مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٦٧٥ - ١ فلسفه « بودن » و فلسفه « شدن »
واحد است، یک شدن است، و وقتی به ماهیتش نگاه میکنیم میبینیم دائما نوعی میرود و نوعی میآید، یا فردی میرود و فردی میآید، یعنی همواره بودن است و نبودن، بودن است و نبودن، ... لذا اینها آمدند و واقعیت «شدن» را ترکیبی از بودن و نبودن دانستند [١] و ریشه فکرشان همان طرز فکر ابتدائی یعنی طرز فکر اصالت ماهیتی است.
پس اینکه فلسفههای جهان را به دو نوع تقسیم کردهاند: فلسفههای هستی و بودن و فلسفههای شدن، درست نیست و اگر هم فرضاً قبول کنیم که دو گروه فیلسوف وجود دارند که یک گروه قائل به ثباتند و گروه دیگر قائل به حرکت، چه دلیلی دارد که اینها را قائل به «بودن» و آنها را قائل به «شدن» بدانیم؟ و چنانکه گفتیم این تعبیر از هگل شروع شده است، چون او ماهیت حرکت را ترکیبی واقعی از بودن و نبودن میداند و لذا از نظر او حرکت نمیتواند واقعاً از سنخ هستی باشد. ولی در فلسفه ما چنین نیست، حرکت واقعاً سنخی از هستی است و در عین اینکه سراسر هستی است، از نظر ماهیت و مرتبه مرکب از هستی و نیستی است.
آنچه گفته شد بیان دو نوع فلسفه بود از نظر مارکسیستها. حالا حقیقت مطلب چیست؟ اتفاقا قضیه چنین نیست و با بررسی تاریخچه بحث حرکت این مطلب روشن میشود.
[١]. البته اصالت وجودیهای شبیه این حرف را میزنند ولی نه خود این حرف را، میگویند در حرکت وجود و عدم متشابکاند، یعنی وجود هر مرتبهای (که خود مرتبه یک امر اعتباری و انتزاعی است) با عدم مرتبه دیگر (نه عدم خود آن مرتبه که در این صورت اجتماع نقیضین میشود) جمع میشود و عین آن است، منتها به این نحو که یک شئ متدرّج الوجود را ذهن به دو جزء مقدم و مؤخر تقسیم میکند، در مرتبه جزء مقدم جزء مؤخر نیست و در مرتبه جزء مؤخر جزء مقدم نیست. باز هر یک از این جزء مقدم و جزء مؤخر خود به دو جزء قابل انقسام است و این انقسام در حدی متوقف نمیشود و الی غیر النهایه قابل انقسام است؛ یعنی ذهن هرچه به جلو برود باز یک وجود واحد منقسم میشود به دو جزء: یک جزء موجود و یک جزء معدوم. ولی بالاخره این امر به جمع نقیضین منتهی نمیشود، یعنی آن حیثیتی که معدوم است [موجود] نیست. اینها که «شدن» را ترکیب وجود و عدم میدانند برای عدم یک واقعیتی قائل هستند و گویی وجود یک شئ با آن واقعیتی که عدم آن شئ است با هم ترکیب میشوند و از آن «شدن» به وجود میآید. ولی ما وجود مرتبه دیگر را عدم آن شئ «اعتبار» میکنیم، اما وجود مرتبه دیگر را حقیقتاً یک وجود واحد میدانیم؛ و واضح است که این نظر با نظر آنها چقدر فرق میکند. عدمی که با وجود مرتبهای جمع میشود عدم بدیل آن مرتبه نیست که نقیض آن شئ باشد. بلی، عدم آن شئ است اعتباراً و عرفاً و لذا قابل استصحاب است. ولی در واقع و به حسب حقیقت عدم هر شئ همان چیزی است که وجود شئ رافع آن است و عدمی که با وجود رفع شده است دیگر نمیتواند با وجود جمع شود. به هر حال مطلب روشن است.