مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٧٤٣ - ٤ آیا فلسفه « بودن » خردگراست و فلسفه « شدن » طبیعت گرا؟
که هر کدام برای خودش درست است ولی قانون آن را برای این و قانون این را برای آن آوردن غلط است. میگفت قانون «امتناع اجتماع نقیضین» از قوانین اندیشه است و در اندیشه چنین است که اجتماع نقیضین محال است، و همچنین [قانون] هوهویت که «الف الف است» در اندیشه درست است. ولی در طبیعت درست قضیه برعکس است؛ در طبیعت، هم اجتماع نقیضین هست و هم هیچ چیزی خودش خودش نیست. یک وقت ما میگوییم طبیعت قوانینی دارد برای خود، فکر و اندیشه هم یک سلسله قوانینی دارد برای خود؛ قوانین اندیشه برای اندیشه صادق است ولی قوانین اندیشه برای طبیعت صادق نیست، بر طبیعت یک قوانین دیگری حکومت میکند غیر از قوانینی که بر فکر حکومت میکند؛ و یک وقت اساسا آن چیزهایی را که «قوانین اندیشه» مینامند، قوانین نمیدانیم، نه برای اندیشه و نه برای طبیعت، و میگوییم: قوانین اندیشه یعنی خیالپردازیها که با هیچ واقعیتی قابل انطباق نیست.
این حرف دوم را همه افرادی که قائل به اصالت حس و اصالت تجربه هستند میزنند و هر نوع رجوع به عقل مجرد از حس را انکار میکنند و هر چیزی را که منتهی به طبیعتگرایی نشود خیال و وهم محض میدانند. خوب، این یک حرفی است که بحثش شده است که آیا عقل مستقل از حس اعتبار دارد یا نه، و رابطه عقل و حس چه رابطهای است [١]؟
یک وقت میگوییم: نه، اساسا دو نوع قانون داریم؛ بعضی قوانین در عالم مفروضات ذهن درست است ولی در طبیعت مصداق و واقعیت ندارد، طبیعت جور دیگری است، مثل آنچه که در باب فرق میان علوم ریاضی و علوم طبیعی میگویند؛ میگویند: علوم ریاضی مسائل درست و صادقی است ولی مسائلی است که روی مفروضات خود ذهن درست است، به واقعیت کاری ندارد و بسا هست مطابق آنچه ذهن فرض میکند، در واقعیت وجود ندارد، ولی ذهن روی مفروض خودش حکم میکند، مثل قضایای حقیقیه ما که شبیه شرطیه میشود [و] معنایش این است که: اگر چنین موضوعی به این نحو که من فرض میکنم وجود داشته باشد، این حکم و خاصیت را دارد. مثلا برای دایره احکامی ذکر میشود در صورتی که ممکن است یک دایره هم در طبیعت وجود نداشته باشد همانطور که ادعا میکنند و میگویند در
[١]. این بحث در کتاب اصول فلسفه مطرح شده است.