منشور جاويد - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ١٠٤
چندى گذشت، روزى در خانه نشسته بودم، ناگهان دخترى وارد خانه شدكه زيبا و با طراوت بود; در حالى كه گيسوان خود را به هم بافته و گردن بندى به گردن انداخته بود... از همسرم پرسيدم كه اين دختر كيست؟ وى در حالى كه اشك در چشمان او حلقه زده بود، گفت: اين همان دختر است كه هم زمان با سفر تو، او را زاييده و از ترس، او را به خواهرم سپردم.
او گمان مى كرد سكوت من در برابرش، نشان از خرسندى من است. او تصور مى كرد كه من هرگز دست خود را به خون او نخواهم آلود وچنين عار و ننگى را تحمل خواهم نمود. روزى كه همسرم در خانه نبود، به موجب پيمانى كه در جريان «نعمان منذر» با خود بسته بودم، دست دخترم را گرفتم و به نقطه دورى بردم. و در صدد حفر گودالى برآمدم; در اثناى كار، دخترم مرتب از علت حفر گودال مى پرسيد. وقتى كار حفر گودال به پايان رسيد دست دخترم را گرفتم به ميان آن افكندم و خاك ها را به روى او ريختم و به ناله هاى جگرخراش وى گوش ندادم.
او هم چنان ناله مى كرد و مى گفت: پدرجان! چرا مرا زير خاك پنهان مى سازى؟ آرى يگانه موردى كه دلم به حال فرزندم سوخت، همين مورد بود.
وقتى سخنان قيس به پايان رسيد، چشمان پيامبر از شنيدن سرگذشت دختران قيس پر از اشك شده بود و اين جمله را فرمود:«انّ هذه لقسوة و من لا يرحم لا يرحم; اين كار سنگدلى است و هركس كه رحم نداشته باشد، مورد ترحم قرار نمى گيرد».[١]
در اين جا مناسب است پيام منظوم بانوى مسلمانى را به مادرانى كه
[١] حيات محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم) / ٢٤، نگارش دكتر محمد على الحاج سالمين، ط١٣٧٥هـ ق.