مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣٨٨ - نظریات مبتنی بر یک مرحله ای بودن شناخت
منطقیین به آن چسبیدهاند و آن را معقول میدانند و «جزئی» را محسوس، جز همان جزئی دست و پا شکسته چیز دیگری نیست.
این مثل را من برای اولین بار در کتاب باغ اپیکور نوشته آناتول فرانس [١] دیدم و بعد شبیه آن را در نوشتههای دیگران. میگویند: سکهای که ابتدا بیرون میآید نقشهای روشنی دارد، تاریخش روشن است، عکس و خطوطی روی آن منقّش شده و همه اعداد و ارقام آن واضح است. این سکه طلا یا نقره مدتها در دست مردم است، در طول سالها دستمالی میشود و تدریجا همه آن خصوصیات پاک میشود. مثلًا آن سکهای که صد سال پیش درآمده بود و اسم ناصر الدین شاه و عکس و تاریخ و خطوط آن، همه مشخص بود، صد سال که دست مردم افتاد و دستمالی شد همه آنها پاک میشود. انسان وقتی نگاه میکند میپرسد: آیا این سکه ناصر الدین شاهی است؟ مظفر الدین شاهی است؟ احمد شاهی است؟ همه این احتمالها درباره آن وجود دارد.
[میگویند] یک «جزئی» که در ذهن انسان میآید (مثلًا آقای زید را با آن قد و قیافه و چشم و ابرو و دهان و رنگ مخصوص تصور میکنید، این میشود جزئی)، پس از مدتها که کمکم خصوصیاتش یادتان برود (چشم و ابرویش به چه شکل بود، قدّش چقدر بود، لب و دهان و بینی و شانههایش چگونه بود) و یک شبح کلّی در ذهنتان بیاید، این میشود کلّی. پس کلّی ارزشی ندارد، کلّی یعنی جزئی کاستی گرفته.
امپیریستها [٢] (حسگراها) میگفتند شناخت، حسی است، ماهیت حسی دارد، اینقدر دنبال عقل و معقول و تعقل نروید، هرچه که حسی نباشد خیال است، و هم و بیمعنی است؛ ما فقط چیزی را به نام علم و ادراک و معرفت قبول داریم که از دروازههای حس وارد ذهن شده باشد، هرچه از این دروازهها وارد ذهن شود همان درست است، هرچه از این دروازهها وارد نشود خیال و وهم است و در عقل انسان هم چیزی جز آنچه که در حس وجود داشته است، نیست. جان لاک جمله معروفی دارد: «در عقل چیزی نیست مگر آنکه قبلًا از راه حواس وارد شده باشد». پس، از نظر اینها شناختن- از ابتدا تا انتها- در احساس کردن خلاصه میشود [و قهراً] یک مرحلهای و یک درجهای است.
[١]. .[٢]. .