دائرة المعارف بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٩٢٨ - ابن شبرمه
ابن شبرمه
نویسنده (ها) :
ناصر گذشته
آخرین بروز رسانی :
سه شنبه ٢٠ خرداد ١٣٩٩
تاریخچه مقاله
ابْن شُبْرُمه، یا ابوشبرمه عبدلله بن شبرمة بن طفیل ضّبی (٧٢-١٤٤ ق / ٦٩١-٧٦١ م)، قاضی و فقیه کوفی، از بنی ضبة بن أُدّ (ابنحزم، ٢٠٣، ٢٠٤). او محدثی ثقه ولی کم حدیث بود (عجلی، ٢٥٩). اهل ادب وی را به نکتهسنجی و زبانآوری ستودهاند (جاحظ، ١ / ٢٦٧). از نحوۀ زندگیش چنین برمیآید که آمیزش با مردم را بر انزواطلبی (ابنابیالحدید، ١٠ / ٣٨) و کسب مقام اجتماعی و نزدیکی با حاکمان را بر شورش و همراهی با جریانهای مخالف خلافت وقت، ترجیح میداد. ازجمله برای ازدواج پسرش از ابوایوب موریانی وزیر منصور عباسی ٠٠٠‘٥٠ درهم گرفت (ابنطقطقی، ٢٣٧) و از عیسی ابن موسی والی کوفه درخواست کرد تا او را به قضا نصب کند (جاحظ، همانجا). او پیش از آمدن به کوفه نیز مدتی والی یمن و قاضی بصره بوده است (ابنسعد، ٧ / ٢٤٤، ٢٤٥؛ ابنعبدربه، ٢ / ٣٦٥). در زمان حکومت هشام بن عبدالملک (حک ١٠٥-١٢٥ ق / ٧٢٤-٧٤٣ م) از طرف یوسف بن عمر ثقفی از ١٢٠ تا ١٢٢ ق قاضی کوفه بود. در ١٢٢ ق به سجستان رفت و ابنابیلیلی به جای او نشست (طبری، ٧ / ١٥٩، ١٧٩، ١٩١؛ خلیفة بن خیاط، ٢ / ٥٤٤؛ ابناثیر، ٥ / ٢٤٩). ابنشبرمه احتمالاً اندکی پس از آن نیز در کوفه یا حوالی آن این منصب را به عهده داشته است و شاید تا زمان عیسی بن موسی که در ١٣٢ ق / ٧٥٠ م والی کوفه شد، این مقام را حفظ کرده باشد (نک : ابناثیر، ٥ / ٤٤٥) و همچنان در دوران حکومت منصور عباسی (١٣٦- ١٥٨ ق / ٧٥٤-٧٧٥ م) در حالی که عیسی بن موسی ولایت و ابنابیلیل (ه م) قضای شهر کوفه را به عهده داشتند، وی در سواد کوفه به قضا و سایر امور حکومت مشغول بوده است (عجلی، همانجا؛ قس: ابنمعین، ١ / ١٥٨). ابنشبرمه شعرهایی طنزآمیز دربارۀ ابنابیلیلی سروده و در آنها وی را فاقد صلاحیت قضا دانسته و بر او که یساربن بلال بن احیحة بن جُلاح را پدربزرگ خود خوانده و به آن فخر کرده، خرده گرفته است (نک : جاحظ، همانجا؛ ابنقتیبه، ٤٩٤)؛ احتمالاً انگیزۀ سرودن این اشعار رقابت وی با ابنابیلیلی بر سر قضای کوفه بوده است. با اینهمه رابطۀ نزدیک بین این سه تن، یعنی آن والی و این دو قاضی را نمیتوان از نظر دور داشت. اینان گاه شبها با یکدیگر به گفتوگو مینشستند (ابنسعد، همانجا) و عیسى در کارهای مهم سیاسی بدون مشورت این دو تصمیمی نمیگرفت، تا آنجا که وقتی منصور در ١٤٧ ق / ٧٦٤ م (طبری، ٨ / ٧، ٨) عمویش عبدلله بن علی را نزد عیسی فرستاد تا او را بکشد، عیسى با این دو مشورت کرد، ابنشبرمه او را از این کار بازداشت و گفت این دامی است که منصور برای کشتن تو پهن کرده است (عجلی، ٢٦٠). نقشۀ منصور این بود که هر دو را بکشد و از بیمشان آسوده گردد. چون برادران علی در اینباره با منصور گفتوگو کردند، گفت: نزد عیسى است و چون پیش عیسى آمدند، گفت: به فرمان منصور او را کشتم. بار دیگر وقتی نزد منصور رفتند، او با خشمگین جلوه دادن خود گفت: به انتقام خون عمویم او را قصاص خواهم کرد. چون این مسأله به قاضی ارجاع شد و عیسى حقیقت ماجرا را برملا کرد، منصور گفت خدا مرا بکشد اگر ابنشبرمه را نکشم، زیرا عیسى را نمیرسد که چنین زیرکیهایی داشته باشد. تاریخنگاران نوشتهاند که از این پس ابنشبرمه پیوسته خود را پنهان میکرد و سرانجام در اختفا جان سپرد (عجلی، همانجا؛ مسعودی، ٣ / ٣٠٤-٣٠٥). شاید در همین اوان بود که با اندوه و تأثر از پذیرفتن چنین منصبهایی به پسر خویش میگفت که پدرت از حلوای ایشان خورد و در هوسهای ایشان افتاد (جاحظ، ٣ / ٩٧، ٩٨). نکتۀ مهمی که در سرگذشت ابنشبرمه به چشم میخورد، این است که وقتی ابومسلم خراسانی به کوفه آمد، ابنشبرمه به دیدار او رفت و چنین نشان داد که گویی با ابومسلم و اهدافش همسویی دارد. در همین دیدار وقتی ابومسلم شنید که او ضبی است، از وی روی درهم کشید، زیرا برخی از افراد این خانواده در جنگ جمل بر ضد حضرت علی (ع) جنگیده بودند. ازاینرو ابنشبرمه برای اینکه نظر ابومسلم را نسبت به خویش تغییر دهد، با حیلهگری گفت من از ضبۀ کوفهام نه از ضبۀ بصره! (صولی، ٣٠١؛ یعقوبی، ٢ / ٣٦١؛ قس: ابنحزم، همانجا). دلبستگی وی به فقه چندان بود که گاه با حارث بن یزید عکلی، قعقاع بن یزید و مغیره، پس از نماز عشا، برای مباحثۀ فقهی در مسجد مینشستند و تنها اذان صبح آنان را از یکدیگر جدا میکرد (دارمی، ١٤٨، ١٤٩). روایات او مورد توجه گردآورندگان منابع حدیثی اهل سنت چون بخاری («صحیح»، ٣(٨) / ٩٨؛ ٢(٦) / ١١٣، ١٦٤) و نسائی (١٦(٨) / ٣٣٥) بوده است. مشرب فقهی او به اصحاب رأی یعنی مکتب ابوحنفیه (د ١٥٠ ق / ٧٦٧ م) نزدیک بود و بر مهمترین مبنای فقهی این مکتب یعنی قیاس پیوسته عمل میکرد و به آن توصیه مینمود (بسوی، ١ / ٦١٢؛ خطیب بغدادی، الفقیه و المتفقه، ١ / ٢٠٤). وی چندان به ابوحنفیه نزدیک بود که حتى روزی او را برای معرفی نزد امام صادق (ع) برد و در محضر امام او را به داشتن فقه و عمل ستود. امام در همین مجلس خطاب به ابوحنفیه فرمود: اتَّق اللّهَ ولا تقس الدّین برأْیک... (زبیر بن بکار، ٧٦). در حدیثی دیگر امام صادق (ع) دربارۀ ابنشبرمه میگوید که نظر ابنشبرمه در مورد قیاس سبب شده است که دانش او باطل شود و در همین زمینه ابنشبرمه را سخت مورد نکوهش قرار داده است (کلینی، ١ / ٥٧). در حدیثی نیز از امام محمدباقر (ع) نقل شده، نظر ابنشبرمه را در مسألهای که در باب رضا (ع) خطا دانسته است (همو، ٥ / ٤٤٦). ابنشبرمه از ابنسیرین، شعبی، ابوزرعه (بخاری، التاریخ الکبیر، ٣(١) / ١١٧)، نوح بن درّاج (خطیب بغدادی، تاریخ، ١٣ / ٣١٥-٣١٧)، حسن بصری، سالم بن عبدلله بن عمر (مزی، ٩ / ١٦١-١٦٣) و دیگران حدیث روایت میکرد و سفیان بن عُیینه، سفیان ثوری، وهیب بن خالد، سیف بن عمر تمیمی، معمر بن راشد، شعبة بن حجاج و گروهی دیگر از او حدیث نقل کردهاند (ابنابیحاتم، ٢(٢) / ٨٢؛ مزی، همانجا،). رجالشناسان اهل سنت او را ثقه میدانند (نک : مثلاً ابنشاهین، ١٩١؛ عجلی، ٢٥٩)، ولی علمای رجال امامیه نظرهای گوناگونی دربارۀ او ابراز کردهاند. طوسی (ص ٩٧) او را از اصحاب امام سجاد (ع) ذکر کرده و ابنداوود او را ممدوح دانسته (ص ٢٠٦)، اما علامۀ حلی او را از متروکین بهشمار آورده است (ص ٢٣٦). ابنشهر آشوب وی را شاعری پرهیزگار معرفی کرده است (ص ١٥٢).
مآخذ
ابنابیحاتم، عبدالرحمن بن محمد، الجرح و التعدیل، حیدرآباد دکن، ١٣٧٢ ق / ١٩٥٣ م؛
ابنابیالحدید، عبدالحمید بن هبة الله، شرح نهجالبلاغة، به کوشش محمد ابوالفضل ابراهیم، قاهره، ١٣٧٨ ق / ١٩٥٨ م؛
ابناثیر، الکامل؛
ابنحزم، علی بن احمد، جمهرة انساب العرب، بیروت، ١٤٠٣ ق / ١٩٨٣ م؛
ابنداوود حلی، حسن بن علی، کتاب الرجال، به کوشش جلالالدین حسینی ارموی، تهران، ١٣٤٢ ش؛
ابنسعد، محمد، الطبقات الکبیر، به کوشش زاخائو و دیگران، لیدن، ١٩٠٧ م؛
ابنشاهین، عمر بن احمد، تاریخ اسماء الثقات، به کوشش عبدالمعطی امین قلعجی، بیروت، ١٤٠٦ ق / ١٩٨٦ م؛
ابنشهر آشوب، محمد بن علی، معالم العلماء، نجف، ١٣٨٠ ق / ١٩٦١ م؛
ابنطقطقی، محمد بن علی، الفخری، به کوشش هارتویک درنبورگ، شالون، ١٨٩٤ م، ابنعبدربه، احمد بن محمد، العقد الفرید، به کوشش احمد امین و دیگران، بیروت، ١٤٠٢ ق / ١٩٨٢ م؛
ابنقتیبه، عبدلله بن مسلم، المعارف، به کوشش ثروت عکاشه، قاهره، ١٣٨٨ ق / ١٩٦٨ م؛
ابنمعین، یحیى، معرفة الرجال. به کوشش محمد کامل قصار، دمشق، ١٤٠٥ ق / ١٩٨٥ م؛
بخاری، محمد بن اسماعیل، التاریخ الکبیر، حیدرآباد دکن، ١٤٠٢ ق / ١٩٨٢ م؛
همو، «الصحیح»، الکتب الستة، استانبول، ١٤٠١ ق / ١٩٨١ م؛
بسوی، یعقوب بن سفیان، المعرفة و التاریخ، به کوشش اکرم ضیاء عمری، بغداد، ١٣٩٤ ق / ١٩٧٤ م؛
جاحظ، عمرو بن بحر، البیان و التبیین، به کوشش حسن سندوبی، قاهره، ١٣٥١ ق / ١٩٣٢ م؛
خطیب بغدادی، احمد بن علی، تاریخ بغداد، قاهره، ١٣٤٩ ق؛
همو، الفقیه و المتفقه، به کوشش اسماعیل انصاری، دمشق، ١٣٩٥ ق / ١٩٧٥ م؛
خلیفة بن خیاط، تاریخ، به کوشش سهیل زکار، دمشق، ١٩٦٨ م؛
دارمی، عبدلله بن عبدالرحمن، «السنن»، الکتب الستة، استانبول، ١٤٠١ ق / ١٩٨١ م؛
زیبر بن بکار، الاخبار الموفقیات، به کوشش سامی مکی غانی، بغداد، ١٣٩٢ ق / ١٩٧٢ م؛
صولی، محمد بن یحیى، الاوراق، به کوشش ج. هیورث ـ دن، لندن، ١٩٣٦ م؛
طبری، التاریخ، به کوشش محمد ابوالفضل ابراهیم، قاهره، ١٩٦٠- ١٩٦٨ م؛
طوسی، محمد بن حسن، الرجال، نجف، ١٣٨٠ ق / ١٩٦١ م؛
عجلی، احمد بن عبدلله، تاریخ الثقات، به کوشش عبدالمعطی قلعجی، بیروت، ١٤٠٥ ق / ١٩٨٥ م؛
علامۀ حلی، حسن بن یوسف، الرجال، نجف، ١٣٨٨ ق / ١٩٦٨ م؛
کلینی، محمد بن یعقوب، الکافی، به کوشش علیاکبر غفاری، بیروت، ١٤٠١ ق / ١٩٨١ م؛
مزی، یوسف بن عبدالرحمن، تهذیب الکمال، نسخۀ خطی کتابخانۀ احمد ثالث، شم ٢٨٤٨؛
مسعودی، علی ابن حسین، مروج الذهب، بیروت، ١٣٨٥ ق / ١٩٦٥ م؛
نسائی، احمد بن شعیب، «السنن»، الکتب الستة، استانبول، ١٤٠١ ق / ١٩٨١ م؛
یعقوبی، احمد بن ابی یعقوب، التاریخ، بیروت، ١٣٧٩ ق / ١٩٦٠ م.
ناصر گذشته