منشور جاويد - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٨١
همسر خود مى ناليد و مى گفت: امروز همسرم به ديدن من آمد. وقتى آگاه شد كه بيمارى من خطرناك است و اميدى به بهبودى من نيست، با من خداحافظى كرد و مرا براى هميشه ترك كرد من او را دلدارى دادم و بيمارستان را ترك كردم.
هنگام خروج به اطلاعات بيمارستان سپردم كه اين بيمار مسلمان است، اگر حادثه اى رخ داد، مركز ما را مطلع سازند. پس از مدتى از دفتر بيمارستان تلفن شد كه پرفسور درگذشت و جنازه او در اختيار شما است. من با گروهى از دوستان به بيمارستان رفتم و جنازه را تحويل گرفتم و پس از مراسم دفن، زمانيكه خواستم از گورستان بيرون بيايم با جوانى روبه رو شدم كه جنازه پدرشرا مى خواست و مى گفت: او باباى من است. در پاسخ او گفتم: ويمردى مسلمان بود، مراسم دينى او مربوط به ما است و ربطى به كليسا ندارد. وى با كمال پر رويى گفت: من قلب او را به يكى از مراكز تشريحقلب، در برابر ٦٠ مارك فروخته ام وبايد آن را تحويل آن جا دهم. پس از آن، جنازه را در اختيار شما خواهم گذارد، در هر كجا مى خواهيد دفن كنيد!!
من از شنيدن اين سخن، سخت ناراحت شدم و به اصطلاح خشكم زد از اين كه پايه عواطف تا اين حد سست و لرزان گشته كه فرزند، به خاطر مبلغ ناچيزى، جنازه پدر را براى تشريح مى فروشد. شما اين قساوت و سنگدلى را در كنار دستورى كه امام صادق (عليه السلام) به يكى از ياران خود به نام «ابراهيم بن شعيب» مى دهد بگذاريد سپس قضاوت كنيد.
وى به امام گفت: پدرم به حدى پير و ناتوان است كه براى قضاى حاجت اورا به دوش مى گيرم. امام فرمود: اگر مى توانى خودت اين كار را انجام ده و غذا را لقمه لقمه در دهان او بگذار و اين كار براى تو سپرى در برابر