مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٥١٧ - مسئله شرور
مسئله شرور
این سخن که مرگ خلاقیت دارد و مولّد است، از نظر فلسفه تطبیقی با آنچه ما در مورد خیرات و شرور میگوییم تطبیق میکند. فلاسفه ما مرگ را از نوع شرور میدانند ولی برای شرور که از نوع نیستی است، فوایدی قائل میشوند و میگویند اگر این نیستیها نباشد هستیهای بعدی پیدا نمیشود؛ پس این شرور، شروری هستند که مبدأ خیرات کاملتر میشوند. در کتابهای بوعلی و امثال او بحث مفصلی راجع به فواید مرگ هست. بوعلی میگوید اگر مرگ نباشد اصلا هستی قابل ادامه نیست و یک حسابی پیش خودش میکند که اگر در طول چند قرن اصلا کسی نمیمرد، به اندازهای انسان در روی زمین بود که حتی برای اینکه پشت سر هم بایستند هم جا باقی نمیماند و قهراً برای انسانهای بعدی که میخواهند به وجود آیند جا باقی نمیماند.
پس اگر هستی بخواهد در بعد زمانی توسعه یابد باید مرگها و نیستیها وجود داشته باشد.
اما سخنی که فلاسفه ما درباره شرور و نیستیها میگویند با مطلبی که مارکسیستها میگویند تفاوتی دارد. مارکسیستها که میگویند مرگ خلّاق است، نیستی مولّد هستی است و این تضاد هستی با نیستی منشأ هستیهای جدید است، برخلاف فلاسفه ما میخواهند مطلب را به همین جا ختم کنند. بذر ماتریالیستی فلسفه هگل همین است. هگل خودش ماتریالیست نبود ولی دستگاه هستی را به این نحو توجیه کرده که از ترکیب هر هستی با نیستی، خود به خود و ضرورتا و به نحو ضرورت منطقی، هستی بعدی پیدا میشود؛ یعنی این جدل نیروها و این تکامل از بیرون خودش نمیآید، زیرا شئ سوم یعنی سنتز [نتیجه منطقی] دو شئ اول یعنی تز و آنتیتز است و حتی آنتیتز نتیجه منطقی تز است؛ یعنی مثل این است که بگوییم: الف مساوی باب است و ب مساوی ج است پس الف مساوی ج است. با فرض اینکه الف مساوی ب باشد و ب هم مساوی ج باشد، منطقا الف مساوی ج است و محال است که غیر از این باشد یعنی ضرورت است و به اصطلاح فلسفه ما ضرورت، مناط استغناء از علت و امکان، مناط نیاز به علت است. در دیالکتیک هگل هرچه هست در درون این