افق وحِی - حسینی طهرانی، سید محمد محسن - الصفحة ٦٠١ - ِیا من هو اختَفِی لِفَرطِ نوره، الظّاهرُ الباطنُ فِی ظهوره
الأحوال ِیستحِیل خِلافُه؛ فلا جرَمَ أورَثَ شدّةُ الظّهور خفاء.“[١]
[١]. «بعضِی از علما گفتهاند: تعجّب مکن از پنهانبودن چِیزِی به سبب ظهور آن؛ زِیرا که اشِیاء بهواسطۀ اضدادشان شناخته مِیشوند، لهذا آن چِیزِی که وجودش گسترده است بهطورِیکه ضدِّی ندارد، ادراک آن مشکل است. بنابراِین اگر اشِیاء مختلف بودند و بعضِی از آنها بر خداوند دلالت مِینمودند و بعضِی دلالت نمِینمودند، اِین تفرقه بهزودِی ادراک شده و دلالت صورت مِیگرفت؛ امّا از آنجا که در دلالت بر خدا بر نَهج واحد مِیباشند، لهذا امر دلالت سخت مِیشود.
و مثال اِین مطلب نور خورشِید است که بر زمِین مِیتابد. زِیرا ما مِیدانِیم اِین نور عَرَضِی است از أعراض که در زمِین پِیدا مِیشود و بهواسطۀ غائب شدن خورشِید زائل مِیگردد. پس اگر خورشِید پِیوسته مِیتابِید و غروبِی در پِی نداشت، تحقِیقاً ما مِیپنداشتِیم که هِیئتِی براِی اجسام موجود نِیست مگر رنگهاِی آنها که عبارت باشد از سِیاهِی و سپِیدِی؛ و امّا براِی نور و درخشش راهِی نداشتِیم که آن را بهتنهاِیِی ادراک نماِیِیم. ولِیکن وقتِی که خورشِید غروب کرد و مواضع زمِین تارِیک شد، ما فرق مِیان دو حالت را مِیفهمِیم و ادراک مِیکنِیم که اشِیاء خارجِیّه با نور، منوَّر و روشن گشته بودند و متّصف به صفتِی شده بودند که در هنگام غروب، از آن صفت مفارقت نمودهاند. پس وجود نور را به عدمش و پِیداِیشش را به پنهانِیش مِیفهمِیم. و ابداً امکان نداشت ما اطّلاع بر نور حاصل کنِیم اگر عدمِی را در دنبال خود نداشت، مگر با مشقّت شدِید. و آن بدِین جهت بود که ما همۀ اجسام را متشابه با هم مشاهده کرده و در نور و ظلمت مختلف نمِیدِیدِیم؛ با آنکه نور از جمِیع محسوسات ظاهرتر است، چراکه بهواسطۀ آن است که بقِیّۀ محسوسات ادراک مِیشوند.
بناءًعلِیهذا آنچه را که ظاهر است به خودِی خود و ظاهرکنندۀ غِیر خود مِیباشد، خوب بنگر که چگونه بهواسطۀ ظهورش اگر طَرَِیان عدمش در مِیان نمِیبود، امرش مبهم مِیگردِید!
بنابراِین بدان که: حق سبحانه از همۀ امور ظاهرتر است بهطورِیکه اشِیاء بهواسطۀ او ظاهرند. و اگر براِی وِی عدمِی ِیا غِیبتِی ِیا تغِیّرِی مِیبود، آسمانها و زمِین منهدم مِیگشت و عالم ملک و ملکوت باطل مِیشد و تحقِیقاً تفرقه در مِیان دو حالت وجود و عدم قابل ادراک مِیبود! و اگر بعضِی از اشِیاء به او موجود بودند و بعضِی به غِیر او، باز تفرقه مِیان آن دو شِیء قابل ادراک مِیبود در دلالت بر هستِی خداوند؛ ولِیکن چون دلالت او بر اشِیاء، بر نَهج و نَسق واحدِی است و وجود او در جمِیع حالات دوام دارد بهطورِیکه خلاف آن مستحِیل است، بنابراِین شدّت ظهور وِی مورِث و موجِد خفاِی او گشته است.»