مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٨٦٣ - طرح علمی مسأله تضاد
است یا حرکت علت تضاد؟ خود این آقایان هم قبول دارند که شئ ضد خودش را بالقوه دارد، و این ضد باید رشد کند تا شئ (تز) را از بین ببرد، پس خود این تضاد درونی معلول یک حرکت عمومی است، نه اینکه تضاد حرکت را ایجاد کند. ولو اینکه خود این تضاد هم منشأ یک تغییر و حرکتی بشود ما نمیتوانیم تضاد را در کل عالم، اصل بگیریم و بعد بگوییم این تضاد است [که] حرکت را در عالم ایجاد میکند.
اگر هگل این حرف را میزد، برای این بود که معقول و محسوس را یک چیز میدید و در انتزاع ذهنی خودش اشتباه کرده بود و میگفت: هستی هست، ولی هستی مطلق عین نیستی است، پس نیستی از هستی انتزاع میشود. بعد میگفت: در عالم عین هم نیستیها از هستیها انتزاع میشوند.
هگل حرفی میزد که از ریشه خراب بود، ولی با پذیرفتن آن مبنای نادرست میتوانست چنین چیزهایی بر آن بنا کند و این گونه سخنهای نامربوط بهم ببافد و بگوید در عالم عین نیز مانند عالم ذهن حرکت از تضاد انتزاع میشود نه تضاد از حرکت. میگفت: شدن از تضاد انتزاع میشود. میگفت اولین مقولهای که ذهن آن را وضع میکند مقوله هستی است، در مرحله بعد ذهن میبیند که هستی مطلق وجود ندارد، لذا حکم میکند که هستی نیست (و از همینجا روشن میشود که هگل اصالة الماهیتی فکر میکرده است و اینکه بعضیها میگویند هگل هم اصالت وجودی فکر میکرده اشتباه است)، پس نیستی عارض هستی شده و نیستی از هستی انتزاع میشود. بعد میگوید: همینقدر که نیستی در هستی وارد شد هستی شد نیستی، پس هستی در عین اینکه هستی است نیستی است، و از اینجا ذهن مقوله «شدن» را انتزاع میکند، پس حرکت منتزع از هستی و نیستی است، و لذا درست است که گفته شود هستی و نیستی وقتی در یکدیگر فرو میروند حرکت انتزاع میشود. بنابراین اگر آن انتزاعات ذهنی او درست میبود «شدن» معلول تضاد بود ولی اینها که این حرف را قبول ندارند (و اساسا هم درست نیست)، پس چطور میتوانند بگویند حرکت ناشی از تضاد است؟ اینها که تضاد را و همچنین حرکت را یک امر عینی میگیرند، چطور میتوانند حرکت را معلول تضادها بدانند و بعلاوه خود تضادها چگونه توجیه میشوند؟ وقتی در عالم جز حرکت چیزی وجود ندارد، خود ناشی شدن ضدی از ضدی و رشد کردن ضد در آن، همه تحت قانون حرکت خواهد بود، پس بنابر قول اینها حرکت باید بر تضاد تقدم داشته باشد نه تضاد بر حرکت.