجع به اینکه دین منفی است، مخصوصاً آنچه که ما راجع به اسلام میگوییم که دین جهانی و جاودانی است.
از نظر اینها قانون نمیتواند جاودانی باشد. این سخن را از دو راه توجیه میکنند؛ یکی از این راه که هرچه در طبیعت پیدا میشود، مقتضای ذاتش این است که خودش در درون خودش نفی و انکار خودش را بپروراند، پس اسلام هم از درون خودش نفی خودش را به وجود میآورد به حکم قانون تضاد که بر همه طبیعت حاکم است. قبلًا گفتیم که فلسفه بودن به سه جاودانگی میانجامد: جاودانگی روح،
[١]. همان مأخذ، ص ٣٠.