مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣٣ - ملاک بداهت چیست؟
مجموعه آثار شهید مطهری، جلد ٩، ص٣٣
و خارج اصلا یک چیزند و یک عینیتی دارند، یعنی مانند دو صفحه از یک چیزند، اصلا میان آنها جدایی نیست)، و یکی از پایههای فکر هگل همین است که نمیتواند چیزی ناشناختنی باشد، و این حرف هگل همان کلام فخر رازی است.
این، صورت اشکال بود که ما اصلا نمیتوانیم شیء نظری داشته باشیم، پس تقسیم به بدیهی و نظری درست نیست.
جواب اشکال این است که ببینیم در باب تصور نظری، وقتی که میگوییم این شیء نظری است و میخواهیم آن را توضیح بدهیم چه میکنیم؟ میآییم تصور را تحلیل میکنیم، یعنی از یکدیگر میشکافیم همان طور که اشیاء عینی را تجزیه میکنیم، مثلا آب را در لابراتوار به اجزاء تشکیل دهندهاش تجزیه میکنیم. در ذهن وقتی یک شیء را تعریف میکنیم در واقع آن را به یک سلسله جنس و فصل تحلیل میکنیم. پس عمل تعریف مساوی است با تجزیه کردن یک مفهوم در ظرف ذهن.
مثلا وقتی شما خط را تعریف میکنید میگویید «کمیتی است متصل قارّ که جز بعد واحدی ندارد». وقتی میگویید «کمیتی است» یعنی مثلا کیفیت نیست، اضافه نیست، چیز دیگر نیست. «متّصل» که میگویید، کمّ منفصل را خارج میکنید. با قید «قارّ» کمّ متّصل غیر قارّ (مثل زمان و حرکت) خارج میشود. قید «جز یک بعد ندارد» هم دو بعدیها و سه بعدیها را خارج میکند. در واقع ما این مفهوم خط را شکافتهایم و در ذهن خودمان یک عمل تجزیه و تحلیل انجام دادهایم، و به حق هم ارسطو یا فارابی باب تعریفات را «باب تحلیل» نامیدهاند. تعریف بالاخره برمیگردد به تجزیه و تحلیل.
از اینجا معنی «نظری» روشن میشود: معانیای که در ذهن ما میآید گاهی به همان حالت مرکب در ذهن ما میآید که هم آمده است در ذهن ما و معلوم است برای ما از یک جهت، یعنی معلوم است برای ما به حالت ترکیبی، مثل اینکه آب برای ما معلوم است به حالت ترکیبی، و هم مجهول است برای ما از یک جهت، یعنی نمیدانیم که این مرکب، از چه چیزهایی ترکیب شده است و با عمل «تعریف» آن را به اجزائش تحلیل میکنیم.
پس جواب فخر رازی داده میشود: اینکه گفتی «هر تصوری که در ذهن آمد مساوی است با معلوم بودن» در عین اینکه حرف درستی است امّا باید توجه داشت که «در ذهن آمدن» مساوی است با معلوم بودن ولی به حالت ترکیبی. مجهول بودن