مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٦٤٦ - قضیه حقیقیه
مجموعه آثار شهید مطهری، جلد ٩، ص٦٤٦
مرزها شکسته میشود. شیء در ارتباطش با یک سلسله از اشیاء یک چیز است و در ارتباطش با یک سلسله از اشیاء دیگر چیز دیگر است؛ کما اینکه در باب حرکت هم این حرف را میزنند؛ یعنی این مسأله «طبیعت» را از دو ناحیه به اصطلاح میشکنند؛ یکی اینکه میگویند اشیاء را باید ثابت انگاشت تا بشود برای آنها طبیعت فرض کرد. دیگر اینکه میگویند اشیاء را باید مستقل از یکدیگر و بیارتباط با یکدیگر انگاشت و عالم را باید
گسسته دید تا بتوان برای هر چیزی یک طبیعت مخصوص قائل شد.
- این به بحث قوه و فعل مربوط نمیشود؟
استاد: قوه و فعل خودش به حرکت مربوط است. حرکت یک نوع قوه و فعل است. البته از آن جهت که به حرکت مربوط میشود به قوه و فعل مربوط میشود- نه، بنده نمیخواهم توضیح بفرمایید که مربوط میشود یا مربوط نمیشود، بنده از این جهت عرض میکنم که شما هیچ خاصیتی برای این شیء نمیتوانید به نحو بالقوه فرض بکنید که مثلا این شیء بالقوه اینطور است، یعنی طبیعتش چنین اقتضائی دارد، بلکه بایستی بگویید اگر در ارتباط با این شیء در نظر بگیریم بالقوه چنین است و اگر در ارتباط با آن شیء در نظر بگیریم چنان است.
استاد: نه، آن را بالقوه نمیگویند. این، اصطلاح بالقوه نیست. معنی اینکه یک طبیعت یک اقتضائی دارد لزوما با آن مسأله بالقوه یکی نیست. تعبیر بالقوه کردن در اینجا تا حدی نارساست.
پس میگویند اینکه برای هر چیز طبیعت قائل شویم و مثلا بگوییم انسان طبیعتش چنین اقتضا میکند و این درخت آلبالو طبیعتش چنان اقتضا میکند، این مبتنی بر دو نوع بینش است: یکی بینش سکون و عالم را در حال یکنواختی دیدن یعنی در دو لحظه به یک حال دیدن، و دیگر بینش استقلال و گسستگی اشیاء از یکدیگر و اشیاء را بیارتباط با یکدیگر دیدن. اما اولا بنابر بینش حرکتی- یا گاهی به تعبیر خود اینها بینش دیالکتیکی- هیچ چیزی در دو لحظه به یک حال نیست، یعنی خودش خودش نیست؛ هر چیزی در لحظه دوم غیر خودش است. وقتی که یک شیء در لحظه دوم خودش خودش نباشد دیگر طبیعت برایش معنی ندارد. اصلا طبیعت در نظر گرفتن برای اشیاء فرع بر ثابت انگاشتن آنهاست. وقتی که ثباتی در کار نباشد طبیعتی هم وجود نخواهد داشت. ثانیا قطع نظر از مسأله حرکت، اگر اشیاء استقلال ذاتی از یکدیگر داشته باشند باز طبیعت قابل تصور است، اما اگر اشیاء در متن ذاتشان به یکدیگر