افق وحِی - حسینی طهرانی، سید محمد محسن - الصفحة ٦٢٩ - در هر طائفه از اهل عرفان، افرادِی بِیخُبروِیّتومعرفت، خود را جا زدهاند
همانطور که بعضِی از مبالغهکنندگان و متوغِّلِین در عشق و غَرام و تحِیّر و هَِیام و ذوق و شوق بدان مقام عالِی و مرتبۀ راقِی هم، شعلۀ معرفت چنان در دلهاِیشان بالازده و وجودشان آتش گرفته و فروزان گشته که نتوانستهاند از ضبط عقول و نگهدارِی زبانهاِیشان خوددارِی کنند، و از اِیشان بروز و ظهور کرده است شطحِیّاتِی که ابداً لائق به مقام عبودِیّت نِیست، مثل سخن بعضِی از آنان:
”أنا الحقّ!“[١] و ”ما فِی جُبَّتِی إلّا الحقّ!“[٢]
و اعظم از اِینها در جرئت و غلط و پرِیشانگوِیِی سخن برخِی دِیگر است: ”سُبحانِی، ما أعظَمَ شَأنِی!“[٣]
و افرادِی که در عرفان الهِی قدمِی استوار دارند اِینگونه سخنان را حمل مِیکنند بر اِینکه از آنها در حالت مَحو سرزده است نه در حالت صَحو، و در مقام فناء بوده است نه در مقام استقلال و ثبات؛ و اگر هر آِینه در حال غِیر فناء و محو از اِیشان صادر گشته بود کفر مِیبود.
علاوه بر اِین، آنچه از حَلاّج[٤] نقل شده است آن مِیباشد که به کسانِی که بر کشتن او گرد آمده بودند گفت:
”اُقتُلونِی! فإنّ دَمِی لکم مباح؛ لِأنِّی قد تجاوَزتُ الحدود، و من تجاوَزَ الحدودَ (أُقِیمَت علِیه الحدود)!
بکشِید مرا! به سبب آنکه خون من براِی شما مباح است؛ زِیرا که من از قاعده و قانون بهدر رفتم، و هر کس که از قاعده و قانون بهدر رود، حدود الهِیّه بر وِی جارِی مِیشود!“
[١] و ٢ و ٣. عبارت «أنا الحقُّ» از حلاّج است، و عبارت «سُبحانِی ما أعظمَ شَأنِی» از باِیزِید بسطامِی، و عبارت «لِیس فِی جُبَّتِی سِوِی الله» از بعض کسانِی که به مقام شهود رسِیدهاند بنابر نقل فرغانِی در مشارق الدّرارِی. و ما راجع به أسناد اِین کلمات در تعلِیقۀ ص ١٧٢ از ج ١ الله شناسِی، مختصر مطالبِی را آوردهاِیم.
[٢]
[٣]
[٤]. أبومعتب حسِین بنمنصور حلاّج، صوفِی مشهور که در سنۀ ٣٠٩ ه. در بغداد به قتل رسِید. (تعلِیقه)