منشور جاويد - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ١٠٥
دست به چنين جنايتى مى زنند، تقديم كنيم:
پيامم را به مادرها رسانى!
به خواب آمد مرا، طفل جنينى *** بگفتا مادرم را گر ببينى
بگو مادر! خطا از من چه ديدى *** كه بى جرمم، بخونم در كشيدى؟!
درونت كودكى، آرام بودم *** كجا محكوم بر اعدام، بودم؟
به خونم چنگ و دندان تيز كردى *** زخون، دامان خود، لبريز كردى
به دم تازه رسيده ميهمانت *** نه آسيبى رسيد از من به جانت!
به مهمان بايدت مهمان نوازى *** نه بى رحمانه اش نابود سازى!
تو فكر خرج وبرجم را نمودى *** ز جسم كوچكى جان در ربودى !
مرا «روزى» به همره بود، مادر! *** ولى افسوس ننمودى تو باور!
تو گردش را به من ترجيح دادى *** اساس ظلم در عالم نهادى
اميد كودكان، بر مام باشد *** چو مادر باشدش آرام باشد
اميدم بود، رويت را ببينم *** گلى از گلشنِ حُسينت بچينم
دلم مى خواست به پستانت زنم چنگ *** غمت بيرون نمايم از دل تنگ
دلم مى خواست از شيرت بنوشم *** صداى مادرم آيد به گوشم!
اميدم بود، لبخندم ببينى *** كنار تخت خوابم خوش نشينى
اميدم بد، دبستانم فرستى *** دهى تعليم، درس حق پرستى
بيايم از در و شادت نمايم *** سرودِ كودكان بهرت سرايم