مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٧٩ - مسأله کلیات
مسأله کلیات
یکی از آن مسائل مسأله «کلّی» بود که در جلسه پیش اشارهای به آن کردیم و امروز توضیح بیشتری میدهیم. این مطلب جای بحث نیست که یکی از عجیبترین کارهای ذهن تصورات کلی است، و این امری است که برای همه فیلسوفان اعجاب انگیز بوده و هست. خوب یعنی چه؟ ببینید! ذهن انسان با اشیاء که برخورد میکند به صورت جزئی برخورد میکند. وقتی چیزی را میبیند آن چیز با شرایط خاصی در زمان و مکان خاصی است. عدد را وقتی میبیند در یک شئ محدود و مخصوص آن را میبیند. انسان را اگر میبیند در افراد انسانی میبیند. حواس تصورات جزئی را وارد مغز میکند ولی بعد ذهن مفهومی کلی از آن تصورات جزئی میسازد، مفهومی در برگیرنده و شامل که نه قید مکان و نه قید زمان و نه قید عدد، هیچیک در آن صدق نمیکند، بلکه آن مفهوم کلّی در زمانهای نامتناهی و بر مکانهای نامتناهی صدق میکند. این چگونه میشود؟ در عین حال ذهن آن را مبهم خلق نمیکند، اتفاقاً قضایا را به صورت کلی میشناسد. اصلًا علم یعنی تصدیقاتی که روی کلیات بنا میشود؛ اگر آن تصدیقات مبهم بود که ما علم نداشتیم. بشر قاعده و ضابطه درک میکند که روی ذهنیات است و بر همه دنیا صدق میکند. پس این چگونه است که ذهن قانون کلی میسازد و در طبیعت، آن قانون کلی صدق میکند؟
در مسأله پیدایش و نحوه شکلگیری کلیات، علما سخت درگیر هستند ولی به هر صورت آن مفهوم کلّی در ذهن ما وجود دارد. فلاسفه قبل از ملا صدرا میگفتند که تصور از کلی به صورت «تحلیل» است، یعنی در واقع میگفتند ذهن اول یک چیز جزئی را درک میکند، بعد شئ دیگر را ادراک میکند همراه با یک سلسله امور، و شئ دیگر را هم همراه یک سلسله امور دیگر؛ مثلًا آقای زید را میبیند با مشخصاتی: کوتاه قد و زرد چهره، و حسن را میبیند بلند قد و گندمگون، و تقی را میبیند متوسط القامه و سیاه روی، و آن دیگری را با خصوصیات دیگر و به همین ترتیب؛ بعد در تمام آن افراد اختلافها را به دور میریزد، باقیمانده، میشود آن مفهوم کلی از انسان؛ وقتی که آن اختصاصها محو شد باقیمانده میشود «کلی». مثال میزنند مانند سکههایی با نقشهای گوناگون که اگر آن سکهها را بساییم، در آخر همه یک نوع شده و سکه