مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٤٠٣ - شناخت عقلی و گستردگی آن
در هرچه شما تردید کنید، در اینکه وجود ناپلئون یک وجود استنباطی و استدلالی برای شماست، شکی نیست. ممکن است شما در این استدلال خدشه کنید، ولی در استنباطی بودن وجود او برای بشر شکی نیست.
راسل یک درجه بالاتر میرود و با دقت میگوید- و حرفش درست است- خورشید برای تو وجود استنباطی دارد، خیال میکنی وجود آن محسوس است، چرا؟ زیرا تو آن صورتی را احساس میکنی که در شبکیه چشم توست. برای اینکه چنین صورتی در شبکیه چشم تو تشکیل شود کافی است گلوله مذابی را در فضا قرار دهند که شبیه خورشید نور میدهد، باز عین همان صورت در چشم تو پیدا میشود. برای حس تو فرق نمیکند که خورشید یا چیزی شبیه آن باشد. تو خورشید را مستقیما احساس نمیکنی که بگویی اگر گلوله مذابی آنجا باشد چیز دیگری میشود.
شما میگویید پدرم را احساس میکنم. راست است، احساس میکنید و همیشه دارید او را میبینید. حال اگر قیافه آدمی را صددرصد شبیه پدر شما بسازند، اندام او، رنگ او، نگاه کردن او و صدای او، هیچ فرقی با پدرتان نداشته باشد، برای احساس شما هم هیچ فرقی نمیکند. لذا بوعلی میگوید: «از احساسها بوی کلّیت میآید». حواس در این حد است. دوستت را میبینی، ولی این مسأله که او قطعا همان رفیق توست و نه شبیه او، یک مسأله معقول است که [غیر او بودن را] با دلیل عقلی رد میکنیم و الا با حس نمیشود رد کرد، حس نمیگوید غیر او نیست. حس، صورتی را که در ذهن میآید منعکس میکند اما در مورد اینکه آیا این همان رفیق من است، همان پدر من است یا شبیه آن را صددرصد ساختهاند، نمیتواند قضاوت کند.
از اینجا انسان میتواند بفهمد که این انسان، این موجود شناسا، این موجود عارف، این موجودی که با حیوان فرق میکند، این موجودی که میتواند اشیاء را بشناسد، علاوه بر حواسی که دارد، ذهنی دارد و این ذهن یک سلسله عملیات دارد که با آن عملیات، شناخت انسان تمام میشود.
این [عملیات و] استدلالها آنقدر ظریف و دقیق و سریع صورت میگیرد که انسان حس نمیکند. فرق است میان چیزی که وجود نداشته باشد و چیزی که وجود داشته باشد و انسان وجودش را حس نکند. مثلًا وقتی من صحبت میکنم آیا اراده میکنم که این کلمات از دهانم بیرون بیاید یا اراده نمیکنم؟ اگر بخواهم به زبان دیگری مانند عربی- که کمتر به آن آشنا هستم- صحبت کنم، چون هنوز عادت