مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٥٠٥ - جواب اول
مجموعه آثار شهید مطهری، جلد ٩، ص٥٠٥
جواب شبهه دوم
ما قبل از اینکه جوابی را که به اینها میدهند بیان کنیم به یک مطلبی اشاره میکنیم و آن اینکه به نظر ما اگر اینها مثال را به خود «عدم» میزدند بهتر و روشنتر بود از اینکه مثال را به وجود بزنند، به این طریق که میگفتند: عدم موجود است یا معدوم؟ عدم را که نمیشود گفت موجود است یعنی در عالم عین «عدم» وجود دارد.
حالا غیر از اینکه اگر بگوییم عدم وجود دارد اجتماع نقیضین لازم میآید اصلا بدیهی است که عدم وجود ندارد. اصلا عدم یعنی لا موجودیت. نفس لا موجودیت را ما عدم مینامیم. از طرف دیگر هم نمیشود گفت عدم معدوم است، چون اگر بگوییم معدوم است یعنی عدم، عدم را پذیرفته است نظیر اینکه وقتی میگوییم الف معدوماست یعنی الف متصف به عدم است. اگر عدم خودش معدوم باشد، یعنی عدم متصف به عدم میشود، پس عدم میشود لا عدم و لا عدم مساوی است با وجود [١].
به هر حال اینها در باب عدم این حرف را نگفتهاند و حال آنکه همین حرفی را که در باب وجود گفتهاند در باب عدم هم میتوانستند بگویند و بهتر هم میتوانستند بگویند. ولی جوابهایی که بعدها به حرف آنها داده میشود هر دو مورد را شامل میشود.
جواب اول
اولین جوابی که میدهند- که این جواب را در باب وجود دادهاند- این است که میگویند عمده اشتباه شما این است که وقتی میخواهید «موجود» را بیان کنید میگویید موجود یعنی ذی وجود. شما گفتید ما نمیتوانیم بگوییم وجود موجود
نقیضین مانعی ندارد و یک شیء میتواند نه موجود باشد نه معدوم؛ آنچه که محال است جمع میان دو نقیض است.
(١).- آیا نمیشود بگوییم که سالبه به انتفاء موضوع است؟
استاد: یعنی چه «سالبه به انتفاء موضوع است»؟
- این که میگوییم عدم معدوم است ...
استاد: باشد؛ سالبه به انتفاء موضوع باشد. همان انتفاء موضوع در اینجا معنایش چیست؟
اصلا نفس انتفاء موضوع در اینجا چیست؟