در قلمرو بلاغت - علوى مقدم، محمد - الصفحة ٤٠٨
بنمايانم و مجاز را از حقيقت و كنايه را از تصريح بازشناسانم. اينست كه وى در كتاب «اساس البلاغه»، معناى حقيقى كلمات را در آغاز مىنويسد و سپس معناى مجازى آنها را. مثلا پس از آنكه معناى حقيقى كلمه «ارض» را مىنويسد، سپس مىافزايد:
«و من المجاز ... و يقال من اطاعنى كنت له ارضا، يراد التواضع.» ٣٩. و يا ذيل كلمه «اكل» نوشته است ٤٠: «و من المجاز ... و فلان ذو اكلة و اكلة و هى الغيبة و هو ياء كل الناس: يغتابهم، و آكل بين القوم: افسد. و اكلت النار الحطب ...: اشتد لهبها كانما ياكل بعضها بعضا».
و يا مثلا زمخشرى ذيل كلمه «بذر» نوشته است ٤١: «بذر الحب فى الارض. و بذر اللّه الخلق فى الارض: فرقهم ... و من المجاز: ان هولاء لبذر سوء اى نسل سوء ...».
بايد دانست كه طبقهبندى علوم بلاغى و تعيين حد و مرز اين علوم به وسيله سكاكى متوفّى به سال ٦٢٦ هجرى قمرى انجام يافته و او بوده است كه حد و مرز علوم بلاغى را مشخص كرده و علوم بلاغى را به معانى، بيان و محسنات تقسيم كرده است و حال آنكه پيش از او، زمخشرى علوم بلاغت را به دو قسم: معانى و بيان منقسم ساخته بود و آن دو را از علوم مختص به قرآن دانسته و گفته بوده است: كسى كه بخواهد به اسرار قرآنى و نكات كلام ربانى، آگاه شود بايد در دو علم مختص به قرآن يعنى، علم معانى و بيان تبحر پيدا كند «... و لا يغوص على شيىء من تلك الحقائق الارجل قد برع فى علمين مختصين بالقرآن و همان علم المعانى و البيان». ٤٢
و حتى در نزد پيشينيان نيز، حد و مرز علوم بلاغى يعنى، معانى و بيان و بديع مشخص نبوده، زيرا مثلا امام بلاغت عبد القاهر جرجانى- در كتاب «دلائل الاعجاز فى علم المعانى» بسيارى از مباحث مربوط به علم بيان، از قبيل: مجاز، كنايه، استعاره و استعاره مكنيه را مورد بحث قرار داده و بالعكس در كتاب ديگرش به اسم «اسرار البلاغه فى علم البيان»، برخى مطالب مربوط به علم بديع همچون، سجع، تجنيس، تطبيق و حسن تعليل را مورد بحث قرار داده است. اينست كه مىگوييم: تا زمان سكاكى، حد و مرز علوم بلاغى مشخص نشده بوده و اين ابو يعقوب يوسف بن ابو بكر محمد بن على سكاكى، متوفى به سال ٦٢٦ هجرى قمرى است كه كتاب «مفتاح العلوم» را نوشت و بخش اول كتاب را به بحث از علم صرف اختصاص داد و در بخش دوم از علم نحو،