دائرة المعارف بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٩٣١ - ابن شحنه
ابن شحنه
نویسنده (ها) :
مریم صادقی
آخرین بروز رسانی :
سه شنبه ٢٠ خرداد ١٣٩٩
تاریخچه مقاله
ابنشِحْنه، عنوان چند تن از قاضیان و مورخان ترک نژاد حلب در سدۀ ٩ ق / ١٥ م. نیای آنان، حسامالدین محمود بن خُتلو (د ٦١٦ ق / ١٢١٩ م)، از امیران دولت الصالح اسماعیل زنگی در حلب، شحنگی آن دیار را بر عهده داشت (ابنشحنه، ٨٧، ٨٨؛ سخاوی، الذیل، ٣٥٧، ٣٥٨) و این خاندان به وی منسوب شدهاند (ابنحجر، انباء الغمر، ٧ / ٩٥). حسامالدین در ٦١٥ ق در حلب مدرسه و مسجدی ساخت و آن مدرسه هنوز به نام مدرسۀ بنیشحنه معروف است (ابنشحنه، ١٠٤؛ طباخ، ٤ / ٤٠١-٤٠٢). گذشته از آن، اوقافی که افراد این خاندان از خود بر جای نهادند (ابنحنبلی، ١(١) / ٢٧٩، ٢٨٠) و نیز آثار و تألیفات علمی بر جای مانده از آنان، بر توجه این خاندان به علم گواهی دارد (قس: همو، ١(١) / ٢٧٢، ٢٧٣). در میان خاندان ابنشحنه، این کسان آوازه یافتهاند:
١. ابوالولید محبالدین محمد بن محمد بن محمد بن محمود
(٧٤٩-٨١٥ ق / ١٣٤٨-١٤١٢ م)، ادیب، فقیه، مورخ و قاضی حنفی مذهب. او در حلب زاده شد و به سرپرستی پدرش کمالالدین محمد (د ٧٧٦ ق / ١٣٧٤ م) فقیه حنفی، پرورش یافت و به آموختن و حفظ قرآن پرداخت (ابنحجر، الدرر، ٥ / ٥٠٨، ٥٠٩؛ سخاوی، الذیل، ٤٠٦). عبدالغفور یکی از سه برادر وی در جوانی به قتل رسید، اما دو برادر دیگرش عبدالرحمن و علی و نیز خود وی مدتی منصب قضا داشتند (همو، الضوء، ٤ / ١٥٠؛ همو، الذیل، ٣٥٩، ٣٦٠). از استادان ابوالولید، جز سید عبدالله کس دیگری شناخته نیست (سخاوی، همانجا). اما مسلم است که نزد استادان حلب و دانشمندانی که از جاهای دیگر بدانجا میآمدند، دانش آموخت. همچنین در حیات، پدر، به شوق دانشاندوزی رهسپار دمشق و قاهره شد و هنوز به سن بلوغ نرسیده بود که از جانب ابنمنصور و انفی اجازۀ افتاء و تدریس یافت. در ٧٧٧ ق پس از مرگ پدر بار دیگر به قاهره سفر کرد و در مدرسۀ صرغتمشیه رحل اقامت افکند. اندکی بعد چندان پرآوازه شد که با تأیید شیخ اکملالدین و شیخ سراجالدین از جانب ملک الاشرف شعبان، سلطان مملوک مصر به جای جمالالدین ابراهیم بن محمد بن عدیم (د ٧٨٧ق) به منصب قضای مذهب حنفی در حلب گمارده شد (سخاوی، الذیل، ٤٠٦-٤٠٧)، اما اندکی بعد از آن مقام عزل گردید. با اینهمه تا ٧٩٣ ق / ١٣٩١ م که سلطان الظاهر برفوق به حلب وارد شد، بارها به این قام منصوب و سپس معزول گردید (نک : ابنقاضی شهبه، ٣ / ١٦٧، ٢٤٨؛ ابنحجر، انباء الغمر، ٧ / ٩٥-٩٦؛ سخاوی، الذیل، ٤٠٧)، اما سالهای ٧٦٦ و ٧٦٧ ق که سیوطی (حسن المحاضرة، ٢ / ١٨٦) برای تعیین وی به منصب قضا ذکر نموده است، بعید به نظر میرسد.
احراز مقام قضا از جانب سلاطین مملوک بیانگر منزلت وی نزد آنان بوده است و اگر گاهی معزول میشده یا با قهر سلطان جدید روبهرو میگشته، به سبب سختگیری سلطان جدید بر مصاحبان و گماشتگان سلطان پیشین بوده است. او از جمله معدود عالمانی است که پس از فتح حلب (٨٠٤-٨٠٥ ق) به دست تیمور جان سالم به در میبرد. وی خود داستان ملاقاتش را با تیمور نقل کرده که چگونه با پاسخ زیرکانهاش به پرسش تیمور، در باب کشته شدگان دو لشکر، مورد لطف و تحسین تیمور قرار گرفت (نک : سخاوی، الذیل، ٤٠٨- ٤٠٩؛ شوکانی، ٢ / ٢٦٤، ٢٦٥). همچنین پس از ورود سلطان برقوق به حلب (٧٩٣ ق) بلافاصله از منصب قضا عزل و محبوس شد و اموالش مصادره گردید، اما با پایمردی محمود، استادالدار سلطان از مرگ نجات یافت و به ناچار همراه برقوق رهسپار قاهره شد (ابنقاضی شهبه، ٣ / ٤٢٣؛ ابنحجر، انباء الغمر، ٧ / ٩٦). او پس از سه سال اقامت در قاهره، به حلب بازگشت و ظاهراً در آنجا به دور از هیاهوی سیاسی به تدریس پرداخت. با آغاز حکومت الناصر فرج بن برقوق، محبالدین در ابتدا به وی پیوست، اما هنگامی که جکم (د ٨٥٤ ق) نیابت حلب را به دست آورد، از الناصر روی برتافت و به وی که از مخالفان الناصر بود، پیوست و از الطاف او بهرهمند گردید. به همین سبب مورد غضب الناصر قرار گرفت و گریخت، لیکن پس از مدتی رضایت الناصر را به دست آورد و در ٨٠٩ ق از جانب الناصر به منصب قضای حلب انتخاب شد و در ٨١٣ ق پس از ورود سلطان به حلب بار دیگر به قاهره برده شد. وی در آنجا با مساعدت فتحالله، کاتب مخصوص سلطان، به تدریس در مدرسۀ جمالیه پرداخت (همانجا؛ سخاوی، الذیل، ٤٠٧؛ ابنعماد، ٧ / ١١٣-١١٤). از ٨١٤ ق به جرگۀ مصاحبان و ملازمان الناصر درآمد و در سفر به دمشق وی را همراهی کرد. در این زمان که الناصر مواجه با قیام ملک مؤید و نوروز شده بود، وی را به جای ناصرالدین بن عدیم که متمایل به ملک مؤید بود، به قضای مصر گمارد، اما به زودی از کلیۀ مناصب خویش عزل شد. پس از زوال حکومت الناصر و آغاز فرمانروایی مؤید، وی به سبب توجه نوروز بار دیگر به قضای حلب منصوب شد و مدتی نیز در دمشق به تدریس پرداخت و از جملۀ مصاحبان نایب دمشق شد (ابنحجر، همانجا؛ سخاوی، الذیل، ٤٠٧-٤٠٨؛ ابنتغری بردی، ١٣ / ١٤٦). در این مدت جمع کثیری در شهرهای مختلف به فراگیری علم از وی پرداختند که از این میان، سخاوی ( الضوء، ١٠ / ٥، طبقات، ٣١٢) از عزالدین حاضری و بدرالدین سلامه در حلب، ابنقاضی شهبه در شام و ابنهمام و ابنعبیدالله در مصر نام برده است (برای دیگر شاگردان و راویان وی، نک : ابنقاضی شهبه، ٣ / ٢٥٤، ٢٥٦، ٣١٤؛ ابنحجر، الدرر، ٢ / ٢٣٣). آنچه در مورد فقاهت او جالب توجه است، گفتۀ فرزند اوست که میگوید محبالدین در مذهب حنفی اجتهاد میکرده و به آنچه در مییافته، عمل میکرده است (سخاوی، الذیل، ٤١٠؛ شوکانی، ٢ / ٢٦٥). او ادیبی چیرهدست بود و از حسن خط نیز بهره داشت (ابنحجر، انباء الغمر، ٧ / ٩٥، ٩٧؛ سخاوی، همانجا). سخاوی بسیاری از اشعار و نمونهای از نثر وی را ضبط کرده است (همان، ٤١١-٤١٩).
آثـار
ابنشحنه دارای تألیفات بسیاری در زمینههای گوناگون چون فقه و تاریخ و ادبیات است:
الف ـ چاپی
١. روض المناظر ( الناظر یا النواظر) فی اخبار الاوائل و الاواخر که اختصار کتاب المختصر فی تاریخ البشر ابوالفداء و ذیلی است بر آن تا ٨٠٦ ق. گویند او خود این کتاب را تلخیص کرد و المبتعی نامید (نک : حاجی خلیفه، ١ / ٩٢١). در میان آثار وی دو عنوان مختصر تاریخ ابی الفداء (همو، ٢ / ١٦٢٩) و مختصر تاریخ المؤید صاحب حماة (سخاوی، الذیل، ٤١١) به چشم میخورد، که میتواند همان روض الناظر باشد. بر این کتاب پسرش ابوالفضل دو ذیل با نامهای اقتطاف الازاهر و نزهة الناظر فی روض المناظر نوشته است (غزی، ١ / ١٠). روض المناظر در حاشیۀ جلدهای ١١ و ١٢ الکامل ابناثیر بین سالهای ١٨٥١-١٨٧٦ م در لیدن / لایپزیک همچنین در حاشیۀ جلدهای ٧، ٨ و ٩ همان کتاب در ١٢٩٠ ق در مصر و در حاشیۀ مروج الذهب مسعودی در ١٣٠٣ ق در مصر به چاپ رسیده است؛ ٢. منظومة ابن الشحنة فی المعانی و البیان و البدیع یا ارجوزة فی البیان یا الارحوزة البیانیة یا منظومة فی البلاغة، منظومهای است در بحر رجز در ١٠٠ بیت که در بیان قواعد و اصول معانی و بیان و بدیع پرداخته است. این منظومه در قاهره (١٣٦٨ ق / ١٩٤٩ م) همراه مجموع المتون الکبیر به چاپ رسیده و دارای شروح بسیاری است که از جمله میتوان به شروح محبالدین ابنالعلوانی و محمد عبدالحق طرابلسی اشاره نمود (برای شروح آن نک : بغدادی، ایضاح، ٢ / ٥٨١)؛ ٣. رسالهای از وی که در جواب بدرالدین بن سلامه به پرسشهای او در باب اعراب آیاتی از قرآن کریم نگاشته شده، توسط سخاوی در الذیل (صص ٤١٩- ٤٢٨) نقل شده است. بروکلمان (GAL, II / ١٧٨) کتابی با نام لسان الحکام تألیف ابوالولید احمد (نک : دنبالۀ مقاله) را به وی نسبت داده که احتمالاً تشابه کنیه سبب این اشتباه بروکلمان است.
ب- خطی
١. الفیة فی الفرائض، قصیدهای است در بحر رجز در تقسیم ارث، نسخۀ خطی این قصیده در کتابخانۀ ملی پاریس موجود میباشد (وایدا، II / ٢٢٠)؛ ٢. الامالی، که در حدیث نگاشته شده است و ٧٠ مجلس را در بر دارد. به گفتۀ زرکلی (٧ / ٤٤) نسخهای خطی از این کتاب در کتابخانۀ فیضالله استانبول موجود است؛ ٣. منظومة فی سیرة الرسول یا السیرة النیویة یا سیر النبی، ارجوزهای در ٩٩ بیت ( آلوارات، IX / ١٥٧). همچنین بروکلمان (GAL, II / ١٧٨;
GAL, S, II / ١٧٧) به معرفی برخی منظومههای دیگر از وی و نسخ خطی موجود آنها پرداخته است (در مورد آثار مفقود وی، نک : ابنحجر، انباء العمر، ٧ / ٩٧؛ سخاوی، الذیل، ٤١٠، ٤١١؛ حاجی خلیفه، ١ / ٢٠٢).
٢. ابوالفضل محبالدین محمد بن محمد بن محمد بن محمد بن محمود
(١٢ رجب ٨٠٤- ١٦ محرم ٨٩٠ ق / ١٥ فوریۀ ١٤٠٢-٢ فوریۀ ١٤٨٥ م)، مورخ، محدث، قاضی، فقیه و اصولی. برای رفع اشتباه با لقب پدرش، گاه او را ابنشحنۀ صغیر خواندهاند (مثلاً نک : زرکلی، ٧ / ٥١). وی در حلب به دنیا آمد، در آنجا رشد یافت و از شمسالدین غزی قرآن آموخت و پیش از پایان ١٠ سالگی همراه پدر به مصر رفت. قرائت را به هنگام گذر از دمشق نزد شهابالدین بابی و نیز از بردینی در قاهره آموخت و نزد ابنتاج و عبدالله شریفی به نوشتن حدیث مشغول شد، آنگاه به حلب بازگشت و به تکمیل آموزش قرآن نزد علاءالدین کلزی پرداخت (سخاوی، الضوء، ٩ / ٢٩٦). سپس به حفظ کتابهای مختصر در علوم مختلف روی آورد و برخی از آنها را بر عمویش ابوالبشری، عزالدین حاضری و بدر بن سلامه عرضه داشت. وی به هنگام ورود ابنحجر عسقلانی به آمد از محضرش بهره گرفت. در ٨٢٨ ق موفق به کسب اجازه از ابنحجر، برهان بن مرحل، شهابالدین واسطی و شهابالدین معروف به شابالتائب شد (همان ٩ / ٢٩٦-٢٩٧). نیز به استماع حدیث از افرادی چون ابوجعفر بن عجمی، ابنسفاح، ست العرب دختر ابراهیم بن ابی جراده در حلب و ابنخطیب الدهشه (ه م)در حماه پرداخت. در ٨٣٤ ق دوباره به قاهره رفت و به دیدار تقیالدین مقریزی و ابنحجر شتافت و پیش از آن در دمشق از علاءالدین بن سلام بهره جست (همو، الضوء، ٩ / ٢٩٧). ولع شدید وی برای دست یافتن به مقامات گوناگون دیوانی و قضایی، حوادث گوناگون و فراز و نشیبهای بسیاری را در زندگی وی پدید آورد. چنین مینماید که وی برای رسیدن به مناصب مختلف از هیچ اقدامی چون بذل اموال (با تعبیر سخاوی: رشوه)، دسیسه و توطئه و اعمال نفوذ وابستگانش روی گردان نبود (نک : همان، ٩ / ٢٩٧-٣٠٤).
اولین وظیفهای که بر عهدۀ وی نهاده شد، تدریس در مدارس اشتقتمریه، حردکیه، حلاویه و شاذبختیه، با مشارکت برادرش عبداللطیف و در زمان حیات پدر بود. پس از آن در بیست سالگی در تدریس اشتقتمریه استقلال یافت و با ورود المؤید به حلب به سمت قضای لشکر گمارده شد. سپس تدریس در شاذبختیه و در ٨٣٦ ق از جانب ملک سلطان الاشرف بر سبای قضای حنفیه را در حلب بر عهده گرفت. در ٨٤٨ ق با کمک پدر زنش ولوی سفطی کاتب مخصوص سلطان برسبای شد و به دنبال آن به نظارت لشکر، قلعه، جامع کبیر نوری، تدریس، تصدیر و خطابه در مدارس گوناگون گمارده شد. با اینهمه، مردم به وی اقبالی نشان ندادند و او به ناچار حلب را به قصد قاهره ترک کرد (همان، ٩ / ٢٩٧- ٢٩٩). وی پس از ورود به مصر روشی دیگر در پیش گرفت و پس از تلاش فراوان در ٨٥٧ ق توانست دوباه بهعنوان کاتب مخصوص سلطان به کارهای دولتی بازگردد، اما اندکی بعد عزل شد و با خوف و نگرانی به زندگی در قاهره ادامه داد، تا عاقبت به بیتالمقدس تبعید شد و در آن دیار با کنارهگیری از امور دیوانی به عبادت و تدریس پرداخت. در ٨٦٢ ق دوباره به وی اجازه داده شد تا به حلب یا قاهره بازگردد. او نیز با ترک مناصب اداری و در حالی که قضای حنفیه را نیز به فرزندش اثیرالدین واگذار کرده بود، به حلب بازگشت. چندی بعد بار دیگر به قاهره رفت (سخاوی، الذیل، ٣٦٩؛ همو، الضوء، ٩ / ٢٩٩-٣٠٠) و با بذل مال بسیار به جای ابناشقر کاتب مخصوص سلطان شد و نوهاش لسانالدین را به نیابت انتخاب کرد. در این دوره وی با مردم به مهربانی رفتار کرد و در نزد ملک اشرف تقرب یافت و منشی خاص او شد و «عهد» ملک اشرف به فرزندش المؤید احمد را که سخاوی ( الذیل، ٣٧٠-٣٧٥) نقل کرده است، در این دوره نوشت و پس از ابنالدیری به سمت قضای حنفیه انتخاب شد. از این زمان به بعد بارها از این مقام عزل و بار دیگر منصوب گردید. سخاوی بسیاری از حوادث ایامی را که وی به امر قضا اشتغال داشته ( الذیل، ٣٧٥-٣٨١) نقل کرده است. وی افزون بر آنچه گذشت، به تدریس در مراکز علمی و مدارس مصر چون خانقاه شیخونه پرداخت و نیز تدریس حدیث درمدرسۀ مؤیدیه را به دست آورد و برای رسیدن به مشیخۀ برقوقیه دختر عضدی صیرامی را به همسری پسر خود عبدالبر درآورد (نک : دنبالۀ مقاله). سخاوی درمورد سیرۀ وی در این دوران اشاراتی دارد: به گفتۀ وی ابنشحنه بسیاری از امور را به کسانی که اهلیت آن را نداشتند، واگذار نمود و بسیاری از اموال مردم را تلف کرد (نک : الضوء، ٩ / ٢٩٥-٣٠٥، الذیل، ٣٥٧-٤٠٦، طبقات، ٣١١-٣١٤).
سخنان سخاوی دربارۀ او سخت شگفتانگیز مینماید. وی در بیان اوصاف ناپسند ابنشحنه بسیار سخن گفته و اضافه کرده که شرح همۀ اینها نیاز به جزوات بسیار دارد ( الضوء، ٩ / ٣٠١)، اما در جایی که سخن از تیرهروزیها و دورانهای سخت زندگی وی به میان میآورد، با دستآویز قرار دادن «خوف از غائلۀ مورّخان متساهل» به ابهام سخن میگوید (همان، ٩ / ٢٩٨). وی ابنشحنه را با القابی چون بهجةالزمان، محجةالاعیان، لسان شام الممالک خوانده ( الذیل، ٣٥٧) و با اینهمه به نیرنگ بازی و حیلهورزی او اشاره کرده است، درحالی که از نظر علمی او را حافظ و فصیح و هوشمند ادیبی برجسته دانسته است ( الضوء، ٩ / ٣٠١). در جای دیگر پس از ذکر تمایل وی به مقامات دنیوی و زندگی اشراف گونۀ او، به کنایه اشاره کرده که سیرۀ وی به مباشرین شبیهتر بود تا به علما (همان، ٣٠١-٣٠٢) و در جایی که اشاره به شاگردی خود و برادرش و دیگر شاگردان او میکند ( الذیل، ٣٩٠)، میگوید: کافیجی و عزالدین حنبلی در علم ارزشی برای وی قائل نبودند ( الضوء، ٩ / ٣٠٢). همو بر نقد وی بر ابنحجر خرده گرفته و نیز او را به جمعآوری کتب گرانقیمت ولو به غصب، به خصوص دستاندازی به کتب کتابخانۀ محمودیه متهم کرده است (همان. ٩ / ٣٠٠، ٣٠١، ٣٠٢). بیگمان رقابت سخاوی با معاصرانش در زبان تند و گزندۀ وی برای بیان قبایح ابنشحنه بیتأثیر نبوده است.
ظاهراً در ٨٧٧ ق او از سمت قضا عزل شد و از کلیۀ مناصبش برکنار گردید، لکن پس از شکوه و گلایههای فراوان در ٨٨٢ ق به ریاست خانقاه شیخونیه نائل آمد، اما اندکی بعد به سبب ضعف و بیماری، این منصب و همچنین سرپرستی مؤیدیه را به فرزندش سپرد و در نهایت خطابۀ جمعه را نیز ترک گفت و سرانجام با اختلال در حافظه و فلجی که بدو عارض گشته بود، از دنیا رفت (سخاوی، الضوء، ٩ / ٣٠٤-٣٠٥).
ابنشحنه در ضمن ولع شدیدی که به کسب مقامات دیوانی و قضایی داشت، از کار تألیف به خصوص عنایت به کتب پدرش نیز غافل نبود و آثار فراوانی از خود برجای گذاشت.
آثـار
الف ـ چاپی
تنها اثر چاپی او کتاب الدر المنتخب فی تاریخ مملکة حلب است که به گفتۀ خود وی تلخیص و تذبیلی است بر دو کتاب متقدمتر یعنی اعلاق الخطیرة فی امراء الشام و الجزیرة تألیف ابنشداد و بعیة الطلب فی تاریخ حلب اثر ابنعدیم (نک : صص ٧- ٨). ابناثر که تاریخچهای از شهر حلب است، به شیوۀ اینگونه کتابها در ابتدا به ذکر فضایل، تاریخ بنا، وجه تسمیه و چگونگی فتح شهر به دست مسلمانان و پس از آن به ذکر عمارات، باروها، دروازهها، آثار، مدارس، مساجد و امکنۀ دیگر و شهرهای مجاور پرداخته است. ابنشحنه که در اغلب بابهای کتاب از ابنشداد تبعیت کرده، اثر خود را در ٢٥ باب فراهم آورده و بابهایی چون «اماکنی که در زمان ابنشداد دایر بوده، اما وی از ذکر آنها غفلت کرده» و «اماکنی که پس از ابنشداد ساخته شده است » (بابهای ٢٠ و ٢١)، بر مطالب کتاب ابنشداد افزوده است. افزون بر این، فصلی نیز با عنوان «فی مدن الشام المستقلة» در پایان کتاب (صص ٢٦٢-٢٧٧) به چشم میخورد. این اثر توسط ابوالیمن بترونی (د ١٠٤٦ ق) جمعآوری و حاشیهای بر آن افزوده شده است. مقدمهای که ظاهراً بترونی بر کتاب نوشته (نک : صص ٨-١٢) و آن را منتخبی از کتاب نزهة النواظر فی روض المناظر (ص ٨) خوانده و اینکه روض المناظر کتابی است در تاریخ عمومی و مختص به حلب نیست، سبب ایجاد آراء گوناگونی دربارۀ الدرامنتخب شده است (غزی، ١ / ٩-١٢؛ طباخ، ١ / ٣١-٣٤؛ قس: درویش مقدمۀ الدر)، تا بدانجا که گروهی اساساً انتساب آن را به ابوالفضل منتفی دانستهاند (نک : همو، ١١). اما اشارات فراوانی که وی در جای جای کتاب به خاندان و اجداد خویش (نک : صص ١١-١٢، ٥٨، ٨٧- ٨٨) میکند و به خصوص اشارتی که به سرپرستی مدرسۀ شاذبختیه و کنارهگیری از آن به نفع دو فرزندش ابوالیمن (اثیرالدین محمد) و عبدالبر (ص ١١٦) دارد، هر گونه شکی را منتفی میسازد. تنها نکتۀ مبهم، اشاره به تخریب مدرسۀ اسدیه در ٩٣٥ ق (ص ١١٩) در مقایسه با سال درگذشت مؤلف (٨٩٠ ق) است که به احتمال بسیار تصحیف در کتاب سند و یا خلط میان متن و حاشیه سبب این تناقض آشکار شده است. این اثر را از لحاظ علمی و تاریخی میتوان از آثار با ارزش در مورد حلب دانست و اطلاعات ذکر شده در آن بیانگر قدرت و جامعیت مؤلف در این باب است. اگرچه، خاصه در ضبط اعلام، خالی از اشتباه و خطا نیز نمینماید. عبارات کتاب واضح و بر خلاف تألیفات آن روزگار به دور از تکلف و تصنع است. از مراجع اصلی کتاب علاوه بر دو اثر ابنعدیم و ابنشداد، میتوان به تاریخهای ابنملا و ابنخطیب اشاره کرد (ابنشحنه، ٢٢، ٢٥، ٣٢، جم ) با این حال در جای جای کتاب از مآخذ متعدد دیگری نیز مطلب نقل شده که از آن میان میتوان به معجم البلدان (همو، ٢٧)، مختصر البلدان (همو، ٥٩، ١٠٥)، مسالک الابصار ابنفضلالله (همو،١٥٥) و صورةالارض (همو، ١٦٢) اشاره کرد. امانتداری مؤلف را در ذکر مآخذ و منابع از امتیازات عمدۀ این اثر میتوان به شمار آورد. این کتاب در ١٩٠٩ م در بیروت با تصحیح یوسف الیان سرکیس به چاپ رسیده و پس از آن توسط سواژه به فرانسه ترجمه و در ١٩٣٣ م در همان شهر چاپ شده است. چاپ دیگر کتاب با تصحیح عبدالله محمد درویش در ١٤٠٤ ق / ١٩٨٤ م در دمشق انجام گرفته است.
ب ـ خطی
١. ثبت مرویّاته و مسموعاته و شیوخه، درویش (ص ٢٤) به نسخهای از این اثر در کتابخانۀ سعد محمد حسن در قاهره اشاره کرده است؛ ٢. حاشیه بر شرح عقیدۀ نسفی، ابنشحنه در این اثر بر شرح تفتازانی بر عقائد نسفی حاشیهای زده است (وایدا، II / ١١٥)؛ ٣. شرح ارجوزة فی الفرائض (ارجوزۀ پدرش)، نسخهای از این کتاب در دانشگاه ملک سعود موجود است (فهرس مخطوطات، ٦ / ٢٧٨)؛ ٤. شرح السیرة المنظومة، که شرحی است بر سیرة النبویۀ پدرش (سید، خطی، ٢ / ٤٤)؛ ٥. شرح نظم الموافقات العمریة للقرآن الشریف، شرح و نظم قصیده هر دو از خود اوست (خدیویه، ٧ / ١٠٠-١٠١). بروکلمان (GAL, S, II / ٩٤) این کتاب را به عبدالبر نسبت میدهد، اما در فهرست خدیویه صریحاً از مؤلف کتاب با عنوان محمد بن شحنه یاد شده است. ٦. العقیدة السعیدة، یا منظومة عقیدة ابنالشحنة، نسخههایی از این قصیده در کتابخانۀ گوتا (پرچ، I / ٣٦) و دانشگاه ملک سعود، ریاض (فهرس مخطوطات، ٥ / ٢٠٧- ٢٠٨) موجود است؛ ٧. عهدللسلطان المؤید ابی الفتح احمد بن الملک الاشرف ابی النصر اینال، نسخهای از این «عهد» که به قلم ابنشحنه نوشته شده است، در دارالکتب (نک : مجلة، ٢(٤) / ٢٩١) محفوظ است. چنانکه گذشت، سخاوی متن این عهد را در الذیل آورده است؛ ٨. نزهة النواظر فی روض المناظر، شرح و تعلیقی است بر کتاب پدرش (برای نسخههای این کتاب، نک : ورهووه، ٢٦٠؛ فهرس المخطوطات المصورة، ٥٠)؛ ٩. نهایة النهایة فی شرح الهدایة. ابنشحنه در این کتاب کار پدرش را دنبال کرد، اما پس از آنکه حدود ٥ جلد از آن را (تا آخر فصل غسل) تألیف نمود، به صورت ناقض رها ساخت (برای نسخههای این کتاب، نک : سید، فهرس المخطوطات المصورة، ١ / ٢٧٤؛ GAL, I / ٤٦٧)؛ همچنین زرکلی به وجود مجموعهای در موضوعات مختلف تألیف ابنشحنه در کتابخانۀ خویش اشاره میکند (٧ / ٥١)، اما از چگونگی این موضوعات سخنی به میان نمیآورد. در منابع کتب دیگری را نیز به وی نسبت میدهند که ازجملۀ آنها میتوان به اختصار النشر فی القراءات العشر ابنجزری، اقتطاف الازهار ذیل دیگری بر روض المناظر پدرش تنویر المنار اشاره کرد (برای کتابهایی که به وی نسبت دادهاند، نک : سخاوی، الضوء، ٩ / ٣٠٤؛ همو، الذیل، ٣٩٥؛ درویش، ٢٣-٢٤؛ سیوطی، نظم العقیان، ١٧١؛ غزی، ١ / ٩-١٠).
٣. ابوالبرکات سری الدین عبدالبربن ابی الفضل محبالدین محمد
(٩ ذیقعدۀ ٨٥١-٩٢١ ق / ١٦ ژانویۀ ١٤٤٨-١٥١٥ م)، در حلب زاده شد و در کودکی همراه پدر به قاهره رفت و همانجا به حفظ قرآن و فراگیری مقدمات علوم مشغول شد. پس از تبعید پدر به بیتالمقدس نزد جمالالدین ابنجماعه خطیب آن دیار و تقیالدین ابوبکر قلقشندی به استماع حدیث پرداخت و در قاهره نیز از افرادی چون بدر نسابه، امین اقصرایی، تقی شمنی، امهانی و هاجر قدسیه استماع کرد. سخاوی گوید که با درخواست وی جماعتی به او اجازه دادند ( الصوء، ٤ / ٣٣). وی فقه را از بدر بن عبیدالله و قاسم بن قطلوبغا و اصول فقه و حدیث را از همو فراگرفت. او به سبب هوش و ذکاوت فوقالعاده در روزگار جوانی اجازۀ تدریس و فتوا یافت و سلطان اشرف که از استعداد شگرف وی به تعجب درآمده بود، بر آن شد تا او را همنشین و مقرب بارگاه خویش کند در امور با او به مشورت بپردازد (همانجا). پدرش چنانکه گذشت به طمع احراز مناصب گوناگون و همچنین به سبب محبت خاصی که به او داشت، دختر عضدی صیرامی را برای همسری وی برگزید. عبدالبر ابتدا به نیابت از پدر به امر قضاوت پرداخت و سپس وظایف دیگری بر عهده گرفت که از جملۀ آنها میتوان از خطابت جامع الحاکم، تدریس در شیخونیه و تدریس حدیث در مؤیدیه، به هنگام سالخوردگی پدر، نام برد (همانجا). سخاوی پس از ذکر بخشهایی از زندگی وی به شرح سیره و بعد از آن به مذمت وی، چنانکه در حق پدرش نیز روا داشته، پرداخته است. در منابع، اقوال متضادی دربارۀ او به چشم میخورد، چنانکه گاه از او به عنوان عالمی متقن در علوم شرعی و عقلی نام بردهاند که مسلط بر تألیف در چندین فن و متبحر در ادب (نظم و نثر و مدح و هجا) است و گاه گفته شده است که ثقه نیست و در حالی که حمصی از هجای گزندۀ عبید سلمونی دربارۀ او یاد میکند و ابنطولون میگوید که مردم از او به خیر و نیکی یاد نکردهاند، قطب بن سلطان مفتی دمشق که از شاگردان او بوده است، او را ثنای بسیار گفته و در مؤلفاتش به کلام او بسیار استناد میکند و اشاره میکند که ابنشحنه از قائلین به تحریم قهوه بوده است (نک : همو، الضوء، ٤ / ٣٣-٣٥؛ ابنعماد، ٨ / ٩٨-١٠٠). عبدالبر دو فرزند با نامهای محمود (حسامالدین) و ابوبکر داشت که ابنحنبلی به ترتیب آن دو را قاضی القضاة و اقضی القضاة (١(١) / ٣٨٦-٣٨٧، ٢(١) / ٤٤٤، ٤٤٥) خوانده است. این دو برادر در ٩٢٣ ق / ١٥١٧ م در جمع هیأت صلحی که از جانب سلطان سلیم، بعد از درخواست امان از سوی سلطان طومان بای، نزد وی فرستاده شده بودند، به واسطۀ مکر و حیلۀ طومان بای به قتل رسیدند. (همانجا)
آثـار
عبدالبر صاحب تألیفات بسیاری است که از آن میان الذخائر الاشرفیة فی الغاز الحنفیة را میتوان نام برد که در حاشیۀ کنزالبیان، مختصر توفیق الرحمن مصطفى طائی و همچنین در حاشیۀ توفیق الرحمن بشرح کنز دقائق البیان اثر همو، در سالهای ١٢٩١، ١٣٠٦ و ١٣٠٧ ق در قاهره به چاپ رسیده است. برخی از آثار او نیز در کتابخانههای جهان و به صورت نسخ خطی نگهداری میشود که عبارتند از: ١. تحصیل الطریق الی تسهیل الطریق (نک : سید، فهرس المخطوطات المصورة، ١ / ٢٥٧)؛ ٢. تفضیل عقد الفوائد بتکمیل قید الشرائد در فقه حنفی که در شرح منظومۀ قید الشرائد و نظم الفرائد ابنوهبان دمشقی نوشته شده است. نسخههای بسیاری از این اثر در کتابخانههای جهان (قاهره، پاریس، استانبول، دمشق، عراق و ایران) موجود است (برای اطلاع از برخی نسخهها، نک : مرعشی، ٤ / ١٠٨؛ GAL, II / ٩٥;
GAL, S, II / ٨٨)؛ ٣. زهر الریاض فی مسئلة التوضی من الحیاض (خدیویه، ٣ / ١١٧)؛ ٤. عقود اللآلی و المرجان بما یتعلق بفوائد القرآن (همان، ٧ / ٢٩٥؛ GAL, II / ١٠١)؛ ٥. غریب القرآن (ازهریه، ١ / ١٨٣، GAL, S, II / ٩٤)؛ ٦. فتاوی (خدیویه، ٧ / ١٦٥)؛ ٧. قطع المجادلة عند تغییر المعاملة (همان، ٧ / ١٦٧)؛ ٨. کلام فی تنفیذ ما ثبت بشهادة علی الخطة (حتی، شم ١٧٣١). بغدادی (هدیه، ١ / ٤٩٨) چند کتاب دیگر نیز به کتابهای منسوب به وی میافزاید و ابنعماد (٤ / ٩٩-١٠٠) از قصیدهای متعلق به وی در اسماء «بکّائین» جنگ تبوک که آیۀ شریفۀ ٩٣ از سورۀ توبه (٩) دربارۀ آنان نازل شده است و شرح اختلاف مفسران و اصحاب سیر در این باب، یاد کرده است.
٤. ابوالولید لسان الدین احمد بن محمد (اثیرالدین) بن محمد (ابوالفضل)
(٨٤٤-٨٨٢ ق / ١٤٤٠-١٤٧٧ م)، در حلب به دنیا آمد و با سرپرستی جدش ابوالفضل به فراگیری قرآن و کتابهایی چون وقایه پرداخت و پس از آن به همراه نیا و دیگر افراد خاندانش رهسپار قاهره شد و نزد زینالدین قاسم، ابنعبیدلله، ابراهیم حلبی و نجم بن قاضی عحلون به فراگیری علوم مختلف همچون عروض و فرائض (تقسیم ارث) پرداخت و از جدش و بدر نسابه استماع حدیث کرد و موفق به دریافت اجازه از جماعتی گردید. در قاهره به نیابت از جدش به کتابت میپرداخت و سرانجام به مقام قضای حنفیه به جای پدر در حلب رسید (سخاوی، الضوء، ٢ / ١٩٤). سخاوی (همانجا) از او به عنوان مردی عاقل، زیرک و عفیف یاد میکند و ابنحنبلی (١(١) / ١٢٣) پس از آنکه خود، او را فردی صالح و رقیق القلب میخواند، ستایشهای بسیاری دربارۀ او به نقل از تاریخ موفق الدین ابوذر (د ٨٨٤ ق) میآورد. او در روزگار جوانی به بیماری طاعون درگذشت. ابنحنبلی (١(١) / ١٢٤-١٢٧) برخی از اشعاری را که در وصف وی سروده شده، نقل کرده است. از جمله آثار وی کتاب لسان الحکام فی معرفة الاحکام را یاد کردهاند. ابنحنبلی گوید: این اثر را هنگام تصدی قضا در حلب تألیف نمود و قصد داشت که آن را در ٣٠ فصل به نظم درآورد، لیکن تنها توانست تا فصل ٢٠ و اندکی از فصل ٢١ را به انجام رساند. فرزندش اثیرالدین خواست که کار ناتمام پدر را به انجام رساند، اما او نیز بیش از اندکی بر آن نیفزود (نک : ١(١) / ١٢٢-١٢٣). فصلهای ٢٢ تا ٣٠ این کتاب توسط برهانالدین ابراهیم خالصی عدوی و با عنوان غایة المرام فی تتمة لسان الحکام نوشته شده (نک : تونکی، ٤ / ٤١٥) و در سالهای ١٢٩٩ ق در اسکندریه ١٣٠٠ ق در بولاق و ١٣١٠ ق در حاشیۀ معین الحکام فیما یتردد بین الخصمین من الاحکام علاءالدین طرابلسی به چاپ رسیده است.
ابنحنبلی علاوه بر افراد بسیاری که از این خاندان در جای جای کتابش نام برده است. به جدۀ خود امالحیاء دختر اثیرالدین محمد بن ابی الفضل محمد ابن شحنه ملقب به ام القضاة (د ٩٣٩ ق) اشاره کرده و پس از نقل عباراتی ستایشآمیز در وصف وی به دو مرثیه که توسط عبداللطیف الدیری و حسن سرمینی ازهری در سوگ وی سروده شده است، اشاره میکند (نک : ١(١) / ٣٣١- ٣٣٩).
مآخد
ابنتغری بردی، النجوم الزاهرة، به کوشش فهیم محمد شلتوت، قاهره. ١٣٩٠ ق / ١٩٧٠ م؛ ابنحجر، احمد بن علی، انباء الغمر، حیدرآباد دکن، ١٣٩٠ ق / ١٩٧٠ م؛ همو، الدرر الکامنة، حیدرآباد دکن، ١٣٩٦ ق / ١٩٧٦ م؛ ابنحنبلی، محمد بن ابراهیم، درالحبب، به کوشش محمود حمد فاخوری و یحیى زکریا عباره، دمشق، ١٩٧٢-١٩٧٣ م؛ ابنشحنه، ابوالفضل محمد بن محمد، الدر المنتخب، به کوشش عبدلله محمد درویش، دمشق، ١٤٠٤ ق / ١٩٨٤ م؛ ابنعماد، عبدالحی بن احمد، شذرات الذهب، قاهره، ١٣٥١ ق؛ ابنقاضی شهبه، ابوبکر بن احمد، تاریخ، به کوشش عدنان درویش، دمشق، ١٩٧٧ م؛ ازهریه، فهرست؛ بغدادی، ایضاح؛ همو، هدیه؛ تونکی، محمدحسن، معجم المصنفین، بیروت، ١٣٤٤ ق؛ حاجی خلیفه، کشف؛ خدیویه، فهرست؛ درویش، عبدالله محمود، مقدمه بر الدر المنتخب (نک : ابنشحنه در همین مآخذ)؛ زرکلی، اعلام؛ سخاوی، محمد بن عبدالرحمن، الذیل علی رفع الاصر، به کوشش جوده هلال و محمدمحمود صبح، قاهره، ١٩٦٦ م؛ همو، الضوء اللامع، قاهره، ١٣٥٥ ق؛ همو، طبقات الحنفیة، نسخۀ عکسی موجود در کتابخانۀ مرکز؛ سید، خطی؛ همو، فهرس المخطوطات المصورة، قاهره، ١٩٥٤ م؛ سیوطی، حسن المحاضرة، به کوشش محمد ابوالفضل ابراهیم، قاهره، ١٣٨٧ ق / ١٩٨٦ م؛ همو، نظم العقیان، به کوشش فیلیپ حتی، نیویورک، ١٩٢٧ م؛ شوکانی، محمد بن علی، البدرالطالع، قاهره، ١٣٤٨ ق؛ طباخ، محمد راغب، اعلام النبلاء، حلب، ١٣٤٤ ق / ١٩٢٥ م؛ غزی، کامل بن حسین، نهر الذهب، حلب، ١٣٤٥ ق / ١٩٢٦ م؛ فهرس المخطوطات المصورة، حلب، ١٤٠١ ق / ١٩٨٠ م؛ فهرست مخطوطات جامعة الملک سعود، ریاض؛ مجلة معهد المخطوطات العربیة، قاهره، ١٩٥٥ م؛ مرعشی، خطی؛ نیز:
Ahlwardt;
GAL, GAL, S;
Hitti, ph. et al., Garrett Collection of Arabic Manuscripts, London, ١٩٣٨;
Pertsch;
Vajda, Georges, Catalogue des manuscrits arabes, Paris, ١٩٧٨;
Voorhoeve.
مریم صادقی