مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣١٤ - رابطه ذهن و خارج
مجموعه آثار شهید مطهری، جلد ٩، ص٣١٤
است [١]. و ما تا ذهن را نشناسیم «شناخت» را نمیتوانیم بفهمیم.
در مسأله شناخت، آنچه مهم است این است که چگونه است که انسان در شناخت، از ذهن مایه میگذارد ولی در عین حال از خارج هم دور نمیشود [٢]. از
[١].- اصلا در خارج قضیه داریم؟
استاد: قضیه اصلا مال ذهن است؛ جزء معقولات ثانیه است. قضیه در خارج نیست؛ همه مال ذهن است.
[٢]. از مقالات نسبتا خیلی خوب (البته از یک نظر خیلی خوب) درباره شناخت، این مقالات انور خامهای بود در مجله «نگین». این شخص قبلا ماتریالیستی فکر میکرد ولی حالا به نحو دیگری فکر میکند؛ یعنی باز هم ماتریالیستی فکر میکند ولی نه دیالکتیکی و نه مارکسیستی. در این سلسله مقالات یک حرفی را طرح کرده است که از نظر کیفیت خوب طرح شده است. میگوید اینکه ماتریالیستها آمدهاند فیلسوفان را تقسیم کردهاند به فلاسفه ماتریالیست و فلاسفه ایده آلیست و بعد هم این جور تعریف میکنند (که خودش هم سابقا همین جور تعریف میکرد) که فلاسفه ماتریالیست معتقدند که اصالت با ماده است و روح یک امر فرعی است و فلاسفه ایده آلیست معتقدند که خیر، اصالت با ذهن است و ماده یک امر فرعی و طفیلی است پس آنچه که وجود دارد فقط ذهن من است؛ هر کسی که اقوال همین فلاسفه ایدهآلیست مثل هگل و کانت و امثال اینها را ببیند خوب میفهمد که اینها هرگز نمیخواستهاند یک چنین حرفی را بزنند که فقط ذهن وجود دارد و این اشیاء عینی وجود ندارند. مسأله مربوط به عالم شناخت است. بحث روی شناخت است. آنها هم قبول دارند که خارج وجود دارد، منتها بحث سر شناخت است که عناصر شناخت را چه چیزی تشکیل میدهد.میگوید ماتریالیستها معتقدند که شناخت یک امر سادهای است؛ شناخت همان تصویر ساده اشیاء خارجی است و شناخت هر چه که به طبیعت نزدیکتر باشد کاملتر است و هر چه که از حالت تصویر طبیعت بیرون بیاید ضعیفتر است. ولی امثال کانت و هگل حرفشان این است که نه، کمال شناخت به این نیست که این تصویر هر چه تمامتر به عالم خارج نزدیک باشد، بلکه عناصر اصلی تشکیل دهنده شناخت عناصری است که مال خود ذهن است.
(البته دیگر در اینجا نمیگوید که وقتی عناصر شناخت مال خود ذهن باشد چرا اسمش را میگذاریم «شناخت».چگونه چیزی که ذهن از خودش ساخته