دائرة المعارف بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٤٨٩ - باعونی
باعونی
نویسنده (ها) :
فرامرز حاج منوچهری
آخرین بروز رسانی :
سه شنبه ٢٠ خرداد ١٣٩٩
تاریخچه مقاله
باعونی، نسبت مشترکی برای اعضای خاندانی شافعی مذهب در صفد که حدود یک قرن از اواسط سدۀ ٩ق، در جایگاههای مختلف فرهنگی درخشیدند. این خاندان را، به سبب انتساب آنان به خاستگاه اصلیشان، باعونه ــ یکی از روستاهای عجلون (از توابع صفد در فلسطین) ــ باعونی خواندهاند. ناصربن خلیفة بن فرج باعونی ناصری، بزرگ این خاندان که به دادوستد میپرداخته، برای کسب و کار از دیار خود به ناصره (از توابع صفد) مهاجرت کرده بود و به همین سبب، در نسبت آنها ناصری هم دیده میشود (سخاوی، الضوء...، ٢/ ٢٣١؛ ابن تغری بردی، المنهل...، ٢/ ٢٣٨-٢٣٩). دربارۀ زندگانی ناصر بیش از این چیزی دانسته نیست و ظاهراً در کارهای علمی و فرهنگی نیز دستی نداشته است. اعضای این خاندان غالباً در امر قضا، خطابت و نیز علومی چون فقه، علوم قرآنی و ادب، مهارت داشتند و آثاری نیز از خود برجای گذاشتهاند:
١. ابوالعباس شهابالدین احمد بن ناصر (د محرم ٨١٦/ آوریل ١٤١٣)
وی در ٧٥١ و به قولی در ٧٥٢ق به دنیا آمد (ﻧﻜ : مقریزی، ٤(١)/ ٢٧٧؛ ابن قاضی شهبه، ٤/ ٢١) و پس از فراگیری مقدمات علوم در ناصره، به دمشق رفت و در آنجا نزد بزرگان بسیاری ازجمله تاجالدین سبکی، ابنقاضی شهبه، ابنشریشی، ابنخطیب بیرود، ابن قاضی زبدانی، شمسالدین ابن محب، ابن امیله و شهابالدین احمدایکی به یادگیری حدیث، نحو وقفه پرداخت و از بسیاری از ایشان اجازه دریافت کرد (همانجا؛ ابنحجر، ٧/ ١٢٥؛ سخاوی، همانجا، نیز الذیل...، ١٠٦).
احمد پس از گذراندن دروۀ آموزش در دمشق، راهی صفد شد و تا اواخر سدۀ ٨ق در آن شهر ماند، ولی در ٧٩١ق/ ١٣٨٩م به سبب برخی جابنداریهای سیاسی، مردم از وی روی برتافتند و او مجبور به ترک آن دیار شد و پنهانی به قارهره رفت. در آنجا با یلبغا سالمی ملاقات نمود و سالمی که با ملک برقوق نزدیکی داشت، احمد را به وی معرفی کرد و بدین ترتیب توانست نزد ملک برقوق منزلتی یابد؛ تا آنکه در ٧٩٢ق خطابت جامع اموی، و سال بعد منصب قضای دشمق به او داده شد. او در این منصب چندان نپایید، چه، ملک برقوق از او درخواست کرد تا از اموال ایتام، مبلغی را به صورت قرض در اختیار وی بگذارد، ولی احمد نپذیرفت و از این رو، سلطان بر او خشم گرفت و در ٧٩٦ق وی را از قضای دمشق برکنار کرد (ابنقاضی شهبه، ٤/ ٢٢؛ ابن حجر، ٧/ ١٢٥، ١٢٧؛ ابن تغری بردی، همان، ٢/ ٢٣٩).
وی پس از برقوق در ٨٠٢ق/ ١٤٠٠م خطابت قدس را عهدهدار شد و مدتی نیز در ٨١١ق خطیب جامع اموی بود (سخاوی، الضوء، ٢/ ٢٣١؛ مقریزی، ٤(١)/ ٧٣)؛ تا اینکه در ٨١٢ق/ ١٤٠٩م شهابالدین محمد تبّانی که مذهب حنفی داشت، بدین سمت منصوب شد، اما شافعیان متعصب دمشق شرط واقف را مبنی بر شافعیبودن خطیب جامع اموی، بهانه قرار داده، احمدباعونی را مبنی بر شغل سابق بازگرداندند (ابن ایاس، ٢(١)/ ٨٠١-٨٠٢). در ٨١٥ق براساس نوعی گرایشهای سیاسی، جلالالدین بلقینی، قاضیالقضات دمشق، از سمت خود عزل، و احمد باعونی به جای وی منصوب گردید، اما احمد نیز پس از حدود یک ماه از این منصب عزل شد. احمد در برخی از اشعار هجو خود، از این عزل با آزردگی خاطر یاد کرده است (مقریزی، ٤(١)/ ٢٣٠؛ ابن تغری بردی، المنهل، ٢/ ٢٣٩-٢٤٠؛ سخاوی، همانجا؛ ابن ایاس، ٢/ ٦؛ ابن قاضی شهبه، ٤/ ٢٢-٢٣؛ ابنطولون، قضاة...، ١١٢ﺑﺒ).
احمد بن ناصر باعونی در دورهای که به امر قضا میپرداخت، از امور علمی غفلت نورزید، بلکه در همین دوره چندی در مدارس رکنیه و شامیه تدریس میکرد و مدتی هم مشیخۀ سمیساطیه را برعهده داشت (مقریزی، ٤(١)/ ١٢٢؛ ابنقاضی شهبه، ٤/ ٢٢؛ نعیمی، ١/ ٢٥٥، ٣٠٨). او در مصر احتمالاً بر اثر ابتلا به طاعون درگذشت (قس: ابن ایاس، همانجا).
احمد تألیفاتی داشته است که منظوۀ او در فقه (بغدادی، هدیه، ١/ ١٢١). عقیدهنامهای در قالب قصیده (سخاوی، همان، ٢/ ٢٣٢)، و کتابی منظوم در تفسیر (ابن حجر، همانجا) از آن جمله است. همچنین دو تخمیس از او باقی مانده که یکی مربوط به بردۀ بوصیری است (ﻧﻜ : طلس، ١٥٤).
برادر بزرگتر شهابالدین احمد، به نام عمادالدین اسماعیل بن ناصر (ح ٧٤٠-ذیحجۀ ٨٠٩ق/ ١٣٣٩- مۀ ١٤٠٧م) با وجود آشنایی به علوم اسلامی و تواناییهای در علم فقه، بیشتر به بازرگانی اشتغال داشت و چندی نیز نیابت قضای ناصره را عهدهدار بود (ابنحجر، ٦/ ٢٣؛ سخاوی، الضوء، ١/ ٣٠٨).
٢. ابواسحاق برهانالدین ابراهیم بن احمد (رمضان٧٧٧ـ ربیعالاول ٨٧٠/ فوریۀ ١٣٧٦ـ نوامبر ١٤٦٥)
وی در صفد متولد شد (همان، ١/ ٢٦) و در جوانی همراه پدر به شام رفت و از شرفالدین غزی فقه آموخت و سپس ملازم درس نورالدین ابیاری شد. او در حدود سال ٨٠٤ق به مصر رفت و سالی از محضر سراجالدین بلقینی بهره برد و افزون بر آن چندی به حلقۀ درس کمالالدین دمیری، زینالدین عراقی و نیز هثیمی ره یافت و پس از آن به سرزمین خود بازگشت. در موطن، از پدرش و نیز جمالالدین ابن شرائحی، صالح بن خلیل بن سالم و عایشه دختر ابن الهادی و صالح بن خلیل کنانی دانش آموخت. در همین دوره بود که به نیابت حکم از جانب پدر رسید و افزون بر خطابت جامع بنی امیه و مدرسۀ سمیساطیه، به عنوان ناظر «حرمین» نیز برگزیده شد. در ٨١٢ق خطابت مسجد بیتالمقدس و سپس مشیخۀ خانقاه باسطیه در صالحیۀ دمشق را برعهده داشت و کسانی چون سخاوی در آنجا از او علم آموختند (همان، ١/ ٢٦-٢٧؛ سیوطی، ١٣). برخی او را نخستین کسی دانستهاند که ولایت مشیخۀ خانقاه باسطیه را بر عهده گرفته است (نعیمی، ٢/ ١٤٣؛ ابن طولون، القلائد...، ١/ ٢٧٦). مقریزی از دعوت او به امر قضا در ٨٤٢ق و عدم قبول آن یاد کرده، و گفته است که ابراهیم در ٨٤٣ق به جای قاضی ابن شهبه به خطابت جامع اموی برگزیده شد و سال بعد برکنار گردید (٤(٣)/ ١٠٩٧، ١١٠٠-١١٠١، ١١٨٨، ١٢٢١).
ابراهیم در دورۀ دانشاندوزی، به مطالعۀ بسیاری از آثار حدیثی، ادبی و صوفیانه پرداخت (ﻧﻜ : سیوطی، همانجا) و در شمار یکی از بزرگترین ادبای سرزمین شام درمد (سخاوی، الضوء، ١/ ٢٧-٢٨؛ ابن طولون، همانجا). از او ابیاتی برجای مانده که به صورت قطعاتی از دیوان (ﻧﻜ : سطور بعد) و برخی بهطور پراکنده در منابع گوناگون ثبت گشته است (مثلاً ﻧﻜ : سخاوی، همان١/ ٢٨-٢٩؛ سیوطی، ١٣-١٥).
از آثار برجای ماندۀ اوست : الغیث الهاتن فی العذرا الفاتن (آلوارات، ﺷﻤ ٧٩١١)؛ رسالهای با عنوان شروط الوضوء (همان، ﺷﻤ ٨٢٩٣)؛ و نیز برخی از قطعات او که در مجموعهای در بغداد موجود است (نقشبندی، ٥٣٩)؛ آثاری نیز به او نسبت داده شده است، ازجمله: الفاظ الرائقة و المعانی الرائقة (همو، ٤٥)، دیوان الخطب (بغدادی، ایضاح، ١/ ٥٠١)، تخمین الفیۀ ابن مالک (ابن تغری بردی، النجوم، ١٦/ ٣٤٦)و گفتنی است که بغداید دو اثر منحةالبیب و ینابیع الاحزان را نیز بدو نسبت داده (همان، ٢/ ٥٧٩، ٧٣١؛ نیز ﻧﻜ : کحاله، ١/ ١٠) که ظاهراً خلطی میان آثار او و برادرش محمدبن احمد است.
٣. شمسالدین محمد بن احمد (ح ٧٨٠-٨٧١ق/ ١٣٧٨-١٤٦٧)
او در موطن خود دمشق به دانشاندوزی آغاز کرد و افزودن بر پدرش، نزد شهابالدین غزی و شمسالدین کفیری فقه آموخت و از شمسالدین محمد بن محمد بن علی بن خطاب و عایشه دختر ابن عبدالهادی حدیث فرا گرفت. سخاوی او را در دمشق ملاقات کرده، و مجموعهای از مرویات و منظومات وی را کتابت کرده بوده است (همان، ٧/ ١١٤). شمسالدین محمد مدتی در جوامع ناصری و نیز در جامع دمشق به امر خطابت پرداخت و زمانی نیز در کنار برادرش برهانالدین درمدرسۀ امجدیه تدریس کرد و سپس به امور عبادی همت گماشت و به تألیف آثاری چند دست یازید (همانجا؛ نعیمی، ١/ ١٧٥).
از میان آثار او باید به تحفة الظرفاء فی تاریخ الملوک و الخلفاء اشاره کرد که به کوشش یوسف الیان سرکیس در مجلۀ المقتطف (١٩٠٨م) به چاپ رسیده است. همچنین منحةالبیب فی سیرة الحبیب که دارای نسخی در دار الکتب مصر (منجد، ٢٥٠-٢٥١) و کتابخانۀ گوتاست (پرچ، ﺷﻤ ١٨٦٦) و نیز تخمیس قصیدۀ اینزریق (برنباخ، ٣٨٨؛ نیز ﻧﻜ : آلوارت، ﺷﻤ ٨٢٦١) از دیگر آثار او بهشمار میآیند، سخاوی از تألیف دیگر او با عنوان بنابیع الاحزان یاد کرده است (همانجا).
٤. ابوالمحاسن جمالالدین یوسف بن احمد (٨٠٥-٨٨٠ق/ ١٤٠٢-١٤٧٥م)
او را ابنباعونی نیز گفتهاند،.چهارساله بود که پدرش او را از قدس به دمشق برد (همان، ١٠/ ٢٩٨؛ ابن طولون، همان، ٢/ ٤٨٨) یوسف در دمشق از عالمانی همچون شمسالدین خطیب، شمسالدین بصروی و علاءالدین قایونی علوم قرآنی و ادب آموخت. افزون بر اینها قابونی علوم قرآنی و ادب آموخت. افزودن بر اینها در شهرهای مختلف شام نزد مشایخی چون برهانالدین ابن خطیب غذرا، شمسالدین برماوی و شمسالدین کفیری به فراگیری فقه و اصول پرداخت و از برخی چون شهابالدین ابن ارسلان، عایشه دختر ابن عبدالهادی، و تاجالدین غرابیلی حدیث شنید (سخاوی، همانجا). هنگامی که در ٨٢٨ق به قاهره رفت، نجمالدین ابن حجی او را منصب کاتب السری صفد داد. یوسف چندین بار به قضای شهرهای گوناگون منصوب شد. در ٨٣٠ق/ ١٤٢٧م قضای قاهره به او داده شد، ولی در ٨٣٦ق از آن کنارهگیری کرد. در این زمان به دمشق نزد برادرانش رفت و از سوی ابنحجی نیابت قضای آن دیار را بر عهده گرفت. او بار دیگر به قاهره رفت و در ٨٣٩ق کتابت سر و قضای آن دیار به او داده شد. ولی پس از ٨٤٧ق/ ١٤٤٣م که به قضای طرابلس و سپس حلب برگزیده شده بود، توانست در دمشق به استقلال بر مسند قضا بنشیند (همان، ١٠/ ٢٩٨-٢٩٩؛ برای این عزل و نصبها، ﻧﻜ : ابنطولون، القلائد، ٢/ ٤٨٩، قضاة، ١٧٢-١٧٣؛ مقریزی، ٤(٣)/ ١١٧٩). از فعالیتهای اجتماعی یوسف، تعمیر و افزایش بناهای بیمارستان نوری و در نظر گرفتن اوقاتی برای آن بود (سخاوی، همانجا؛ نعیمی، ٢/ ٢٣).
یوسف علاوه بر امور قضا، به تدریس هم اشتغال داشت و در مدارس عادلیۀ صغرێ، شامیۀ و عزیزیه به آموزش میپرداخت (سخاوی، همان، ١٠/ ٢٩٩). به سبب اشتغال فراوان، یوسف باعونی توفیقی در تألیف نداشت، و عملاً نتوانست اثر خود در نظم منهاج الطالبین را به اتمام رساند و در تألیف کتابی به سبک عنوان الشرف بزیادة علم الهندسه نیز طرفی نبست. وی در صالحیۀ دمشق درگذشت و پیکر او را دردامنۀ کوه قاسیون در آرامگاه خاندان باعونیها در زاویۀ داوودیه به خاک سپردند (همانجا).
٥. عایشه ام عبدالوهاب، دختر یوسف بن احمد باعونی (د ٩٢٢ق/ ١٥١٦م)
ادیب و صوفی مشرب. وی در دمشق فقه و ادب و نحو عروض را نزد بزرگان زمان همچون اسماعیل حورانی و محییالدین ارموی فراگرفت و در ادب و نظم و شعر و بلاغت مهارت تام یافت. عبدالغنی نابلسی او را فاضلۀ زمان خوانده است و برخی دیگر خدایگان فضل و ادبش نامیدهاند (فواز، ٢٩٣). گرایش شدید به تصوف، او را نزد بزرگان سیروسلوک کشاند و از دست اسماعیل خوارزمی و یحیێ ارموی خرقه پوشید (ابنعماد، ٨/ ١١١؛ غزی، ١/ ٢٨٨). عایشه چند سال آخر عمر را در قاهره گذراند و در آن دیار افزونبر بهرهگیریهای علمی، با احترام تمام به تدریس و افتا پرداخت (همانجا). پس از آن در آخرین سال عمرش به حلب رفت و سلطان او را بسیار گرامی داشت و سپس به دمشق بازگشت و در همانجا از دنیا رفت (همو، ١/ ٢٩٢؛ زرکلی، ٣/ ٢٤١).
آثار
عایشه آثار ارزشمندی تألیف نمود که برخی از آنها چاپ شده است و برخی دیگر به صورت نسخههای خطی در کتابخانههای بزرگ جهان نگهداری میشود:
الف ـ چاپی
١. منظومهای با عنوان مولد النبی(ص)، که در دمشق (١٣٠١ق) منتشر شده است. ٢. الفتحالمبین فی مدح الامین. این اثر که بارها از جمله در بولاق (١٢٩١ق) و دمشق (١٣٠١ق) انتشار یافته، به شیوۀ بدیعیۀ تقیالدین ابن حجه نوشته شده، و نویسندۀ الدر المنثور... مقدمۀ آن را آورده است (ﻧﻜ : فواز، ٢٩٣).
ب ـ خطی
١. فتوح الحق، در مدح رسول اکرم(ص) که نسخهای از آن به خط مؤلف (٩٢١ق) در کتابخانۀ ظاهریه موجود است (ظاهریه، ٣٢٣-٣٢٤). ٢. القولالصحیح، که تخمیس بردۀ بوصیری است و نسخۀ کتابت شده در ٩٢١ق توسط مؤلف در همان کتابخانه یافت میشود (همان، ٣٥١). ٣. لوامع الفتوح، اثر دیگری است که در همان سال کتابت شده است و درهمان کتابخانه وجود دارد (همان، ٣٦٩-٣٧٠). ٤. نقائس الغرر، در مدح نبی اکرم(ص) که عایشۀ باعونی آن را در ٩٢١ق کتابت نموده است و نسخهای از آن در ظاهریه نگهداری میشود (همان، ٤١٠-٤١١). ٥. دررالغائض فی بحر الخصائص، اثر است که بروکلمان از وجود آن در دارالکتب مصر خبر داده است (ﻧﻜ : GAL, S, II/ ١٨١؛ نیز ﻧﻜ : زرکلی، همانجا).
ج ـ آثار یافت نشده
آثاری نیز به او نسبت داده شده که از آن جمله است: صلات السلام فی فضل الصلاة و السلام: الفتح الخفی؛ الملامح الشریفة و الآثار المنیفة، مشتمل بر معارف صوفیانه: الاشارات الخفیة فی منازل العلیة، ارجوزهای است که مؤلف در آن منازل السائرین هروی را مختصر کرده است؛ و نیز ارجوزهای دیگر که در آن القول البدیع فی الصلاة علی الحبیب الشفیع سخاوی را خلاصه کرده است (غزی، ١/ ٢٨٨؛ حاجیخلیفه، ١/ ٩٦؛ بغدادی، هدیه، ١/ ٤٣٦).
گفتنی است که برخی معاصران به بررسی آثار و اسلوب نظم و نثر عایشه پرداخته، و برخی رویدادهای تاریخی را در موضوعات و شعر او یافتهاند (ﻧﻜ : مغربی، ٦٤٨-٦٥٣). عبدالله مخلص نیز شرحی از احوال او و آثارش را در مجلة المجمع العلمی العربی دمشق (١٣٣٩ق، س ١٦، جزء اول و دوم) منتشر کرده است.
٦. بهاءالدین محمدبن یوسف (د ٢١ رمضان ٩١٦ق/ ٢٣ دسامبر ١٥١٠م)
وی در ٨٥٧ یا ٨٥٩ق در صالحیۀ دمشق متولد شد (غزی، ١/ ٧٢) و با بهرهگیری علمی از عمویش برهانالدین اذرعی و قطبالدین خیضری در ادب عربی مهارت یافت (همو، ١/ ٧٣). بهاءالدین چنانکه گفته شده است، از فقه اطلاع چندانی نداشت، ولی در ادب توانا بود و دیوانهایی را گردآوری کرد (همانجا). او همچنین ظاهراً مدتی نیابت قضای دمشق را بر عهده داشته است (سخاوی، الضوء، ١٠/ ٨٩).
بهاءالدین آثار بسیاری تألیف کرد که برخی از آنها باقیمانده است:
١. تحفة الظرفاء فی تاریخ الملوک و الخلفاء، که درواقع ادامۀ کار عمویش برهانالدین و مؤلف آن را تا زمان قایتبای ادامه داده است (زیدان، ١٤/ ٥١٤؛ GAS, II/ ٦٧)؛ ٢. القول السدید الاظرف فی سیرة السعید الملک الاشراف، ارجوزهای در ٥٥٧ بیت، در برگیرندۀ تاریخ زمان برسبای تا قاتبیای (زیدان، همانجا؛ آلوارت؛ ﺷﻤ ٩٨٢١)؛ ٣. اللمحلة الاشرفیة البهجة السنیة، اشعاری است که در مدح قایتبای (زیدان، همانجا؛ دوسلان، ﺷﻤ (٢)١٦١٥)؛ ٤. بهجة الخَلَد فی نصح الَولَد، ارجوزهای در تعلیم وتربیت است(زیدان، همانجا؛ آلوارت،ﺷﻤ ٥٤٠٠).
مآخذ
ابن ایاس،محمد،بدائعتلزهور، به کوشش محمد مصطفێ، قاهره، ١٤٠٤ق/ ١٩٨٤م؛
ابن تغری بردی،المنهل الصافی،به کوشش محمد محمد امین،قاهره،١٩٨٤م؛
همو،النجوم؛
ابن حجر عسقلانی،احمد،انباءالغمر، حیدرآباد دکن،١٣٩٤ق/ ١٩٧٤م؛
ابن طولون،محمد،قضاة دمشق، به کوشش صلاحالدین منجد،دمشق، ١٩٥٦م؛
همو،القلائد الجوهریة، به کوشش محمداحمد دهمان، دمشق، ١٤٠١ق/ ١٩٨٠م؛
ابنعماد، عبدالحی، شذارت الذهب،بیروت، دارالفکر؛
ابنقاضی شهبه، ابوبکر،طبقات الشافعیة،حیدرآباد دکن،١٤٠٠ق/ ١٩٨٠م؛
بغدادی، ایضاح؛
همو، هدیه؛
حاجیخلیفه،کشف؛
زرکلی، اعلام؛
زیدان، جرجی، المولفاتالکاملة، بیروت، دارالجیل؛
سخاوی، محمد، الذیل علێرفعالاصر،به کوشش جوده هلال ومحمدمحمود صبح،قاهره،الدارالمصریه؛
همو، الضوءاللامع، قاهره،١٣٥٤ق؛
سیوطی، نظم العقیان، به کوشش فیلیپ حتێ، نیویورک، ١٩٢٧م؛
طلس،محمداسعد، الکاشف عن مخطوطات خزائن کتب الاوقاف، بغداد، ١٣٧٢ق/ ١٩٥٣م؛
ظاهریه، خطی(شعر)؛
غزی،محمد، الکواکب السائرة، به کوشش جبرائیل سلیمان جبور، بیروت، ١٩٤٥م؛
فواز عاملی، زینب، الدر المنثور فی طبقات رباتالخدور،قاهره، ١٣١٢ق؛
کحاله، عمررضا، معجمالمؤلفین، بیروت،١٩٥٧م؛
مغربی، «اثناعشرکوکباً»، مجلة المجمعالعلمیالعربی، دمشق، ١٩٣٢م، ج ١٢؛
مقریزی، احمد، السلوک، به کوشش سعید عبدالفتاحعاشور، قاهره، ١٩٧٢م؛
منجد صلاحالدین، معجمالمؤرخین الدمشقیین، بیروت،١٣٩٨ق/ ١٩٧٨م؛
نعیمی، عبدالقادر، الدارس فی تاریخ المدارس، به کوشش جعفر حسنی، دمشق،١٣٦٧ق/ ١٩٤٨م؛
نقشبندی، اسامه ناصر،مخطوطات الادب فیالمتحف العراقی، کویت، ١٩٨٥م؛
نیز :
Ahlwardt;
Berencbach J., «Verzeichnis der neurworbenen Oreintalischen Handschriften der Universitatsbibliothek Heidelberg», ZDMG, ١٩٦٦, vol. XCI;
De Slane;
GAL, S, GAS;
pertsch.
فرامرز حاجمنوچهری