مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٦٥ - آیا « کلی » جزئی تنزل یافته است یا جزئی تعالی یافته؟
مجموعه آثار شهید مطهری، جلد ٩، ص٢٦٥
بحث بیشتر را به باب کلی طبیعی موکول میکنیم، چون بعدا به بحث کلی طبیعی خواهیم رسید).
پس ایندو (مسأله «کلّی» و مسأله «مثل افلاطونی») دو بحث جدای از یکدیگر است. اوّلا مسأله وجود ذهنی عین مسأله «کلّی» نیست که کسی خیال کند این همان بحث «کلّی» است که در اینجا طرح شده است؛ و ثانیا مسأله «کلّی» عین مسأله «مثل افلاطونی» نیست. البته یکی از ادلّه وجود ذهنی مبنی بر این است که طبیعت در ذهن با صفت کلیت وجود دارد، ولی بحث وجود ذهنی غیر از مسأله «کلی» است. اگر کسی منکر این شد که طبیعت در ذهن با صفت کلیت وجود داشته باشد، مثل اسمیون اروپا که میگویند اصلا کلی معنی ندارد، این دلیل از بین میرود؛ و یا اگر کسی معتقد بشود (مثل حسّیون اروپا) که کلی با جزئی فرقش این است که یک چیزی کمتر از جزئی دارد، نه اینکه چیزی بیشتر از جزئی دارد، و از همان گوشه «جزئی» اگر چیزی را بکاهیم میشود «کلی»، باز این دلیل از بین میرود.
آیا « کلی » جزئی تنزل یافته است یا جزئی تعالی یافته؟
در اینجا بیمناسبت نیست که این نظریه حسیون اروپا را که میگویند کلّی همان جزئی کاهش یافته است مورد دقت و بررسی قرار دهیم. در کتاب باغ اپیکور یک مثالی هست که میگوید کلّی نظیر یک سکه ساییده شده است که نقش و نگار و مشخصات خود را از دست داده است و جزئی نظیر سکهای است که مشخصات و نقش و نگار خود را حفظ کرده باشد. میگوید ما یک سری سکههای مختلف را فرض میکنیم که هر کدام از آنها مشخص است که چه سکهای است و متعلق به چه دورهای است؛ حالا اگر یکی از این سکهها ساییده شود و هر دو طرف آن نقش خود را از دست بدهد و ما آن را به کسی بدهیم آیا میتواند معین کند که چه سکهای است؟
فرض کنید ما سکه ناصر الدین شاهی داریم، سکه مظفر الدین شاهی داریم، سکه احمد شاهی داریم. هر یک از این سکهها مشخص است. حالا اگر هر دو طرف
انسان عالم هم مصداق انسان است. انسان جزئی مصداق انسان است، انسان کلی هم مصداق انسان است، چون انسان، لا بشرط است از کلیت و جزئیت.