مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٥٢٦ - بیان دیگری در پاسخ به این شبهه ( جواب سوم )
مجموعه آثار شهید مطهری، جلد ٩، ص٥٢٦
محال است ما فرض میکنیم)، اگر به فرض محال [نیرویی] آمد علم را که یک حقیقت قائم به غیر است از عالم جدا کرد و این علم قائم به غیر به یک قائم به ذات تبدیل شد آیا در آن صورت باز هم آن زید عالم است؟ حالا که علمش را از او گرفتهاند آیا باز عالم است؟
- خیر، عالم نیست.
استاد: حالا آیا آن علم قائم به ذات عالم است یا عالم نیست؟
- عالم است؛ آن علم قائم به ذات عالم است.
- خودش علم است؛ چه داعی داریم که بگوییم عالم است؟
استاد: نه، میدانم که علم است؛ آیا عالم هم هست یا عالم نیست؟
- نه، عالم نیست.
استاد: نه، عالم است.
- اصلا از شأنش نیست که ما بگوییم عالم است یا عالم نیست.
استاد: اتفاقا اینطور نیست. گفتیم که جلال دوانی و هیوم از دو راه آمدهاند ولی در یک جا به هم نزدیک شدهاند و بلکه در ابتدا بهمنیار این حرف را گفته است. اصلا در آن اول اول که بشر این لغات را و مشتقات را وضع کرده است میان جوهر و عرض تفکیک نمیکرده است. اصلا آن کسی که میگفته است «سفید» به همان خود سفیدی میگفته است «سفید»؛ یعنی اینکه در اینجا دو چیز است: سفیدی است و چیزی که این سفیدی را داراست، اینها را ذهن بعد از آنکه به یک مرحله انتزاع رسیده است درک و تجزیه و تحلیل کرده است. بهمنیار یک تعبیر خیلی خوبی دارد (که یک وقت آن را دیدهام ولی حالا یادم نیست) که بعد امثال جلال دوانی هم همین حرف را به شکل دیگر تقریر کردهاند.
جلال دوانی به همین صورت میگوید که اگر بیاض قائم به ذات بشود باز هم ابیض است؛ یعنی همین جسمی که الآن اینجا هست، همین را فرض کنید که مثلا داخل آن را خالی کردهاند و فقط رنگ وجود دارد؛ باز هم سفید است. اگر به فرض محال جسمی وجود نداشته باشد و فقط رنگ وجود داشته باشد و الآن یکدفعه همین رنگی که در
* علامه طباطبایی (قدس سره)در حاشیه خود بر اسفار مطلبی را از بهمنیار بدین مضمون نقل میکنند:«انً الحرارة لوکانت جوهراً لکانت حارّاً معاً»(اسفار،طبع حروفی ،ج ٣/ص ٨٧)؛ ظاهرا تعبیر مورد نظر استاد در این جا باید همین عبارت باشد[