مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣٦٠ - نظر قرآن درباره ابزار شناخت
معتقد است؟ آیا حس را ابزار شناخت میشناسد؟ آیا عقل را ابزار شناخت میشناسد؟ آیا هم حس و هم عقل، هر دو را برای شناخت لازم میداند؟ آیا به ابزار دیگری هم غیر از حس و عقل قائل است و اگر قائل است آیا موضوع آن شناختها با موضوع این شناخت یکی است؟
قرآن در یکی از آیاتش [١] در سوره مبارکه نحل به صراحت مطلبی را بیان میکند که نظرش در مورد ابزار شناخت معلوم میشود. در سوره مبارکه نحل میفرماید:«و اللّه اخرجکم من بطون امّهاتکم لا تعلمون شیئا» [٢] اوست خدایی که شما را از شکمهای مادرانتان بیرون آورد در حالی که شما هیچ چیز نمیدانستید، یعنی از نظر شناخت هیچ چیز را نمیشناختید، بیشناخت بودید [٣] (الآن بحث فطرت را نمیخواهم طرح کنم. بحث فطرت مثل بحث شناخت چندین جلسه وقت از ما میگیرد. همین قدر عرض میکنم که این آیه منافاتی با مسئله فطرت ندارد)«و جعل لکم السّمع و الابصار» و برای شما گوش و چشمها و دیدهها قرار داد.
میدانید که در میان حواسّ انسان، آن حواسی که بیش از همه در شناسایی تأثیر دارد، چشم و گوش است. لامسه و ذائقه و شامّه هر کدام میشناسد ولی چند قلم کوچک را. بوعلی معیار خوبی به دست میدهد، میگوید: شما لغتهایی که مربوط به
میگوییم میخواهیم بدانیم نظر قرآن چیست؛ در ضمن اینکه با نظر فلان فیلسوف یا فلان مکتب آشنا میشویم، میخواهیم با نظریه قرآن هم آشنا شویم.[١]. این آیه را در اصول فلسفه هم به مناسبتی نقل کردهایم.[٢]. نحل/ ٧٨.[٣]. این آیه ضمنا رد نظریه معروف افلاطون هم هست. افلاطون معتقد بود که روح انسان قبل از آمدن به این دنیا در عالم کلیات و ایدهها بوده است (که اسم آن کلیات معقول را «مثال» یا «ایده» میگذارد. کلمه «ایده» را برای اولین بار افلاطون در فلسفه وارد کرد) و چون هرچه جزئی در این عالم هست در عالم دیگر ایدهای دارد، پس روح، تمام این ایدهها و کلیات را آگاه بوده و میشناخته است، بعد به دنیا آمده است. وقتی به دنیا آمده، آمدن به دنیا و با بدن یکی شدن، حکم پردهای را پیدا کرده که روی معلوماتش افتاده است. روح وقتی به دنیا میآید همه چیز را میشناسد و میداند اما فعلًا یادش نیست؛ مثل آن وقتی که شما در خودتان احساس میکنید که یک مطلبی را میدانید ولی یادتان نیست و منتظر هستید که به یک مناسبتی یادتان بیفتد و اگر کسی اشارهای کند فورا میگویید یادم افتاد. این «یادم افتاد» یعنی در مخزن ذهن من بوده است. به قول برگسون، ذاکره قدرت نداشت؛ در حافظه وجود داشت ولی ذاکره که باید آن را از مخزن باطن به ظاهر بیاورد رابطهاش قطع شده بود؛ این رابطه آوردن و بردن قطع شده بود. افلاطون چنین نظری دارد. هرچه انسان در این دنیا بشناسد و یاد بگیرد، از نظر افلاطون یادگیری نیست، بلکه یادآوری است. این است که او میگوید علم «تذکر» است.