مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٧٦ - نظریه اول ناسازگاریها امری عرضی و سطحی است
مقصود از «امر تبعی» این است که گاهی حقیقتی به وجود میآید، این حقیقت لوازم لا ینفکی هم دارد که آن لوازم لاینفک مقصود اصلی نیست ولی قابل انفکاک هم نیست. برای توضیح مطلب، مثالی میآوریم. فرض کنیم کسی بخواهد تحصیل علم کند و دانشمند شود، پیداست در این راه اموری هست که برای او اصالت دارد، از قبیل مطالعه کتاب و تحصیل نزد استاد و مباحثه و ... اما یک سلسله امور دیگر نیز هست که به تبع امور اصلی پیش میآید که از آنها گریزی نیست، مثلًا تحمل رنج غربت و یا چشمپوشی از معاشرتها و دید و بازدیدهای معمولی و بیخوابی و نظایر آن. حال اگر کسی بگوید آیا این امور برای تحصیل علم لازم است؟ جواب این است که عالم شدن اینها را هم دارد، یعنی اینها یک سلسله لوازم تبعی و طفیلی است.
بسیاری از فلاسفه به تضادها و ناسازگاریها به عنوان یک سلسله امور طفیلی ولی غیر قابل انفکاک (لازم لاینفک) قائلند که نمیشود از طبیعت این لوازم را گرفت. مثلًا میگویند در طبیعت وجود آتش ضروری است و رکنی از ارکان ساختمان این عالم است. اگر آتش در عالم نباشد نظام عالم بهم میخورد، ولی وجود آتش با خصلت آتش لوازمی هم برای خودش دارد که آن لوازم نوعی تخریب است یعنی وقتی که آتشی در طبیعت وجود داشته باشد احیاناً آتش سوزی و سوختن کالاها را هم به بار میآورد و اینها دیگر یک سلسله امور طفیلی است و نمیشود نباشد؛ یعنی در طبیعت و نظام طبیعت یا آتش باید وجود داشته باشد با همه نقش مثبتی که در ساختمان عالم دارد و اگر باشد این لوازم را هم با خودش دارد که از تضاد آتش با اشیای دیگر برمیخیزد، و یا نباید وجود داشته باشد. نظام طبیعت مثل صنع بشری نیست که عملی است در داخل نظام جزئی. این نظام صورت کلی و قانونی و تجزیه ناپذیری دارد. امکان ندارد که آتش آتش باشد و در یک سلسله موارد کار خود را انجام دهد اما یک کالای مفید به حال بشر را نسوزاند. این تفکیکپذیر نیست که آتش باشد و این لوازم نباشد و اگر بناست این لوازم نباشد باید خود آتش نباشد. به عبارت دیگر وقتی عدد ٤ هست جفت بودنش هم هست و اگر بناست جفت بودن نباشد باید خود عدد ٤ نباشد.
این یک دید است در مورد این گونه ناسازگاریها که برای آنها صرفاً نقش طفیلیگری قائلاند. بنابراین نظر، شرور و بدیهایی که در جهان وجود دارد از تضادها ناشی میشود و اگر تضاد نباشد بدی معنی ندارد اما از آن طرف اگر تضادها نباشد خود متضادها هم نباید باشند، اگر خود متضادها نباشند باید عالمی نباشد، زیرا چنانکه