منشور جاويد - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٣٥٥
مى رود، و همگى با مفهوم آن آشنايى كامل داريم.
معنى اصلى «قلب» همان انقلاب و دگرگونى است و اگر به پاره اى از پيكر انسان ـ كه در سمت چپ سينه قرار دارد و با باز و بسته شدن، خون را براى تصفيه به ريه ها مى فرستد و بار ديگر آن را با مكيدن به اعضاى بدن باز مى گرداند ـ قلب مى گويند به خاطر اين است كه پيوسته در حال دگرگونى و تلاش است تا با حركت هاى منظم خود، حيات انسانى را در همه جا تنظيم كند.
در اصطلاح پزشكان هر گاه واژه قلب گفته شود، مقصود عضو صنوبرى شكلى است كه نقش مهم وحساسى را در زندگى بر عهده دارد. در قرآن اين لفظ در معانى گوناگونى استعمال شده است كه براى هر موردى با آيه اى استدلال مى كنيم.
١. عضو گوشتى كه در سمت چپ سينه قرار دارد:
(... فَاِنَّها لا تَعْمَى الأَبْصارُ ولكِنْ تَعْمَى القُلُوبُ الَّتى فِى الصُّدُورِ) : «كافران را چشم هايى كه در سر است كور نيست، بلكه قلب هايى كه در سينه دارند كور است».[١] حالا چگونه قرآن به قلبى كه در سينه قرار دارد، كورى نسبت مى دهد و آن را نابينا مى خواند، خود جهتى دارد.[٢]
[١] حج/٤٦.
[٢] علت اين كه از ميان اين همه واژه ها، واژه «قلب» در آيه به عنوان كنايه از عقل و روح انتخاب شده، اين است كه قلب صنوبرى به ديد مردم، سنبل حيات و زندگى محسوب مى شود; زيرا آنان، با كار كردن قلب و توقف آن، زنده و مرده را از هم تميز مى دهند. تعادل ضربان قلب و تندى آن در بيشتر اوقات نشانه صحت و بيمارى است.و اثرات روحى هم حادثه اى در نخستين مرحله در قلب ظاهر مى شود; از اين لحاظ كلمه اى كه براى عضوى تعيين شده كه آثار ظاهرى حيات در آن بيشتر محسوس است، در مورد روح ونفس و عقل به كار مى برند.