افق وحِی - حسینی طهرانی، سید محمد محسن - الصفحة ٣٠٢ - نمونههاِیِی از اشعار عرشبنِیان خواجه حافظ شِیرازِی علِیه الرّحمة
و در غزلِی مِیفرماِید:
|
دِیدِی اِی دل که غم عشق دگر بار چه
کرد |
||||
|
چون بشد دلبر و با ِیار وفادار چه کرد |
||||
|
آه از آن نرگس جادو که چه بازِی انگِیخت |
||||
|
آه از آن مست که با مردم هشِیار چه کرد |
||||
|
برقِی از منزل لِیلِی بدرخشِید
سحر |
||||
|
وه که با خرمن مجنون دلافکار چه کرد |
||||
|
فکر عشق، آتش غم در دل حافظ زد
و سوخت |
||||
|
ِیار دِیرِینه ببِینِید که
با ِیار چه کرد[١] |
||||
و نِیز در غزلِی بسِیار شِیوا و راقِی فرماِید:
|
دوش وقت سحر از غصّه نجاتم دادند |
||||
|
و اندر آن ظلمت شب آب حِیاتم دادند |
||||
|
بِیخود از شعشعۀ پرتوِ ذاتم کردند |
||||
|
باده از جام تجلِّی صفاتم دادند |
||||
|
چه مبارک سحرِی بود و چه فرخنده شبِی |
||||
|
آن شب قدر که اِین تازه براتم دادند |
||||
|
همّت حافظ و انفاس سحرخِیزان بود |
||||
|
که ز بند غم اِیّام، نجاتم دادند[٢] |
||||
همچنِین در بِیان احوال خود و استغراق در جوار قرب حضرت حق مِیفرماِید:
|
آن ِیار کزو خانۀ ما جاِی پرِی
بود |
||||||
|
سر تا قدمش چون پرِی از عِیب، برِی بود |
||||||
[١]. همان، غزل ١٠٩.
[٢]. همان، غزل ١٣٩.