مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣٥٠ - قرآن و داستان آدم
امّا خورد و چشمش باز شد، حالا که چشمهایش باز شد خطر اینکه از درخت جاودانگی هم بخورد و جاودانه نیز بماند هست، پس بهتر است او را از بهشت بیرون کنیم.
این فکر و این تحریف برای دین و مذهب به طور عموم بسیار گران تمام شد (مذهب یعنی دین خدا، یعنی دستور خدا)؛ گفتند: پس معلوم میشود میان دین و معرفت تضادّ است: یا آدم باید دین داشته باشد امر خدا را بپذیرد، و یا باید از درخت معرفت بخورد چشمهایش باز شود؛ یا باید دین و مذهب داشت، امر خدا را پذیرفت و کور بود و نشناخت، و یا باید شناخت، عصیان کرد، زیر امر خدا زد، دین را کنار گذاشت و رفت این معصیت را مرتکب شد تا چشمها باز شود. کمکم مثلهایی در اروپا رایج شد که میگفت: «انسان اگر سقراطی باشد مفلوک و گرسنه، بهتر از این است که خوکی باشد برده»، «من یک روز زندگی کنم چشمهایم باز باشد بهتر است از اینکه یک عمر چشمهایم بسته باشد و کور باشم که بعد میخواهم در بهشت زندگی کنم»، «من جهنّم با چشم باز را ترجیح میدهم بر بهشت با چشم بسته». این است که شما میبینید در دنیای اروپا یک مسئله فوق العاده مهم، مسئله تضاد علم و دین است. خیال نکنید که این مسئله، مسئلهای بوده که چهار تا دانشمند از خود درآوردهاند، ریشه آن در عقاید مذهبی مسیحیت و یهودیت- که هر دو تورات را به عنوان عهد عتیق کتاب آسمانی میدانند- وجود دارد که یا باید دین داشت و به بهشت نعمتها رفت، خورد، خوابید، شلنگ انداخت، از این سر تاخت به آن سر و از آن سر به این سر، اما چشمهایت بسته باشد، و یا اگر چشمهایت باز شد باید بروی در فلاکت زندگی کنی و مفلوک بار بیایی.
قرآن و داستان آدم
اما قرآن هرگز چنین حرفی نمیزند. قرآن داستان نزدیک شدن آدم به آن درخت را بعد از داستان «و علّم ادم الاسماء کلّها ثمّ عرضهم علی الملائکة فقال انبئونی باسماء هؤلاء ان کنتم صادقین» [١] ذکر کرده است؛ یعنی آدم پیش از آن که به بهشت برود و به او بگویند
[١]. بقره/ ٣١.