افق وحِی - حسینی طهرانی، سید محمد محسن - الصفحة ٧٠٧
پشّه کِی داند که اِین باغ از کِی است (مولانا) ٤١٢.
پِیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت (حافظ) ٤٤٩.
پِیش از اِینت بِیش از اِین غمخوارِی عُشّاق بود (حافظ) ٦١٢.
پِیش و پس بست صف کبرِیا (نظامِی گنجوِی) ٤٨٥.
تاج سرت افسر لَعَمرُک (غروِی اصفهانِی) ٣٦.
تو پندارِی جهان خود هست دائم (شِیخ محمود شبسترِی) ٦٠٤.
توسن تجربه، اِی فاتح آفاق تجرد (سروش) ٣٨٦.
جان همهروز از لگدکوب خِیال (مولانا) ١٨٣.
جهان جمله فروغ نور حق دان (شِیخ محمود شبسترِی) ٦٠٤.
جهد کن تا پِیر عقل و دِین شوِی(مولانا) ٣٦٧.
چو بشنوِی سخن اهل دل مگو که خطاست (حافظ) ٣٠١.
چو درِیاِیِی است وحدت لِیک پر خون (شِیخ محمود شبسترِی) ٦٢١.
چون دهان دلبران در هست و نِیست ٥٩٨.
چون گذارد خشت اوّل بر زمِین معمار کج (صائب تبرِیزِی) *٤٨.
چونکه با کودک سر و کارت فتاد (مولانا) ٤١٢.
چونکه بِیرنگِی اسِیر رنگ شد (مولانا) ٦٥٣.
چه ممکن گرد امکان بر فشاند (شِیخ محمود شبسترِی) ٦٢١.
حافظ اگر قدم زنِی در ره خاندان به صدق (حافظ) ٤٧٠.
خشت اوّل چون نهد معمار کج ٤٨.
خنک آن روز که پرواز کنم تا بر دوست (حافظ) ٣٢.
در اِین ره، انبِیا چون ساربانند (شِیخ محمود شبسترِی) ٣٧.
در پس آِینه طوطِیصفتم داشتهاند (حافظ) ٤٨٣، ٤٩٦، ٥٠٢.
در ره عشق نشد کس به ِیقِین محرم راز (حافظ) ٣٦٣.
در نِیابد حال پخته هِیچ خام (مولانا) ١٢٩.
دوش وقت سحر از غصّه نجاتم دادند (حافظ) ٣٠٢.
دولت پِیر مغان باد که باقِی سهل است (حافظ) ٥٩٣.
دِیدِی اِی دل که غم عشق دگر بار چه کرد (حافظ) ٣٠٢.
راز بگشا اِی علِیّ مرتضِی (مولانا) ٦٥٩.