افق وحِی - حسینی طهرانی، سید محمد محسن - الصفحة ٦٢٥ - موجود در وحدتِ موجود، حقّ ازلِی است؛ و جمِیع کائنات، اطوار و شئون او
معدوم گردد و محال است که معدوم، موجود شود)؛ وگرنه لازم آِید که چِیزِی ضدّش و نقِیضش را قبول کند، و محال بودن اِین امر از بدِیهِیّات است.
مقدّمۀ دوم: قلب کردن و برگرداندن حقاِیق محال است. لهذا حقِیقت انسان محال است که سنگ شود، و حقِیقت سنگ محال است که انسان گردد. و اِین مسئله براِی کسِی که در آن تدبّر نماِید، از اوضحِ واضحات است. بنابراِین عدم محال است که وجود شود، و وجود محال است که عدم گردد.
اِینک بعد از بِیان و وضوح اِین دو مقدّمه مِیگوِیِیم: اگر براِی اِین کائنات و اشِیاء محسوسه، از ناحِیۀ خودشان وجودِی بود، محال بود که قبول عدم را بنماِیند؛ چراکه چون به طبِیعت عدم بنگرِیم، منافِر با وجود و ضدّ با وجود است، با وجودِی که ما بالعِیان مِیبِینِیم که اِین اشِیاء موجود و معدوم مِیگردند و آشکارا و فانِی مِیشوند.
موجود در وحدتِ موجود، حقّ ازلِی است؛ و جمِیع کائنات، اطوار و شئون او
بنابراِین ابداً چارهاِی ندارِیم از آنکه ملتزم شوِیم به آنکه آنها موجود نِیستند، و چِیزِی موجود نمِیتواند باشد مگر وجود واجب ازلِی حق؛ آن کسِی که مستحِیل است بر آن، اِینکه بر طبِیعت ذات مقدّسش عدم طارِی شود. و جمِیع آنچه را که مشاهده مِیکنِیم از اِین کائناتِی که بر حسب قوّۀ وَهم و خِیال، آنها را موجود مِیدانِیم و مِیپندارِیم، همۀ آنها اطوار او و مظاهر او هستند که افاضه مِیکند و به خود مِیگِیرد، باقِی مِیگذارد و فانِی مِیکند، مِیگِیرد و مِیدهد، و اوست منعکنندۀ عطابخش، و جمعکنندۀ گسترنده؛ (وَهُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ)،[١] (كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ).[٢]
و همگِی اشِیاء عبارتاند از تجلِّیات او و ظهورات او و اشراقات او و انوار او؛
[١]. سوره مائده (٥) آِیه ١٢٠؛ سوره هود (١١) آِیه ٤.
[٢]. آِیۀ ٨٨، از سورۀ (٢٨) القصص: (وَلَا تَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلَهًا آخَرَ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ لَهُ الْحُكْمُ وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ)؛
«و با خداوند خداِی دِیگرِی را مخوان! هِیچ معبودِی نِیست بهجز او. تمام اشِیاء الآن نِیست و نابودند مگر وجه او. اختصاص به او دارد حُکم، و به سوِی اوست که شما بازگشت مِیکنِید.»