مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٣٧ - تقریر حاجی سبزواری
مجموعه آثار شهید مطهری، جلد ٩، ص١٣٧
«هست» باشد و ممکن است «نیست» باشد [١]. مثلا اگر «انسان» را به عنوان یک ذات و ماهیتی که او را تعقل میکنیم در نظر بگیریم میبینیم که خیلی چیزها را جزء معنی انسانیت در نظر گرفتهایم، مثلا جوهر را در نظر گرفتهایم؛ نمیتوانیم بگوییم «انسانی که ممکن است جوهر باشد و ممکن است جوهر نباشد». فرض انسان فرض جوهریت هست؛ فرض انسان فرض جسمیت هست؛ فرض انسان فرض حیوانیت هست؛ یعنی در بطن این مفهوم همه اینها هست. اما در بطن این مفهوم «نیستی» نیست؛ یعنی نمیشود گفت «انسان آن چیزی است که جوهر است و جسم است و حیوان است و ... که نیست»؛ «نیستی» دیگر جزء مفهوم انسان نیست [٢].
[١].- مقصود ماهیت کلی است یا ماهیت جزئی؟
استاد: حالا عرض میکنم. به کلی و جزئی هم میرسیم. این که عرض کردم باز با تقریرهای دیگر مطلب را بیان میکنم منظورم همان جنبه کلی و جزئی بود که بعد وارد این بحث بشویم.
[٢].- یعنی با فرض وجودش «نیستی» جزء مفهوم او نیست؟استاد: نه، حتی با عدم فرض وجودش. میخواهیم بگوییم که از ایندو هیچکدام جزء مفهوم انسان نیست. در خود این ذات و در بطن این معنا و مفهوم، «نیستی» نیست، همچنانکه در بطن این مفهوم، «هستی» هم نیست.
- یعنی یک امر ثالثی است بین هستی و نیستی؟
استاد: نه، در واقع امر ثالثی نیست، اما در بطن مفهومش هیچکدام از اینها نیست. البته انسان در واقع و نفس الامر یا هست یا نیست، اما فرق است میان اینکه بگوییم در بطن این مفهوم «هستی» یا «نیستی» هست و اینکه بگوییم در واقع هست یا نیست. بله، در واقع ممکن است «هست» باشد و نیز در واقع ممکن است «نیست» باشد ولی به هر حال در بطن معنی انسان هیچکدام از اینها نیست.
- یعنی عدم الاعتبار است.
استاد: بله، عدم الاعتبار است.
- آن وقت نه وجود خارجی نه وجود ذهنی؟ هیچکدام؟
استاد: حتی وجود ذهنی هم در بطن این مفهوم نیست.
- آن وقت چگونه میشود؟ حیثیتش چیست؟