افق وحِی - حسینی طهرانی، سید محمد محسن - الصفحة ٥٩٨ - حق سبحانه و تعالِی، عِین وجود و حقِیقت هستِی است
شکّ نِیست که هرچه غِیر هستِی است، در هست شدن و هست بودن محتاج است به هستِی. و هستِی به خود هست، نه هستِی دِیگر. و هرچه محتاج است، نه حق است.
پس حق عِین هستِی باشد که به خود هست است و همۀ چِیزها به او هستند. چون نور که به نفس خود روشن است نه به روشناِیِی دِیگر؛ و روشناِیِی همۀ چِیزها بدوست. پس همۀ چِیزها به حق محتاجاند و حق از همه چِیز غنِی؛ (وَاللَّهُ الْغَنِيُّ وَأَنْتُمُ الْفُقَرَاءُ).[١]
|
گوِیم سخن
نغز که مغز سخن است |
||||
|
هستِی است که هم هستِی و هم هست، کُن است |
||||
و از اِینجا ظاهر مِیشود سرّ معِیّت حق با اشِیاء؛ چه هِیچ چِیز بِیهستِی نمِیتواند بود. و از اِینجا نِیز ظاهر مِیشود که هستِی، واجبالوجود است و قائم به ذات خود و متعِیّن به ذات خود؛ چه اگر ممکن بودِی ِیا قائم به غِیر ِیا متعِیّن به غِیر، محتاج بودِی به غِیر. و غِیر هستِی کائنًا ما کان، محتاج است به هستِی. پس ”تقدّم شِیء بر نفس“ لازم آمدِی. پس هرچه جز هستِی است قائم است به هستِی، و هستِی قائم نِیست به هِیچ چِیز.
پس هستِی که عِین حق است، دلِیل است بر حق؛ کما قال أمِیرالمؤمنِین: ”دَلَّ عَلِی ذاتِهِ بِذاتِه.“[٢]
|
چون دهان دلبران در هست و نِیست |
||||
|
خود به بود خود گواهِی مِیدهد |
||||
و از آنچه گفتِیم معلوم شد که هستِی بسِیط است من جمِیع الوجوه؛ چه اگر مرکّب بودِی محتاج بودِی به اجزاء، و هرِیک از اجزاء محتاج بودِی به او، پس ”تقدّم شِیء بر نفس“ لازم آمدِی. و نِیز معلوم شد که ”هستِی“ نه همِین معناِی مصدرِی ذهنِی است که از آن تعبِیر به کَون و حُصول و تحقّق کنند؛ چراکه اِین
[١]. قسمتِی از آِیۀ آخر، از سورۀ (٤٧) محمّد.
[٢]. فقرهاِی است از دعاِی صباح. ِیعنِی: «(اِی کسِی که) راهنما و دلِیل خودش، خودش بوده است!»