در قلمرو بلاغت - علوى مقدم، محمد - الصفحة ٩٥١
خوشبختانه زبان فارسى و فرهنگ اسلامى تا اواسط قرن نوزدهم ميلادى، در هند رسميت داشته و دانستن زبان فارسى، نشانى از دانش و علم و ادب بوده و سرزمين پهناور هندوستان، پناهگاه صاحبان مشاغل و صنعتگران و هنرمندان و فضلا و ادبا و شعرا بوده است و از اختلاط دو عنصر ايرانى و هندى و تركيب اين دو با يكديگر، تمدن و فرهنگ جديدى در دنياى متمدن آن روز پايهگذارى شد كه بايد آنرا فرهنگ و تمدن هند و ايران ناميد.
برخى از شاهان بابرى هم، خواستند از تركيب اسلام و هندوئيزم، مذهبى به نام «دين الهى» را رواج دهند تا در پرتو آن، وحدت عقيده ايجاد شود و نزاع بر سر عقيده، از ميان برخيزد و وحدت و اتحاد و اتفاق ميان گروههاى مختلف برقرار گردد.
برخورد و تلاقى دو تمدن اسلام و هندوئيزم، در سرزمين پهناور هندوستان و اثرات آن از شگفتىهاى انديشه بشرى است، زيرا ميان بسيارى از تفكرات مذهبى و انديشههاى فلسفى هند و اسلام ذاتا قرابت و مشابهتى نيست ولى نتايج آن دلپذير است و قابل ستايش.
در واقع مسلمانان هند، قرآن مجيد و احاديث نبوى را بوسيله ترجمههاى فارسى آنها شناختند و آداب و شرايط مذهب، حنيف اسلام را در نزد علما و فقهائى كه از ايران و ماوراء النهر در طى قرون مختلف به سرزمين هند روى آورده بودند، آموختند.
بايد گفت كه فرهنگ اسلامى از راه زبان و ادب فارسى به هندوستان رفت و يكى از عواقب تسلط استعمار، بر شبه قاره اين بود كه روابط فكرى و فرهنگى ميان دو ملت كهنسال، ايران و هند از ميان برود و روابط ادبى ميان دو كشور كم گردد و متأسفانه چنين هم شد و پيشرفت فارسى و فرهنگ اسلامى در زمان تسلط استعمار رو به زوال نهاد و از رواج و رونق ديرين افتاد، ولى خوشبختانه، اكنون كه دوران تسلط استعمار در آن سرزمين سپرى شده و سدّ بزرگى كه ميان روابط فرهنگ ايران و هند وجود داشت، از ميان برداشته شده، لازم است بيش از پيش به ارتباط فرهنگى و ادبى اين دو كشور، توجه شود.
خوشا هندوستان و رونق دين
شرافت را كمال عز و تمكين