منشور جاويد - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٣٣٦
مى كنند و عقل و خرد انسانى را از دست مى دهند و آن گاه كه در برابر دلايل استوار خداشناسان ناتوان مى مانند، به فطرت اصيل انسانى كه ساليان درازى از آن فاصله گرفته بودند باز مى گردند. و مى فهمند كه چگونه ساليان درازى با انديشه اى كه سرشت و خرد انسانى آن را محكوم مى كرد، به سر برده اند. قرآن نام اين نوع بيدارى را، بازگشت به فطرت و خويشتن مى داند ومى فرمايد: (فَرَجَعُوا إِلى أَنْفُسِهِمْ) : «به فطرت سالم و انسانيت خويش بازگشتند».
٢. ماركسيسم از هواداران «انسان مسلكى» و «خويشتن گرايى» وبه اصطلاح «اومانيسم» است. ماركس مى گويد: «علاقه انسان به مال و ثروت و خداوند، موجب يك نوع از خودبيگانگى است; زيرا چنين انسانى به چيزى دل مى بندد كه از درون و خويشتن او بيرون است، و بايد براى بيرون رفتن از خود بيگانگى اقتصادى، از خودبيگانگى مذهبى، مالكيت اختصاصى و علاقه به خدا و مذهب از بين برود، تا انسان از خود بيگانگى درآمده و به خويشتن گرايى برسد».
نقد نظريه ماركس در اين زمينه در اين مجال كوتاه ممكن نيست فقط دو مطلب را يادآور مى شويم:
نخست: ماركسيسم تكامل انسان و جامعه را در گرو تكامل ابزار توليد مى داند و معتقد است كه با پيشرفت قهرى وسايل توليد كه زيربناى تكامل است، انسان و جامعه تكامل پيدا مى كند، آيا مكتبى كه عامل تكامل را در درون انسان جستجو نمى كند و عامل خارج از ذات او را مايه تكامل مى انديشد، چگونه مى تواند دم از اومانيسم و انسان مسلكى بزند؟!
دوم: مالكيت شخصى آن گاه مايه از خود بيگانگى مى گردد كه مال و ثروت شخصى هدف باشد نه وسيله. هرگاه درويشى به خرقه خود دلبستگى