افق وحِی - حسینی طهرانی، سید محمد محسن - الصفحة ٦٤٥ - اندکاک سالک در حقِیقت اطلاقِی حضرت حق بهواسطۀ امحاء حدود وجودِی خود
و بروز حالات وَجد و مَحْو و از خود بِیخود شدن را که نوعِی جذبه بهحساب مِیآِید، از قسم حلول مِیدانند.
اندکاک سالک در حقِیقت اطلاقِی حضرت حق بهواسطۀ امحاء حدود وجودِی خود
و امّا تصوِیر دِیگر از مسئلۀ حلول: همان شدّت انغمار در جذباب الهِی و رفع إنِّیّت و استقلال از ذات مدرک، و مشاهدۀ حقِیقت وجود به شهود حضورِی و عِینِی است. در اِین تصوِیر، سالک حدود وجودِی خود را از دست مِیدهد و مندکّ در حقِیقت اطلاقِی حق مِیگردد، و از حدود و قِیود هوِیّت او چِیزِی باقِی نمِیماند تا خدا در او حلول نماِید. در اِین فرض، خدا در او حلول نکرده است، بلکه او خود را به خدا رسانِیده است، و به قول سعدِی شِیراز:
|
رسد آدمِی به جاِیِی که بهجز خدا
نبِیند |
||||
|
بنگر که تا چه حدّ است مکان آدمِیّت[١] |
||||
و در اِین تصوِیر نِیز تعابِیر و مضامِینِی از معصومِین علِیهمالسّلام وارد است.
مثلاً در دعاِی کمِیل حضرت عرضه مِیدارد:
و قَلبِی بِحُبِّکَ مُتَِیَّمًا؛[٢] «پروردگارا! قلب و ضمِیر مرا حِیران و دِیوانۀ خودت گردان.»
و ِیا کلام رسول خدا صلِّی الله علِیه و آله و سلّم دربارۀ امِیرالمؤمنِین علِیهالسّلام که فرمودند:
لاتسُبُّوا علِیًّا، فإنّه ممسوسٌ فِی ذات الله؛[٣] «از علِی بدگوِیِی مکنِید، زِیرا علِی خدا زده است (و کسِی را که خدا زده شده است دِیگر نسبت به کار او مدح و مذمّت نشاِید).»
در اِین تعبِیر، مقصود پِیامبر اِین نِیست که ـنعوذباللهـ خداوند در جسم علِی ورود و حلول پِیدا کرده است، بلکه تفسِیر اِین کلام اِین است که علِی از مراتب نفسِی
[١]. مواعظ، سعدِی، غزلِیّات، غزل ١٨.
[٢]. مفاتِیح الجنان، فقرهاِی از دعاِی کمِیل.
[٣]. مناقب آل أبِیطالب، ابنشهرآشوب، ج ٣، ص ٢٢١.